2
۰۷:۲۵ - چهارشنبه ۱۳۹۶/۱۱/۱۸

تقویم تاریخ؛

خاطرات دختران پیشتاز انقلاب از سال های مقاومت/ مرور سرگذشت بانوی انقلابی خوانسار

دختران و زنان واقعی خیابان انقلاب، در انقلاب اسلامی ایران همان شیرزنان و شیردخترانی هستند که با وجود تمام مرارت ها و دشواری هایی که در ابتدای انقلاب و در دوران دفاع مقدس با آن مواجه بوده اند، هرگز دست از حمایت و پشتیبانی انقلاب برنداشته و با تمام وجود از آن پاسداری کرده اند.

به گزارش صاحب نیوز؛ به نقل از چشمه سار، چند روز پیش کتاب معرفی شده یکی از استادان سواد رسانه ای را مطالعه می کردم، کتاب در مورد سرگذشت سربازی در میدان جنگ جهانی بود، وقتی قدری از کتاب را تورق کردم و بیشتر جلو رفتم با وجودی که سبک نگارش نویسنده بسیار پرتوصیف از مکان ها و حالت شخصیت های داستان بود، اما آدم ها را زشت و با خوی حیوانی دیدم، آدم هایی که در جریان جنگ و دفاع از کشور خود هر دم منتظر گذاشتن اسلحه روی زمین بوده تا هواهای پست نفسانی خود را جامه عمل بپوشانند، برآوردن امیال پست، اوج لحظات مرزی بود که این نویسنده مشهور و جهانی به توصیف آن در این رمان مشهور بدان پرداخته بود.

هر چند که نویسنده کتاب از شهرت جهانی قابل ملاحظه نیز برخوردار است، اما در این کتاب آن قدر زنان را به حضیض لذت های نفسانی تنزل داده بود که عطای مطالعه این کتاب را با همان بالا و پایین کردن های اولیه به لقایش بخشیدم.

زن این موجود پرمعنا در برخی از آثار ادبی غربی ها و غرب گرایان آن چنان ذلیل و پست نشان داده می شود که گویی این موجود مورد تنفر الهی بوده است.

در حالی که این سوی عالم و در جنگی که هشت سال به طول انجامید پشتوانه های معنوی و انسانی زنان و دختران این سرزمین تسلی بخش و جان مایه آرامش مردانی بود که در برابر تمام ابرقدرت ها قد علم کرده بودند.

آری این است تفاوت دو جرگه از انسان ها که عده ای آرامش خود را در اوج التهابات و زخم های جنگ در شهوت ها دنبال می کردند و آن دیگران آرامششان در سخت ترین شرایط که گلوله ها جسم که هیچ روح را هم زخم آلود می کرده است در صحیفه سجادیه و دعای کمیل می یافتند.

و همین جا است که تفاوت مکتب عاشورایی شیعه با همه مکاتب و مذاهب روشن و عیان می شود، مکتبی که سر سلسله افتخار بانوانش بانوی دو عالم صدیقه طاهره سلام الله علیها است که در کنار پدر و در شکننده ترین روزهای رسالت، ام ابیها نام می گیرد و در پشت جبهه بدر و احد پرستار روزهای سخت مجاهدان می شود و در کنار همسر، مدافع سرسخت و یک تنه ولایت حیدر شده و حتی در این پاسداری از حریم ولایت از جگرگوشه شش ماهه تا جان شیرین خود را فدا می کند.

آری این افسانه و اسطوره نیست، این اوج انسانیت است که در زنان واقعی انقلاب های ایمانی و مکتبی رخ می نماید، از انقلاب محمدی تا انقلاب خمینی، زنان و دختران واقعی خیابان انقلاب همین بانوانی هستند که با درس آموزی از مکتب فاطمی مهر باطلان بر همه نگاه های هرزه گرد و پوچ به زن در تاریخ زده اند.

در انقلاب اسلامی ایران نیز دختران و زنان واقعی خیابان انقلاب، همان شیرزنان و شیردخترانی هستند که با وجود تمام مرارت ها و دشواری هایی که در ابتدای انقلاب و در دوران دفاع مقدس با آن مواجه بوده اند هرگز دست از حمایت و پشتیبانی انقلاب برنداشته و با تمام وجود از آن پاسداری کرده اند.

در ادامه این مطلب قصد داریم تا شما را با یکی از بانوان شهرمان که در روزهای پرالتهاب انقلاب و در دوران دفاع مقدس فعالیت هایی را با دیگر بانوان انقلابی شهر داشته است آشنا کنیم و به خوبی از این واقعیت آگاه هستیم که چه در شهرستان خوانسار و در دیگر اقصا نقاط ایران اسلامی وجود این بانوان پرشمار بوده و این نمونه ای است از هزاران بانوی انقلابی که در این سرزمین حضور دارند. بانوانی چون قهرمانان دا، من زنده ام و هزاران بانوی استوار دیگر.

از درب منزل که وارد می شویم با رویی گشاده و مهربان به استقبال مان می آید، وارد اتاق که می شویم گرمای ملایم و محبت آمیز صاحبخانه به خوبی قابل احساس است.

