sharefeyan doktor 1
۰۷:۳۰ - دوشنبه ۱۳۹۵/۰۶/۱

فوق‌تخصص خون و سرطان:

جوانان بدانند بی هویت و بی فرهنگ نیستند/ آینده حتما روشن تر خواهد بود

بحران آینده باید برطرف شود. جوانان بدانند بی هویت و بی فرهنگ نیستند. آینده حتما از حال روشن تر خواهد بود. من در آموزش هایم خیلی بصورت جدی وارد طرح مسئله و صحبت می شوم. من با این سه بحرانی که شناختم به روش های گوناگون مقابله می کنم.

به گزارش صاحب نیوز، دکتر رمضانعلی شریفیان در سال 1337 در شهر درچه اصفهان متولد شد. او تحصیلات ابتدایی را در دبستان اسلامی در سال 1343 و تحصیلات متوسطه را در دبیرستان 17 شهریور آغاز کرد و در سال 1355 موفق به اخذ مدرک دیپلم شد.

تحصیلات عالی خود را در سال 1355 در رشته پزشکی دانشکده پزشکی دانشگاه تهران آغاز کرد و در سال 1363 فارغ‌التحصیل شد. وی در سال 1368 موفق به اخذ درجه تخصصی در رشته بیماریهای داخلی از دانشکده پزشکی دانشگاه تهران گردید. سپس تحصیلات فوق‌تخصص خود را در رشته خون و سرطان دانشگاه علوم پزشکی تهران در سال 1371 به پایان رساند. این نخبه ایرانی اکنون به عنوان عضو هیئت علمی و استادیار گروه داخلی در بیمارستان ولیعصر (عج) مشغول به کار می‌باشند.
سمت های اجرائی (گذشته تاکنون)
1- رئیس بخش خون بیمارستان امام خمینی از سال 1371 تاکنون 2- رئیس مرکز هموفیلی بیمارستان امام خمینی از سال 79-1371 3- معاون پژوهشی گروه داخلی از سال 1379

به مناسبت روز پزشک پایگاه خبری درچه نیوز گفتگوی دوستانه و خواندنی با ایشان انجام داده ایم که در ادامه می خوانید.

از خودتان و زادگاهتان برایمان بگویید؟

دوران دبستان و دبیرستان را در درچه درس خواندم. در آن زمان دبستانی بود که حالت حیاطی داشت در یک طرف کلاس ها و در طرف دیگر باغ و جوی آب بود. دوران دبیرستان را در دبیرستان 17 شهریور طی کردم. در سال 1355 با رتبه 50 کشوری در رشته پزشکی وارد دانشگاه تهران شدم. چرا پزشکی را انتخاب کردم درست نمیدانم حدود 40 رشته را زدم، اولی پزشکی تهران بود که همان را آوردم و مشغول به تحصیل شدم.

نمی دانم علاقه به پزشکی داشتم یا نه ولی بعدا علاقمند شدم. اتفاقاً رشته هایی را زده بودم که اگر بگویم تعجب می کنید. دومین رشته من شیمی بود، روان شناسی و به همین ترتیب رشته های دیگر که انتخاب نموده بودم.

بخشی از کار من در کشاورزی بود. بسیاری از مردان بزرگ کاری آن زمان، من را بعنوان یک کشاورز می شناختند تا یک محصل. بخاطر دارم وقتی پزشکی قبول شدم برای خیلی ها غیر قابل باور بود و می گفتند مگر رمضان اصلا درس می رفت. در آسیاب پدربزرگم کار می کردم، روی تراکتور کار می کردم. همکاران من تعجب می کنند که من از کار کشاورزی و باغداری مطلع هستم.

وقتی وارد دانشگاه شدم دانشگاه پزشکی درس های سنگینی داشت. اوج حرکت فکری تحول خواه در ایران آن زمان بود. من نیز جذب حرکت دانشجویی دانشگاه شدم. در واقع جو دانشگاه اوایل در دست نیروهای چپ بود و به تدریج به دست نیروهای مسلمان روشن فکر افتاد.

