مرحوم ابراهیم سیاوشی
۰۹:۳۵ - پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۴

قسمت اول: می خواهم چریک شوم، چریک!

آشنایی با دانش آموز شهید ابراهیم سیاوشی و پدرش مرحوم منصور سیاوشی

زبان تندی داشت. رودربایستی نمی کرد. هرجا مجلس روضه ای بود، به محض اینکه صمصام از در وارد می شد، واعظ از منبر پایین می آمد و صمصام به منبر می نشست؛ موعظه می کرد و روضه می خواند…

صاحب نیوز- شهروز گودرزی

این گزارش، بازنوشته ای است از تحقیقات مستند ابراهیم، حول و حوش سال 1386. وقتی حاج منصور هنوز روی پای خودش راه می رفت، غصه نظام و انقلاب را می خورد و برای امام و به شوق امام اشک در گوشه چشمش حلقه می زد. حاج منصور را به عنوان تنها شاگرد بازمانده مرحوم صمصام می شناختیم؛ اما الآن بیشتر از 5 سال از آن روز می گذرد. حالا به درگاه الکترونیکی سازمان آرامستان ها که سر بزنی می توانی او را پیدا کنی. فقط بدون فاتحه از این سطر عبور نکن.

مرحوم منصور سیاوشی

(عصر یک روز از سال 86 وقتی هنوز درخت ها به زردی نگراییده بودند به خانه پیرمرد رفتیم. درخت سیب خانه قدیمی، باغچه ای کوچک اما سرسبز، و بیش از همه صفای باطن پیرمرد، نشاطمان را برای مصاحبه بیشتر می کرد.)

–         چرا همه مصاحبه ها با “لطفاً خودتان را معرفی کنید” شروع می شود؟

–         من منصور سیاوشی، پدر دانش آموز شهید ابراهیم سیاوشی. می شد جور دیگر هم شروع کرد!

–         چه خانه باصفایی دارید.

–         این خانه اوقافی است. ما مستاجر اوقافیم. بعد یک عمر رانندگی نتوانستم خشت روی خشت بگذارم.

–         راننده اتوبوس؟

–         نه. در رژیم گذشته، از راننده های استانداری بودم. حتی خودم مدتی راننده شخص استاندار بودم. اما مرید امام. حتی آنروز من عکس امام را در ماه دیدم!

–         شوخی می کنید؟

–         نه به خدا، دیدم. امام همه چیز ما بود.

–         (سکوت)

–         (پیرمرد مکثی کرد و) نمی دانم بعد از مرگم چه بر سر پسر و دخترم که در خانه هستند می آید.

–         نیامدیم از مرگ حرف بزنیم.

–         مرگ حق است. دلخوشی ام این است که حاج خانم مواظب همه چیز هست.

–         120ساله شوید.

–         اینها تعارف است.

–         (سکوت)

–         پدرم ملک بزرگی در نزدیکی زاینده رود داشت. وقتی ما بچه بودیم، دچار بیماری سختی شد و از دنیا رفت. اما قبل از مرگش رفت و بنچاق و مدارک آنرا نزد یکی از تجار سرشناس و امین اصفهان گذاشت.

–         و آن تاجر خیانت در امانت کرد؟

–         نخیر. خدابیامرز مرد خوبی بود. چند وقت بعد هم از دنیا رفت. اما دامادش ناخلف بود و اهل دود و دم. ما که نفهمیدیم چه شد. به یتیمی بزرگ شدیم.

–         پس از کجا می دانید ملک پدری شما را به باد داده؟

–         قدیمی ترها برای ما تعریف می کردند. مادرم خیلی اشک می ریخت و نفرین می کرد. گویا داماد آن تاجر، با مرگ آن تاجر سرشناس بنچاق های ما و دیگران را بر می دارد و با شهود جعلی ادعای مالکیت می کند. بعد هم اظهارنامه ثبتی مبنی بر مالکیت می دهد و سند می گیرد و املاک را می فروشد.

–         چند سال است نقاشی چهره می کنید؟

–         خیلی سال است.

–         از کودکی؟

–         از جوانی.

–         چطور کار را شروع کردید؟ معلم داشتید؟

–         نخیر. معلم نداشتم اما دقیقاً هم یادم نیست از کی شروع کردم به نقاشی. عکس های کوچک را می گذاشتم جلویم و از رو می کشیدم. این طور شد که یواش یواش یاد گرفتم فقط با دیدن یک عکس آن را نقاشی کنم.

–         هنوز هم نقاشی می کنید؟

–         دستم می لرزد. کمتر نقاشی جدیدی را دست می گیرم. بیشتر تابلوهای قبلی را اصلاح می کنم.

