گزارش اختصاصی صاحب نیوز/

بازار لبافان؛ مسیری در حال فراموشی + تصاویر

آن روز که ماشین به شهر ما آمد و چهار پایان را مزاحم زندگی شهرنشینی خود دیدیم فاتحه این بازار خوانده شد. اما ای کاش صاحب مسندی یا صاحب اندیشه ای یا صاحب قلمی یا صاحب نفسی حماسه ای می آفرید تا یکی از همین مغازه ها به موزه مردم شناسی و معرفی مشاغل و هنرهای مردم متمدن بدل گردد.

صاحب نیوز – مریم کاظم زاده / در فهرست بازارهایم چهل نام را نوشته ام تا بواسطه هر کدام برگی از پرونده هنر عکاسی ام را با فرهنگ مردم و مردم شناسی مزین کنم. دوربین را برداشتم و ابتدای حافظ از تابلوی بازار لوافان عکس گرفتم. وارد بازار شدم مغازه خاصی نظرم را جلب نکرد اما پیرمردی چرا.

نگاهش به دوردست خیره مانده بود و دستهایش حصاری محکم اطراف زانوهایش کشیده بودند که مبادا با فروافتادنشان رشته افکار مرد را پاره کنند. سلام کردم و پرسیدم حاج آقا لوافان یعنی چه؟

انگار کسی را پیدا کرده بود تا سینه مهر شده با سکوتش را بگشاید و حرف های بی قراری  را  بیرون بکشد:

اینجا بازار لوافان است. قدیم در این بازار لواف ها بودن یعنی کسانی که لبه چیزهایی مثل گلیم, خورجین, گاله و… را می دوختند. اما حالا فقط 2 تا از آنها مانده است. زنجیر زانوهایش را گسست و با انگشت اشاره کرد آن دکان کوچک که بسته است و آن  دکان بزرگ که خورجین آویزان کرده است فقط همین.

راه افتادم به سمت میانه بازار, نبش کوچه چاه  حاج میرزا یادگار غریب بازار لوافان بی هیاهیو نگاهم را گرفت. وارد دکان شدم. سلام کردم و گفتم می خواهم عکس بگیرم. گفت بگیر هرچه دلت می خواهد ولی از من نگیر. عکس گرفتم و عکس گرفتم  و عکس گرفتم. به سمت پیرمرد برگشته و گفتم وسایلی که با آن لوافی  می کردند چه چیزهایی است تا من از آنها من عکس بگیرم گفت زیر این وسایل است باید یک کارگر بگیری و صدهزار  تومان بدهی تا برایت دربیاورد. زود عکسهایت را بگیر می خواهم بروم. دوباره عکس  گرفتم و عکس گرفتم و عکس گرفتم. از گرد و غباری که روی چوبها نشسته بود. از طنابهایی که منتظر سرنوشتشان بودند. از خورجین هایی که چشم براه آمدن کوچ نشینان بودن تا بیایند و آنها را با خود به کوچ ببرند. آخه پیرمرد می گفت ما دیگر مشتری نداریم جز اینکه هر از گاهی عشایر بیایند خریدی بکنند.

احساس کردم غمی بر سینه ام سنگینی می کند به سنگینی کتاب تاریخ تمدنی که در دانشگاه خوانده بودم و  مطالبش را بارها مرور کردم تا در امتحان آخر ترم بتوانم بنویسم” در گذشته صاحب تمدنی بی بدیل بوده ایم” غرق افکارم بودم که دست فروش روبرویی گفت یک عکس هم از پنکه بگیر! به خود آمدم و خداحافظی کردم. پشت سرم مرد کرکره دکان را پایین کشید و قفلی برآن زد.دلم می خواست عکس بگیرم اما او گفته بود عکس مرا نگیر. وقتی رفت از قفلی که بسته بود عکس گرفتم.

فکر کتاب تاریخ تمدن رهایم نمی کرد حتی صدای آشپزی که در بازار داد می زد:” آش آش آش ”  هم نمی توانست رشته افکارم را پاره کند. چندین بار تا آخر بازار لوافان رفتم و برگشتم مغازه های هر دوطرف بازار را شمردم. مغازه ها یکی پس از دیگری بسته می شد و حتی او که مغازه ای نداشت  پولهای توی جیبش را در آورد شمرد  و  آماده شد که برود. بیرون آمدم کمی ایستادم و از بیرون به بازار تعطیل شده نگاه کردم و ناگزیر راه افتادم :

آنروز که  ماشین به شهر ما آمد و چهار پایان را مزاحم زندگی شهرنشینی خود دیدیم  فاتحه این بازار خوانده شد. اما ای کاش صاحب مسندی یا صاحب اندیشه ای یا صاحب قلمی یا صاحب نفسی حماسه ای می آفرید تا یکی از همین مغازه ها به موزه مردم شناسی و معرفی مشاغل  و هنرهای مردم متمدن بدل گردد. موزه ای که نخ چوقان و نخ گیوه و درفش و  جوال دوز را به همراه دست های دوزنده لبهای توبره و گاله  و پاچه و پالون و اوسر بعنوان سندی از هنر و زیبایی و ذوق و سلیقه وو اندیشه ایرانیان به منصه ظهور بگذارد مبادا که کسی امروز یا فردا طعنه زند که چون کاخ نشین شدند فرهنگ و تمدن خود را بدست فراموشی سپردند. یا سرزنشمان کنند که همه همتشان در اطاعت، زدن بنری بود که امسال سال حماسه اقتصادی و حماسه سیاسی است.