یک بار با گروه هایی می رفتیم کوه به من می گفتند رفیق رمضان. من نمیدانستم چرا. با گروه دیگری رفتم و من را برادر رمضان خطاب می کردند باز هم نمی دانستم چرا و با آنها بودم. گروه اول گروههای کمونیستی دانشگاه و گروه دوم گروه بچه های مسلمان روشن فکر بودند

sharefeyan doktor 4

 

خانوداده و بیشتر دوستان من مذهبی بودند. من زمینه های مذهبی زیاد داشتم. دانشگاه جوش به گونه ایی بود که در ابتدا انسان یک دوران جدایی را طی می کند که تکان می دهد به آرا و عقایدش. تقریبا 90 درصد دانشجوها همین کار را می کنند و دوباره آن را بازسازی می کنند. و در این بازسازی ممکن است به این فرقه یا آن فرقه گرایش پیدا کنند. خداوند به من کمک کرد که در این بازسازی عقاید، راه دین خودمان را پسند و تعمیر کردم و آن اعتقاداتی که بصورت سنتی و دهان به دهان به ما رسیده بود و نمیدانستیم چراییش را نمی دانستم این بار میدانستیم چرا و بازسازی شدم.

با گروه های اسلامی دانشگاه می گشتم. اویل یک گروه بودند و به مرور جدا شدند. ما آنچنان شیفته نوشته ها و گفته ها و نوارهای حضرت امام خمینی(ره) شده بودم که هیچ چیزی را با عقاید و نظریات رساله ایشان عوض نکردم و نمی کنم. و هر چه نیز شنیدم و خواندم و گفتم و نوشتم آن چیزی بود که در این راستا می بود.

بی شک کتاب های زیادی خواندم، حرفهای زیادی شنیدم، مساجد و منبرهای زیادی رفتم، کتابهای دکتر شریعتی را خواندم. ادعا نمی کنم همه آنها را ولی بسیاری از آنها و نوارهای بسیاری از دکتر شریعتی شندیدم. اکثر کتاب های آقای مطهری، طالقانی، بازرگان را خواندم. سعی می کردم در چارچوب طرحی که امام خمینی(ره) داشت تفسیر و تبیین کنم. حالا تا چه حد توانستم یا نتوانستم دیگر با خداست، من سعی کردم اینگونه باشم.

سال 56 در تظاهراتی که خواستار بازگشت امام و آزادی آقای طالقانی بود من دستگیر شدم و چند ماهی هم زندان قصر تهران بودم. سال دوم پزشکی یعنی یک سال قبل از انقلاب. بعد از آزادی حرکت توفنده مردم که امام را شناخته بودند راه افتاده بود و ما نیز با آن موج رفتیم.

زندان در روند تحصیل شما اختلالی ایجاد نکرد؟

خیر. یک ترم حذف شدم. مراقبت ها بیشتر می شد ولی مانع درس خواندن نمی شدند. یک سالی نیز در حین انقلاب دانشگاه تعطیل شد که به درچه آمدم و کار می کردم. فعالیت های تبلیغی، پخش نوار و سخنرانی از این قبیل کارها بود.

یادی کنم از برادر بزرگم دکتر مصطفی که دو سال از من بزرگتر بود و جا افتاده تر از من بود. خدا ایشان را سلامت نگه دارد. هم ایمان بیشتری داشت و هم پیشکسوت من بود. الان نیز استاد بنده هستند. ایشان راهنمایی میکردند. با هم به میدان فردوسی می رفتیم و کتاب و جزوات می فروختیم.

در درچه اتفاقاتی افتاده بود که گمان می کردند ما نیز در آن دست داریم ولی اینگونه نبود. برای دستگیری ما سرباز دور تا دور منزل ما گذاشته بودند. من به همدان رفتم و یک ماهی آنجا بودم و با جدی شدن انقلاب بازگشتم. یک سالی درچه بودم و موقع ورود امام به استقبال رفتیم و سخنرانی ایشان را از فاصله 40 یا 50 متری شنیدم.