–         تابلوهای قبلی تان را نقاشی می کنید؟

–         یک تابلو هست که سال ها است نقاشی می کنم. یک گوشه آن تصویر گنبد طلایی حرم آقا امام رضا علیه السلام را کشیده ام. یک گوشه نوری در آسمان است. عین خوابی است که دیده ام.

–         یعنی خوابش را دیدید و نقاشی اش را کشیدید؟

–         عین نوری است که در خواب در گوشه ای از آسمان دیدم از بین ابرها تابید و همه جا روشن شد. همان تابلو عکس امام را کشیدم. عکس آقا را هم. آن موقع رئیس جمهور بودند. بعد عکس شهدای محراب و مسئولین عالی رتبه نظام. نظام جمهوری اسلامی ما مقدس است.

–         این تابلو که می گویید تکمیل است؟

–         به نظر تکمیل است، جای خالی ندارد، ولی نه. اینطور نیست. حتی یک شخصیتی را کشیدم که بعدها از تابلو حذف کردم.

–         چه تابلوی جالبی است.

–         شما لطف دارید.

مرحوم ابراهیم سیاوشی

مرحوم ابراهیم سیاوشی

مرحوم منصور سیاوشی

–         دیدم چند عکس از مرحوم صمصام را هم نقاشی کرده اید.

–         یک تابلو است که مرحوم صمصام دارد قلیان می کشد. یکی تابلو سوار اسب سفیدش است. یک تابلو هم کشیده ام که سر مقبره آن مرحوم است، اما شیشه اش شکسته شده و آب باران و آفتاب آنرا از بین برده. یک وقتی گله کردم به مسئولان ارشاد که چرا باید رسیدگی نشود که برای آن نقاشی چنین وضعی پیش آید.

–         با ایشان مراودت داشتید.

–         برایش مثل فرزند بودم. بیست سال ملازم صمصام بودم.

–         صمصام، بهلول بود؟

–         ظاهراً! از صبح تا عصر ثروت زیادی به دستش می رسید. از در هر مغازه ای که رد می شد، کسبه با اشتیاق به او پول می دادند. اصلاً آن روز را برای کاسبی خوب، و قدم صمصام را خوش یمن می دانستند. اما صمصام تا شب حتی ریالی برای خودش نداشت. همه را بین فقرا و نیازمندان تقسیم کرده بود.

–         چرا؟

–         مرامش بود. برای همین مردم دوستش داشتند. سید هم بود و مردم به سادات ارادت خاصی داشتند. حتی مردم به اسب صمصام به دیده احترام نگاه می کردند.

–         علما قبولش داشتند؟

–         زبان تندی داشت. رودربایستی نمی کرد. لذا هرجا مجلس روضه ای بود، به محض اینکه صمصام از در وارد می شد، واعظ از منبر پایین می آمد و صمصام به منبر می نشست و موعظه می کرد و روضه می خواند.

–         وضعیت روضه خوانی مثل امروز بود؟

–         نه! خصوصا مداحی. سینه زنی منبر صمصام یک دقیقه هم طول نمی شد. اما مردم همینکه یکی دو دقیقه روضه می خواند های های گریه می کردند و اشک می ریختند. آخر هر منبر هم بهلول منشانه مطلبی می گفت و مردم را می خنداند.

–         از راه نقاشی ها اتزاق می کنید؟

–         (می خندد)

–         سوالم خنده دار بود؟

–         من این تابلوهایی که نقاشی کرده ام همه اش از عکس علما و بزرگان است. آن تابلو هم که گفتم، مربوط به انقلاب است. از اول انقلاب تا حالا هم نقاشی کرده ام. اما نه پیش شخصی رفتم که بخواهد به من وجهی بابت این تابلوها بدهد و نه حتی شخصی سراغی از من گرفت که می خواهیم بابت این نقاشی ها وجهی به تو بدهیم.

–         خدا اجرتان بدهد. شما با صداقت و هنرمندانه و با تعهدی که دارید حتما نزد خدا مأجورید.

–         (سکوت)

–         امروز برای آشنایی با ابراهیم آمده ایم. از ابراهیم بگویید. چه جور بچه ای بود؟

–         عکسش را دیده اید؟

–         یک سری مدارک را از مرکز اسناد بنیاد شهید گرفته ایم. کدام عکس؟

–         همان عکس سه در چار که روی کارت پایان تحصیلات ابتدایی اش است؟

شهید ابراهیم سیاوشی

–         بله! چقدر هم زیباست.

–         ماه بود. تا بود که فکر نمی کردیم برود. تازه بعد از شهادتش دادم آن عکس را روتوش کردند و چند سری از آن چاپ کردیم.

–         در مدارک شهید دیدم، مدرسه نمره رفتار و مراقبتش را داده بود 16. همان نمره انضباط است؟

–         بله!

–         چرا؟

–         از دیوار راست بالا می رفت!

