si8LuL_420
۱۵:۵۲ - شنبه ۱۳۹۲/۰۵/۲۶

بمناسبت سالروز آزادی اسرای ایرانی در 26 مردادماه

بعد از ده سال به آرزویم رسیدم…

نمایندگان صلیب سرخ به اردوگاه آمده بودند تا کار مبادلهٔ آزادگان را انجام دهند. من مترجم بودم……….

تیم رصد تاریخ صاحب نیوز، نمایندگان صلیب سرخ به اردوگاه آمده بودند تا کار مبادلهٔ آزادگان را انجام دهند. من مترجم بودم اتاق ها خالی بود. همه توی محوطه بودند. داشتیم آزاد می شدیم. بعضی ها داشتند سوار اتوبوس ها می شدند. یک دفعه سایه هایی را روی پنجرهٔ اتاق کناری ام دیدم. صدایی هم میآمد . رفتم پشت پنجرهٔ اتاق. تعجب کردم. حاج آقا ابوترابی بود. دو نفر هم کنارش بودند. میله های پنجره را گرفتم. گفتم«حاج آقا شما این جا هستید؟»
بعد داد زدم «حاج آقا را اینجا نگه داشتند!»
بچه ها پشت پنجره جمع شدند . برای ما خیلی سخت بود بدون حاجی برگردیم. همه گریه می کردیم. از پشت میله ها روبوسی کردیم . به ما دلداری می داد. میگفت: «آقا جون چرا ناراحتید؟ خوشحال باشید شما بر می گردید ایران. اگر دیدید ده سال سجده کردم، اگر نماز خواندم و دعا کردم . آرزویم این بود که این لحظه را ببینم. من ده سال دعا کردم که اسرا آزاد بشوند . دست خدا به همراهتان . موفق باشید. من به آرزویم رسیده ام».
این ها را که گفت، صدای گریهٔ بچه ها بلندتر شد.