بسیار شور انگیز بود و صحنه های بسیار جالب که هنوز هم تعدادی از تصاویر آن زمان را دارم. با دوستانم به بروجن رفتیم برای خرید اسلحه که نخریدیم که البته نیازی نبود. به ما پیشنهاد شد گروههایی تشکیل دهیم و اسلحه تهیه کنیم و آموزش ببینیم تا اگر نیازی شد استفاده کنیم.

با مدیریت و حرکت ویژه ای که امام داشت انقلاب به سمت و سوی جنگ های چریکی کشیده نشد. انقلاب با شیوه دیگری پیروز شد. واقعا شوری به پا شده بود و آن لذتی که ما آن موقع بردیم فراموش شدنی نیست. ملت در اوج بود، فداکاری در اوج بود، خود خواهی ها و خود بینی ها اصلا وجود نداشت ایثار در حد اعلی بود.

به نظر من در آن مقطع یک تحول اساسی در منش و بینش و رفتار همه مردم ایران اتفاق افتاد که متاسفانه زیاد دوام نیاورد. شاید جنگ آن را نگه داشت ولی آن روحیه بازنگشت. ما بسیار مغرور و شاداب از پیروزی انقلاب به درس و دانشگاه برگشتیم.

sharefeyan doktor 2

بعد از انقلاب دوباره وارد دانشگاه شدم و بقیه تحصیلم را ادامه دادم. سال 59 جنگ شروع شد. که من گاهی تهران و گاهی در جبهه بودم. جنگ را یک جنگ ملی و اسلامی می دانستیم و پای آن نیز ایستادیم. چند سالی موقت میرفتم و چند سال آخر جزء تیم های اضطراری بهداری بودبم. تیمی بود که قرار بود به محض نیاز جبهه در کمتر از یک ربع مقری در تهران معرفی کنیم و ظرف نیم ساعت به فرودگاه برویم و در کمتر از دو ساعت در جبهه باشیم. همیشه کوله پشتی و کیف آماده رفتن بود و هر بار غسل شهادت می کردیم. در عملیات کربلای 4 در جبهه بودیم وقتی منطقه شیمیایی شد بسیاری از بچه های جهاد شیمیای شدند. گاز خردل استفاده کرده بودند و تعداد نفرات زیادی شهید شدند.

تحصیل شما در چه سالی به اتمام رسید؟

در سال 63 پزشکی عمومی را تمام کردم و بلافاصله تخصص بیماریهای داخلی که علمی تر بود انتخاب کردم.

آخر همان سالی که درگیری شد در مکه، سال 66، من نیز جزء تیم پزشکی آنجا بودم و بخشی از حوادث را دیدم. افتخار خدمت به مجروحین حادثه مکه را در آن زمان دارم.

68 فارغ التحصیل شدم. بلافاصله به درخواست مسئولین دانشکده وارد رشته تخصص خون و سرطان شدم. یک رشته فوق تخصصی که تمرکز برروی سرطان خون و بالین دارد. من وارد این رشته شدم و سال 71 فارق التحیل شدم و بنابر نیاز خود دانشگاه در بیمارستان امام خمینی مشغول شدم.

20 سالی مشغول بخش خون بودم و رئیس بخش هموفیلی بیمارستان امام خمینی که محل آموزش دانشجویان رشته پزشکی و دستیاران داخلی و فوق تخصص هاست. اکنون دیگر رئیس بخش خون نیستم. چون بنا شد جوانترها مدیریت کنند. من الان دانیشار بیماران داخلی دانشگاه علوم پزشکی تهران هستم. مدیر امور داخلی بخش های دانشگاه نیز هستم

در زمان رحلت امام شما نیز جزء تیم درمان بودید؟

خیر. من جزء تیم نبودم ولی جزء تیم مشاوره دهنده بودم. بعدا برای حاج احمدآقا جزء تیم اصلی بودم که دستور دادند حتما برویم.

