شهید
۱۱:۰۵ - دوشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۱

از عراقی ها خبری نیست!

کوتاه از شهید محمد رضا حبیب اللهی

روحیات خاص خود را داشت و نسبت به بی عدالتی و ستم بی تفاوت نبود. او ظلمی را که با عنوان «عنایات ملوکانه» به مردم می شد، درک کرده بود و عامل اصلی آن را می شناخت…

صاحب نیوز، مهدی آقایی

حاج رضا حبیب الهی در مهر ماه 1337 در شهر اصفهان و در خانواده ای مذهبی و روحانی به دنیا آمد. از همان دوران جوانی، روحیات خاص خود را داشت و نسبت به بی عدالتی و ستم هایی که به مردم می شد، بی تفاوت نبود. او ظلمی را که با عنوان «عنایات ملوکانه» به مردم می شد، درک کرده بود و عامل اصلی آن را می شناخت. به همین دلیل، پس از طی دوران دبیرستان در سال آخر تصمیم گرفت زیر بار خدمت به رژیم نرود و در آخرین امتحان، عمدا حاضر نشد و به خیل مردم انقلابی پیوست و یکی از مهره های اصلی وقایعی چون تحصن در منزل آیت الله خادمی به شمار می رفت.

وی پس از انقلاب ضمن فعالیت در نهادهای مختلف انقلابی مشغول تحصیل علوم دینی گردید و در سال 1359 همکاری خود را با بسیج فعال تر نمود و به عنوان مربی آموزش به تدریس و آموزش مشغول شد و با آغاز جنگ تحمیلی به صف رزمندگان اسلام پیوست. در تاریخ 12خرداد ماه 1360 در اثر حادثه ای دست راست خود را فدا کرد و اولین فرمانده ی جانباز جبهه های جنوب شد.

ایشان تا سال 1361 در مسئولیت های مختلف از جمله: فرماندهی سپاه دوم صاحب الزمان (عج)،، فرمانده سپاه سوم و فرمانده سپاه ناحیه اصفهان مشغول به انجام وظیفه بود و در تاریخ 18 /11 /61 شربت شهادت نوشید.

آنچه می خوانید خاطراتی کوتاه اما چون صاعقه است که از میان مصاحبه های همرزمان و خانواده شهید تنظیم گشته است.

***

این دفعه خوشحال بودم که دیگر تا دم در خانه با ماشین می رویم. اما… به چهار راه تختی که رسیدیم ترمز کرد و گفت: مسیر من به طرف سپاهه!

دیدم چقدر خوش خیال بودم. باید از اولش هم می دانستم حاج رضا با ماشین سپاه میره سپاه.

برادر شهید

***

فرمانده کل بود. آمده بود خانه مان. گفتم وقت خوبیه، خود حاجی که نمیگه از فرمانده بپرسم: شما از حاج رضا راضین؟ و فرمانده گفت: ما کاره ای نیستیم، رضایت رضایی شرط نیست حاج رضا باید از ما راضی باشه.

مادر شهید

***

حواسش بود برای همه  سوغات بیاره، آخه سفر مکه اون هم سفر اول باید سوغات می آورد. سوغاتی ها را که داد.. همه مچاله یا چروک بود. عذر خواهی اش را این طور گفت: من که بازار نرفتم یعنی وقت نداشتم. این ها رو هم روز آخر تنهایی توی جده خریدم. با یه دست هم بهتر نتونستم بذارمشون داخل ساک.

خواهر شهید

***

دغدغه همیشگی اش بود. تمرین می کرد. می رفت گلستان شهدا توی قبرهای خالی می خوابید. شب بود گلستان هم چراغ نداشت. بعد هم آرزو کرد طوری شهید شود که هیچ اثری ازش باقی نمونه. می گفت: این طوری خالصانه میرم پیش خدا.

محمد حاج صباغ

***

شناسایی که می روی باید شش دانگ حواست جمع باشد. به کوچکترین حرکت باید عکس العمل نشان بدی. حالا اگه این حرکت، یه موتور سوار باشد که دیگه تکلیف مشخصه.

آماده تیراندازی بودیم که نمی دانم چرا کاری نکردیم. جلوتر که آمد دیدم ای بابا این که حاج رضای خودمان است! تازه فهمیدیم این که میگند توی جنگ فرماندهان از همه حتی شناسایی ها هم جلوترند یعنی چه!

حمید رییسی

***

خیلی خوشحال شده بود اصلا باورش نمی شد. حاج رضا کجا، این جا کجا؟

تازه وقتی برایش گفتم که آدرسی که داشتیم آدرس درست و درمانی نبوده و با اصرار حاجی جستجو را ادامه دادیم تا بالاخره جوینده یابنده شد، خیلی بیشتر هم خوشحال شده بود. خدا وکیلی ارزشش را داشت؛ خوشحالی یک مجروح جنگی بود دیگه.

