2
۱۶:۱۱ - دوشنبه ۱۳۹۵/۱۲/۳۰

خاطراتی از ایثارگران خوانسار؛

حجّی که ابدی شد

اگر بخواهید صحنه را مجسم کنید گویی که آن لحظه عازم حج هستید و دارید همه کارهایتان را انجام می دهید تا دیگر پاک پاک باشید، اما حج را تقریبا مطمئن هستید که بر می گردید، اما این حج ابدی بود.

به گزارش صاحب نیوز؛ سال ۶۱ بود که با تعدادی از برادران خوانساری به خوزستان اعزام شدیم و چون از اصفهان باید اعزام می شدیم نیروهای شهر اصفهان و شهرستان های استان را به لشکر مقدس ۱۴امام حسین (ع) معرفی می کردند واز این رو ما هم مستثنی نبودیم وبه لشکر معرفی شدیم.

از آنجا هم به یکی از گردان های پیاده وعملیاتی به نام گردان امام حسین علیه السلام با فرماندهی شهید سردارعلی باقری معرفی شدیم و بچه های خوانسار در کنار هم در یکی از گروهان های این گردان قرار گرفتیم.

شهیدان سعید رضاعلی، مسعود کامرانی، ابراهیم فتاحی، محمد علی حضوری، تقی نامه ای و برادران احمد رحمانی، تقی اورعی و ایرج ذوالفقاری و حقیر علی اکبر بخشی و تعدادی دیگر از برادران که فعلا ذهنم یاری نمی کند.

مدتی را با این عزیزان در شهرک دارخوین که مقر اصلی وعقبه لشکر امام حسین علیه السلام بود به سر می بردیم و روزها در کلاس احکام و کلاس قران و کلاس های مختلفی شرکت می کردیم.

یکی از همان روزها همه افراد را به خط کرده و فرمانده لشگر مبنی بر انتقال نیروها به مکانی دیگر صحبت کرد، به قولی بوی عملیات می آمد.

خلاصه با کلی ذوق وشوق و حلالیت از همدیگر که وصف آن لحظات نا گفتنی است و با لباس های تمیز وغسل شهادت فردای آن روز سوار بر اتوبوس هایی که آماده کرده بودند شدیم و به راه افتادیم.

به هر کس که می گفتیم که مقصد کجاست هیچ کس خبری نداشت، خلاصه بعد از ساعت ها سر از دهلران منطقه دشت عباس درآوردیم، اصلا کسی نمی دانست که اینجایی که آمده بودیم کجای مناطق جنگی است.

با رسیدن به منطقه ومشاهده چادرهای نصب شده متوجه شدیم که محل استقرار نیروها باید همین جا باشد و چون منطقه به لحاظ امنیتی امن بود با تشخیص مسئولان رده بالای لشگری صلاح را بر برافراشتن چادر جهت استقرار نیروها دانستند والا هر کجا که احتمال خطر وجود داشت که معمولا از سنگر بتنی یا سنگرهایی که توسط خود نیروها درست می شد استفاده می کردند.

وقتی که مستقر شدیم تازه فهمیدیم که فقط لشگر امام حسین علیه السلام نیست، بلکه برادران ارتشی که از لشگر ۲۸خرم اباد بودند هم در جمع ما حضور داشتند و در اصل با همدیگر ادغام شدیم اما چادرهای استراحت آنها جدای از ما بود.

با منطقه آشنا شدیم و مدتی هم در آنجا طبق روال گذشته کلاس های قران وعقیدتی و به خصوص رزمی برقرار بود.
برادر سردار حاج رضا سمیعیان هم آن روزها مسئولیت اطلاعات عملیات لشگر را به عهده داشتند و هر چند وقت جهت سر کشی به ما که هم شهری ایشان بودیم می آمد.

ما مرتب می پرسیدیم که پس عملیات کی شروع می شود و ایشان هم فقط همین را می گفت که عجله نکنید نزدیک است.
چون ایام محرم بود شور و اشتیاق خاصی پیدا کرده بودیم که هرچه زوتر عملیات انجام گیرد، روزها دسته عزاداری هر گردان جدا جدا بر گزار می کردند و در آخر همه لشگر یک جا جمع می شد و چه شور و هیجانی بود.

از همه ما بی تاب تر شهید فتاحی بود، موقعی که گرد وخاکی بلند می شد ایشان می گفت اینها خاک های کربلا است که بر سر و روی ما می نشیند و این گرد و خاک ها را از خودتان دور نکنید.

بالاخره یک روز صبح وقتی که به کلاس رفتیم نقشه عملیات را توجیه کردند، دل توی دلمان نبود، ایام محرم وعزاداری بود و اگر در این ایام خدا شهادت را نصیبمان کند چقدر خوب بود.

نقشه به این صورت بود که رودخانه ای در جلو ما قرار داشت به نام رودخانه چم هندی و قسمت پایین رودخانه به نام چم سری بود که طبق اظهارات بچه های اطلاعات وعملیات این رودخانه اندکی آب در آن روان بوده و تا ساق پا بیشتر آب نداشت و باید از رودخانه که عبور کردیم شروع به تیر اندازی کنیم تا تپه مقابل که فتح شود.

کلاس توجیه عملیات که وقت و ساعت آن قرار بود بعدا به بچه های عمل کننده ابلاغ شود.
آن روز را با چه شور و نشاط و خوشحال از این که دیگر انتظار به سر آمده و هر کدام از این عزیزان گوشه ای را انتخاب کردند جهت وصیت نامه و وداع با یکدیگر و از هم حلالیت طلبیدن.

اگر بخواهید صحنه را مجسم کنید گویی که آن لحظه عازم حج هستید و دارید همه کارهایتان را انجام می دهید تا دیگر پاک پاک باشید، اما حج را تقریبا مطمئن هستید که بر می گردید، اما این حج ابدی بود.

بچه ها از یکدیگر با آه وناله و گریه وداع می کردند.

 

پی نوشت؛
حق نشر این خاطرات برای ایثارگر خوانساری آقای علی اکبر بخشی محفوظ می باشد، در صورت چاپ و نشر خاطرات دین قانونی و شرعی وجود دارد.

انتهای پیام/ چشمه سار/ الف