ازدواج شما در چه سالی بود؟

آخرین سال دانشگاه ازدواج کردم. سالی که تعداد زیادی شهید هم در درچه و هم اصفهان آوردند. بخاطر شهادت دوستانم انقلابی عقد کردیم.

 در مورد فرزندان و تحصیلاتشان برایمان بگویید؟

سه فرزند دارم. اولی پسر که حقوق می خواند. دومی پزشکی و سومی فوق لیسانس روانشناسی دانشگاه آزاد می خواند.

تحصیل شما به طور کل در ایران بود؟

بله. برای دوره های کوتاهی به خارج از کشور می رفتم. منتهی تئوری من این بود که چیزی که می توانی با زحمت کم در کشور خودت به دست بیاوری چرا همان دانش را با زحمت زیاد در غربت به دست بیاوری. خوشبختانه اساتیدی خوبی نیز داشتم. افتخار میکنم به شاگردی آنها. ما کمبود استاد نداشتیم برعکس تجهیزات. اساتیدی داشتیم که هم به لحاظ دانش هم تجربه وهم منش و مرتبت انسانی بسیار بالا بودند.

یکی از آنها استاد نفیسی بود که بسیار مرد فاضل و وارسته ایی هستند. من هیچوقت جلوی ایشان پا دراز نکردم. استاد دیگرم نیز استاد نصرالله صیاد که در قید حیاط هستند. در محضرشان تا دوبار نگویند نمی نشینم. استاد قوام زاده که تاکنون هیچ حرفی از ایشان زمین نگذاشته ام و به ایشان افتخار می کنم.

 

با وجود چنین اساتیدی نیازی ندیدم که برای تحصیل به خارج از کشور بروم. زمانی که دیپلم می خواندم در یک آزمون اعزام به خارج که رژیم شاه برگزار می کرد قبول شدم. ولی با قبولی دانشگاه تهران کمتر آدم عاقلی این دانشگاه را رها می کند که به انگلیس یا جاهای دیگر برود. مگر اینکه شیفتگی خاصی داشته باشد که من نداشتم. من قبل از کنکور دعوت اعزام به خارج داشتم ولی نیازی نشد. برای بیشتر دانستن و تجربه کردن می رفتم.

الان فضای علمی دانشگاه های ایران را برای تحصیل چگونه ارزیابی می کنید؟ آیا برای ادامه تحصیل باید به خارج از کشور بروند؟

در مقاطع متوسط یعنی لیسانس و فوق لیسانس دانشگاه های ما به بهترین شکل آموزش می هند. فارق التحصیل های دانشگاه های تهران در حد و اندازه دانشگاه های برتر دنیا هستند. بسیاری از فارغ التحصیل دانشگاه صنعتی شریف به راحتی می توانند جذب دانشگاه های امریکا شوند که متاسفانه می روند خیلی از آنها. من احتمال می دهم که بعضی از دانشجویان ما بطور ناخواسته بیش از دانشجویان امریکا یا فرانسه و انگلیس دانش تئوریک دارند.

در مقاطع فوق تخصصی و تحقیقاتی ممکن است هنوز نیاز داشته باشیم ارتباط به خارج از کشور داشته باشیم برای اینکه آنها بسیار فوق تخصصی عمل می کنند و مثل ما پخش کار نمی کنند. برای دیدن تجربیات و تحقیقات آنها در مقاطع خاصی خوب است برویم ولی برای لیسانس و فوق لیسانس معنایی ندارد.

به نظر شما این ضعف نظام آموزشی ماست یا روند کار اینگونه است؟

هم جنبه های مثبت دارد و هم منفی. سالهای طولانی که ما کمبود پزشک و متخصص داشتیم ناچار بودیم کمبودهای کلی را پر کنیم. زمانی که در یک استان یک پزشک وجود داشت. ما باید سریع پزشک تربیت می کردیم و این نقاط را پر می کردیم. سلامت مردم در اولویت بود. ما نمی توانستیم پزشکی را بگذاریم تا روی یک موضوع خاص تحقیق کند.