–         یعنی منضبط نبود؟

–         نمی شود گفت منضبط نبود. نوع دوست بود. به کوچکتر از خودش خیلی محبت می کرد. بزرگترها را هم احترام می کرد. اما اینکه می گویم از دیوار راست بالا می رفت، فقط اصطلاحی نیست. جداً بالا می رفت!

–         مگر می شود؟

–         تازه جنگ شروع شده بود. از سر کوچه که نزدیک خانه می شدم دیدم یک عده بچه دور خانه جمع شده اند و با سر و صدای زیاد دارند تشویق می کنند. مرا که دیدند پا گذاشتند به فرار.

–         البته شما تیپتان به پهلوانان می ماند! آن وقت ها هم همین شکلی بودید.

–         می دانید چند سال دارم؟

–         جوانید حاج آقا!

–         نه، بدون تعارف، 86 سال دارم. تازه اگر شناسنامه ام را به وقت گرفته باشند.

–         نه خدایی، به شما نمی آید 86 ساله باشید. 60 یا 70 شاید!

–         چون غذای سالم می خورم! از این پیتزاها نمی خورم! قبلاً هم نمی خوردم حالا که معده درد هم نمی گذارد اگر هم بخواهم. بگذریم، پیر شده ام! اما تقریبا همین حالت را داشتم!

–         گفتید بچه ها شما را که دیدند پا گذاشتند به فرار، ابراهیم چه کار کرده بود؟

–         دیوار منزل ما آجری بود. وقتی بچه تر بود یک عکس، کنار همان دیوار داشت.

–         همان عکسی که ژست گرفته دارد با اسلحه آدم بدها را می کشد؟

–         بله! دیدم از دیوار راست رفته بالا. آن هم نه یک متر، دو متر. سه چهار متر.

 شهید ابراهیم سیاوشی

–         شما چه کار کردید؟

–         خشکم زد. ابراهیم از من خیلی حساب می برد. دیدم اگر در همان حالت به او تشر بزنم، ممکن است بترسد و بیفتد و تلف شود. حتی نمی توانستم بروم نردبان بیاورم. می ترسیدم تا می آیم بچه از آن ارتفاع افتاده باشد، خیلی خطرناک بود. هنوز وقتی یاد آن لحظه می افتم می ترسم!

–         پس شما؟

–         با خنده به او گفتم باباجان آرام همانجور که بالا رفتی بیا پایین. تشویقش هم کردم گفتم بارک الله مرد شده ای!

–         تا پایش به زمین رسید، چند تا پس گردنی محکم زدم پشت گردنش. بشکند دستم. (اشک در چشم پیرمرد حلقه زد) چه می دانستم یک روز شهید می شود. (برای لحظاتی گریه امانش نمی دهد)

–         تمام شد؟ ابراهیم در رفت؟

–         نه. توی چشمم زل زد و گفت: بابا! می خوام چریک بشم، چریک!

–         بچه 12 ساله و این حرف ها؟ شما سراغ دارید؟

–         نه! چریک هم شد. خیلی زود. خیلی جسور بود. من هنوز هم که فکرش را می کنم از ارتفاع می ترسم. آن وقت این بچه در آن سن، از دیوار چهار متری بالا رفته بود، فقط به این انگیزه که یک روز چریک بشود! من زیاد خواب می بینم. فقط در خواب است که از ارتفاع نمی ترسم. یکی از خواب های معمولم این است که دارم پرواز می کنم.

–         با چی؟

–         نه با هواپیما یا چیزی شبیه آن

–         پس چطور؟

–         خیلی ساده! همینطور که دارم راه می روم، چند قدم می دوم و بعد در هوا راه می روم. به همین سادگی.

–         آن وقت از اینکه دارید پرواز می کنید می ترسید؟

–         نه آن وقت اینقدر عادی پرواز می کنم که اصلاً از ارتفاع نمی ترسم. همه چیز در اختیار و تحت اراده خودم است. هر وقت بخواهم می توانم پایین بیایم و دوباره راه بروم. یک روز که از خواب پا شدم فکر کردم علتش چیست که در خواب از ارتفاع نمی ترسم. ساده بود. یاد ابراهیم افتادم. برای من که از پایین به او در آن ارتفاع نگاه می کردم ترس یک چیز عادی بود. اما برای ابراهیم این مسأله عادی شده بود. عادی. فقط همین![1]

–         شاید برای همین باید محل شهادتش ارتفاعات کردستان باشد.

–         (بغض پیرمرد)

–         خسته شدید. حلال کنید.

–         سن ما اجازه نمی دهد. زانو درد اذیتم می کند. برویم داخل اتاق. تا شما پذیرایی می شوید من هم کمی بنشینم.

–        (ادامه دارد…)


[1] چند وقت بعد از این ملاقات در خواب دیدم می توانم پرواز کنم. همانطور که پدر شهید گفته بود با همه جزئیاتش…