همرزم شهید

***

حوالی اذان صبح بود که از خواب پریدیم. صدای تیشه برایم عجیب نبود ولی این وقت این صدا عجیب بود! رفتم سر وقت حمام. دیدم بنده خدایی دارد هیزم می شکند برای گرم کردن حمام اما فقط با یه دست و پاهایش این کار رو می کنه. هوا تاریک بود و نشناختمش.

جلوتر که رفتم یه جورایی اعتراض کردم، گفتم حاج رضا آخه شما؟ با این حالتون؟ تازه سنگر فرماندهی کجا و اینجا کجا؟

از اون گذشته مگه سنگر فرماندهی خودش حمام نداره؟ که جواب داد منم نمی خوام برم حمام، می خوام بچه ها راحت باشن.

حمید رییسی

***

افسوس می خورد و می گفت: هیچ کس از دشمن این طرف ها نیست کاش نیرو و امکانات بیشتری داشتیم و جلو می رفتیم. این گزارش حاجی بود وقتی ساعت 5 بعد از ظهر تنها از یک سفر شناسایی چندین ساعته بر می گشت.

می گفت: من چندین کیلومتر جلوتر رفته ام و همه جا سرکشی کرده ام، با دوربین هم دیدم از عراقی ها خبری نیست!

رضا قاسمی

***

صد و سی کیلومتر راه آمده بودیم؛ تانک های چیفتن ارتش با عراقی ها درگیر بودند. نفربرهای پی ام پی هم توی یک ستون پشت سر آن ها حرکت می کردند…

یکی از تانک ها را زدند. ستون ایستاد؛ همه هاج و واج مانده بودند چه باید بکنند.

یک جیپ آمد وسط جاده، یک نفر از جیپ آمد پایین، اسلحه اش را به گردن انداخته بود. فریاد زد مگه چه خبره؟

طوری نشده! تانک های شما از آنها مجهزتر و نیروهای شما قوی تر است، خوفی نداشته باشید.

نمی دانید این جمله حاج رضا چقدر روحیه به بچه ها داد.

مجید جوانی

***

نوبر بود به خدا! با ماشین استیشن بری روی دژ. اگه حالت عادی بود شاید نه ولی بعد از عملیات رمضان اون هم تو منطقه مرزی روی دژ رفتن جگر شیر می خواست. حاجی اما باید می رفت. با استیشن رفت. تازه رفته بود روی کاپوت ماشین، با دوربین دید می زد. هر چی گفتیم: حاجی خطر داره کاملا تو دید عراقی ها هستی به گوشش نرفت و می گفت: نه! خبری نیست.

سید مرتضی حسام زاده

***

تقریبا همه شده بودیم مثل جنازه. دو شب دیگه عملیات والفجر مقدماتی شروع می شد و همه آمده بودند سپاه سوم برای جلسه. فرماندهان ارشد ارتش و سپاه و حتی مسئولان سیاسی کشور. ساعت 2 بامداد که جلسه تمام شد فقط آرزوی یه جای خوب برای خواب داشتم که چشمم به پرده وسط سنگر خورد. رفتم آن طرف پرده…

دیدم حاج رضا تازه شروع کرده بود به نماز. گفتم: عجب طاقتی! نمی دانستم این عبادت تا نماز صبح طول می کشه!

سید مرتضی حسام زاده

***

حاجی مجروح شد اما باز هم تیراندازی می کرد. من اما باورم نمی شد گفتم باید امتحانش کنم. گفتم: حاجی شما چه طوری تیراندازی می کنی؟

گفت کاری نداره، با دست چپم لوله را در دست مصنوعی می گذارم و در همان لحظه شلیک می کنم.

علیرضا صادقی

***

جمله معروفی بود از حاج رضا. خودش هم همین طور بود. می گفت: این قدر جلوی این تیر و ترکش ها رکوع و سجده نکنید، یقین داشته باشید.

عباس آگهی

***

سوار ماشین بودیم. راننده بودم، منطقه هم دشت صاف و بدون عارضه بود. باران گلوله می بارید. اما حاجی اصرار داشت برویم. گلوله ها هم زیاد شد سرعت ماشین را کم کردم و کاملا خم شده بودم که حاجی به من گفت: چیه می ترسی؟ گفتم نه ولی بالاخره تیر، توپ و ترکشه، مگه نمی بینین؟ گفت: چرا، نترس به تو نمی خوره!

دوباره همان آش بود و همان کاسه، که حاجی گفت: چرا سرت را پایین میاری؟ گفتم: حاجی ترکش ها زیاده! گفت نترس به تو کاری نداره!

محمد علی آستانه

***

»»» لطفا بر روی تصاویر کلیک کنید