نیازهای زمان در دو دهه اول انقلاب این بود. ما باید این چاله ها را پر می کردیم و به ناچار سیستم آموزشی نیز باید همینگونه می بود و همین کار را نیز کردیم. حالا که نیازها پر شده است باید در سطح تخصصی و فوق تخصصی، و پژوهشی و تحقیقاتی شروع به کار کنیم.

شاید تاکنون در سرحد علم در پزشکی کار نکرده ایم و باید این کار را انجام دهیم چون کشور نیاز دارد.

برای امثال شما شغل و درآمد در خارج از کشور بیشتر فراهم بود، چرا نرفتید؟

من متعلق به این خاک و مردم هستم. متعلق به این دین و آیین هستم، هیچ دلیلی وجود ندارد بروم. چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. وقتی در کشور خودم به من نیاز است شرم میکنم به رفتن حتی فکر کنم. اگر برای ارتقای خودم و علمم نیاز باشد میروم ولی برای کار به هیچ عنوان. شرایط لذت و ایمان و ارزشی در هیچ کجای دنیا فراهم نمی شود. به بچه های وطن خودم علم یاد می دهم و لذت میبرم. ساختار و سرشت من به گونه ایی است که اینجا لذت می برم.

شما از قریه درچه به تهران رفتید، چه چیزی باعث شد به اینجا برسید؟

ما در کشاورزی کار می کردیم. شرایط درچه نیز بسیار سخت بود. در سالهای اول دبستان هنوز برق نبود. فضای فیزیکی نبود. قریه ای بسیار سوت و کور و با کشاورزی بسیار سخت تر. عنصر خود ذاتی خودم به لطف خدا بسیار کوشا بود و هم شرایط درچه خیلی بد بود. هرگونه تلاشی انجام می دادیم که این را تغییر دهیم. بیشتر بچه های درس خوان مهاجرت کردند تا رشد کنند. هم جاذبه ارتقا در ما بود و هم دافعه شرایط سخت زندگی.

در هر زمینه ایی که وارد شدند بسیار موفق بودند. جوانان امروز به هیچ چیزی دل نمی دهند. شاید شرایط بیرونی هم دخیل باشد. آفت بزرگ کشور ما همین است ضعف انگیزه و جدیت در جوانان.

 به نظر شما علت آن چیست؟

همه نیروی ما درس خواندن بود. متاسفانه بحران جدیت در کار در جوانان امروز ما زیاد است. آنگونه که ما شیفته بودیم اینها نیستند، بحران زده و مضطرب هستند که در این حالت چیزی یاد نمی گیرند. سبک زندگی و شرایط اقتصادی در این روحیه جوانان تاثیر دارد؟ بهتر است جامعه شناسان روی بحران انگیزه جوانان کار کنند. چند بحران وجود دارد از جمله بحران هویت، انگیزه و بحران آینده.

ما آن زمان به ایرانی بودن و اصفهانی بودن و درچه ای بودن افتخار می کردیم و برای خود هویت ساخته بودیم. خودمان را متعلق به یک هویت قوی می دانستیم و پیشینه ما الان از بین رفته است. احساس بحران آینده داشتن خیلی بدتر از بحران آینده است و انگیزه کار و فعالیت را از فرد می گیرد.

آیا الان رفاه در این بحران ها تاثیری دارد ؟

قرار نیست رفاه باعث سلب بحران شود و قرار نیست با افراد را در سختی بگذاریم تا تلاش کنند. همه انسانها باید در شرایط خوب هم تلاش خود را بکنند فقط مدل تلاش کردن عوض می شود.

شما با اینکه از درچه رفته اید، آیا هنوز خود را یک درچه ای می دانید؟

بله صد در صد. من دومین جایی که نماز کامل می خوانم درچه است.

