Vater-Mark
۰۸:۳۰ - چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۷/۳۰

به احترام مادرشهید گمنام قیام کنیم؛

یکی پیراهن کهنه ام آرزوست

با گوشه‌ی چادرش اشکهایش را پاک کرد و گفت من اگر یه تیکه از لباس کهنه ی پسرم را ببینم میشناسم میشه بگید در تابوت را باز کنن من ببینم شاید یکی از این دو تا پسر من باشند.

صاحب نیوز- عاطفه قربانی/  اعلام تشییع پیکر دو شهید گمنام در کنگره سرداران و ۲۵۰۰ شهید شهرستان نجف آباد توسط مجری نگاه های منتظر را به انتهای حسینیه میکشاند.
فضا به یمن ورودشان عطر آگین میشود . مادران شهدا چنان بی تابی میکنند که گویی فرزند خودشان است که آرام آرام به پیش می آید. سرداران امروز و یاران دیروز همین شهدا در استقبال از آنها بر سینه میزنند و بر جا ماندن خود از غافله ی شهدا اشک میریزند. تابوت های مزین شده به پرچم گنبد اباعبدلله الحسین و یار باوفایش ابوالفضل العباس عطر و بوی کربلا را با خود می آورند. کم کم ناله های حسین حسین از گوشه و کنار حسینیه بلند میشود.

چشم به مادران شهدا میدوزم چنان اشک ماتم میریزند و بر سینه میکوبند که گویی فرزند خودشان را در برابر چشمانشان تشییع میکنند. جمعیت اطراف شهدا متمرکز شده است و هرکس به هر شیوه ای شده سعی میکند خود را به آنها برساند و سر بر تابوت بگذارد و یک دل سیر اشک بریزد و دستی به پرچم گنبد سالار شهیدان بکشد و تبرک جوید.

 

5745

در این میان پیرزنی قد خمیده، مستاصل  با چشم هایی نگران و اشکبار توجهم را به خودش جلب میکند. چند باری یک مسیر را رفت و برگشت و آخر در ردیف های جلو جایی را برای خود پیدا کرد مدام از روی صندلی بلند میشد و نگاهش را به تابوت دو شهید گمنام میدوخت و باز مینشست با نگاههایی مضطرب اطرافش را نگاه میکرد و باز بلند میشد.

خودم را هر طور بود به پیرزن رساندم و پرسیدم مادرجان دنبال کسی میگردی؟ کمکی از دستم بر می آید؟ همانطور که اشک میریخت نگاهم کرد و با صدایی لرزان گفت میدونی این شهدا مال کجان؟ و به کجا میبرن؟ جواب دادم نه مادر جان اطلاع ندارم چطور؟ چشم به دهانش دوخته بودم با گوشه‌ی چادرش اشکهایش را پاک کرد و گفت من اگر یه تکه از لباس کهنه ی پسرمم ببینم میشناسم میشه بگید در تابوت را باز کنن من ببینم شاید یکی از این دو تا پسر من باشد. صدایم در گلو خفه میشود و بغض امانم را میبرد.

madarsahahid