احساس شما نسبت به مردم درچه چیست؟

مردم شهر درچه مردم خیلی خوب و بسیار کوشا هستند. و مقدار کمی مظلوم واقع شدند. در حد ظرفیت ها و استعدادهای خودشان صحنه رشد پیدا نکردند. خیلی استعدادها در درچه وجود دارد که در درچه رشد پیدا نمی کند. صدها مثل من بوده و هست که نشد مهاجرت کنند. هنوز در درچه بیکاری و فقر وجود دارد که باید برطرف شود. 

sharefeyan doktor 3

اگر از شما بپرسند یک راهکار عملیاتی پیشنهاد بدهید چه می گویید؟

خیلی سخت است. بعد از اینکه من پزشکی قبول شدم چندین نفر دیگر از خانواده نیز به پزشکی علاقمند شدند و پزشک شدند و مراتب عالی تحصیلی را طی کردند. من کار خاصی نکردم شاید یک مقدار بستر رشد فراهم کردم، شاید بحران هویت را اصلاح کردم. بحران آینده را بهتر کردم.

این در تخصص من نیست. مقابله با این بحران ها در جوانان باید بیشتر پرداخته شود. شاه کلید حل مشکلات ما همین است. ما نباید خواسته یا نخواسته باعث افزایش این بحران ها شویم. سعی کنیم انگیزه بچه ها را برای تلاش بیشتر کنیم. علاقه و امید باعث رشد می شود. مسئولین شهر هم شرایط رشد را برای بچه ها فراهم کنند.

جوانان نباید برای رشد با مانع روبرو شوند. نباید در شهری که استعداد رشد دارد چیزی مانع رشد باشد. چه فقر، چه عدم دسترسی، چه فرهنگی باید فرصت رشد و شکوفایی برای همه فراهم شود.

متاسفانه شهر درچه در شرایطی قرار گرفت که زمین های کشاورزی کم داشت، زمین های اطراف زیادی هم نداشت. درچه حصر شده است در اتوبان ها که مانع از ایجاد کارخانه ها و…… برای شغل شد. باید برای آن دسته از جوانان که تحصیل کرده اند شغل ایجاد کنیم و برای آنها که در حال تحصیل هستند شرایط و انگیزه ایجاد کنیم. شرط تکامل شهر و مجموعا کشور همین است. چشم به بیرون داشتن و تقاضا کردن از جاهای دیگر فایده ایی ندارد.

سه شخصیت شهر درچه که برای شما محبوب هستند را برای ما نام ببرید؟

من خیلی شیفته رفتار و منش آقا سید محمد باقر درچه ای بودم. با اینکه ایشان را ندیدم ولی خیلی درس و الهام از ایشان گرفتم. در درچه از ایشان زیاد صحبت می شود. جدیت در از آقای حبیب الله درچه پور یاد گرفتم و از حاج آقا سید محمد علی موسوی تحمل سختی ها را درس گرفتم.

با توجه به سه بحرانی که فرمودید چه توصیه ایی به جوانان یا پدر و مادرشان دارید؟

پاسخ به این سوال نیاز به تخصص های زیادی دارد. من سعی می کنم این بحران ها را از بچه ها دور کنم. جوانان باید باور کنند وارث دین برتر هستند. وارث یک فرهنگ چند هزار ساله هستند. جوانان استمرا و یک نواختی زبان را کجا می توانند پیدا کنند.

به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل                    که گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم

جوانان بدانند بی هویت و بی فرهنگ نیستند. آینده حتما از حال روشن تر خواهد بود. بحران آینده باید برطرف شود. من در آموزش هایم خیلی بصورت جدی وارد طرح مسئله و صحبت می شوم. من با این سه بحرانی که شناختم به روش های گوناگون مقابله می کنم.

 پیام شما به جوانان چیست؟

جوانان باید به دنبال رشته ای که علاقمند هستند بروند و در همان رشته رشد کنند. علاقمندی تنها کافی نیست باید تلاش کنند تا به خواسته هایشان برسند.

انتهای پیام/ درچه نیوز/ الف