محله ای که منزل این بانوی خوانساری در آن قرار دارد باصفا و از پنجره نسبتا بزرگ پذیرایی، باغ هایی که حالا لباس خزان روزهای آخر پاییز را به تن دارد تا تپه های اطراف خوانسار را پیش چشم بیننده به نمایش می گذارد.

بعد از کمی احوال پرسی و تعارفات معمول ما ایرانی ها و خاصه ما خوانساری ها می رویم سر اصل مطلب، از او می خواهیم تا خود را قدری معرفی کند.
****
بنده طاهره پویا هستم دارای دو فرزند پسر و یک دختر بوده و همسرم محسن جواهری از بازنشستگان سپاه هستند.
از نوع فعالیتشان در دوران انقلاب و دفاع مقدس می پرسیم؛ در جوابمان می گوید یادم است سال 62 در سال های ابتدایی دبیرستان بودم، آن قدر به پدرم اصرار کردم تا بالاخره رضایت نامه ای که برای فعالیت در بسیج بود را امضا کرد، دو روز قبل از ایام عید بود که عازم آبادان شدیم و شب عید آبادان بودیم. خاطرم است وقتی در ماشینی که ما را به منطقه می بردند سوار بودیم یکی از پاسدارهایی که مشخص بود تازه دستش مجروح شده برای توجیه درباره منطقه در ماشین حضور داشت.

آن زمان مکانی را در بسیج خواهران آبادان برای خانم هایی که برای بازدید از منطقه می آمدند آماده کرده بودند، برنامه و مراسم های خوبی هم تدارک دیده شده بود و با طلابی که از تهران آمده بودند به دیدار خانواده های شهدای آبادان می رفتیم، 13 روز آنجا بودیم.

در مدت فعالیتم در برنامه های بنیاد شهید، واحد خواهران تبلیغات سپاه و جهاد شرکت می کردم و مدتی هم در مراسم های بنیاد شهید که برای بانوان برگزار می شد مداحی می کردم.

در حین صحبت ها آلبوم تصاویر و خاطرات خود را از فعالیت هایی که در سال های ابتدای انقلاب و در کرمانشاه و خوانسار داشت، ورق می زد و یک یک تصاویر و عکس هایی که از آن دوران به جا مانده است را در قاب ذهن مان جا می داد.

همین طور که آلبوم تصاویر را ورق می زند ادامه می دهد؛ می گوید کلاس دوم دبیرستان بودم که یک روز اعلام کردند می خواهیم به دیدار خانواده شهید در روستای رحمت آباد برویم، نمی دانستم روستای رحمت آباد دقیقا کجای خوانسار است.

راه رسیدن به روستا طولانی بود و همین طور که در جاده حرکت می کردیم دلم شور می زد، چون خیلی دیر شده و خانواده نگران شده بودند، وقتی از دیدار برگشتم خانواده ام تا بیمارستان هم سراغم را گرفته بودند.

خانواده را قانع کردم که از این پس نگران دیر آمدن هایم نباشند چون این فعالیت ها شب و روز ندارد، یادش بخیر مادرم خیلی مشوق ما برای این فعالیت ها بود. روی برادرهایم برای حضور به موقع در خانه بسیار حساس بود، اما هر وقت صحبت از من و دیرآمدن هایم می شد، مادرم می گفت من به طاهره از چشم هایم بیشتر اطمینان دارم.

شاید همین حمایت های مادرم بود که از بین همه فرزندانش سه پسر و دخترش بیشتر در فعالیت هایی که منجر به پیروزی اتقلاب شد شرکت می کردند.

همین جا این خاطره را بگویم که قبل از انقلاب در مدرسه اولین کاری که انجام دادیم این بود که عکس شاه را از تمام کتاب هایمان پاره کردیم و به خاطر همین کار، ما را از مدرسه بیرون کردند.

سه نفر از برادرهایم بیشتر فعالیت انقلابی داشتند و برای همین فعالیت ها، ماموران یک شب قصد ورود به منزلمان را داشتند که خیلی سریع و شبانه کتاب هایی که از استاد مطهری و مرحوم شریعتی، نوارها و حتی چند اسلحه ای که برادرهایم به دلیل فعالیت هایی که در نیروی هوایی داشتند به منزل آورده بودند را مخفی کردیم.

حتی واقعه 23 آذر خوانسار که منجر به شهادت تعدادی از جوانان خوانساری شد را کاملا به خاطر دارم، آن روز در صف اول راهپیمایی بودیم و با شروع تیراندازی ها به پشت بام ها رفتیم، منتظر ماندیم. خبر شهادت مردم را می آوردند و یادم است ما مرتب دعا و نماز می خواندیم.
یک مربی پرورشی داشتیم به نام زهرا عرب پور که در این فعالیت ها ما را راهنمایی می کرد.

بگذریم؛ خاطراتم را به دو دوره قبل و بعد از دبیرستان تقسیم می کنم؛ دوره ای که بعد از گرفتن دیپلم بود همراه شد با شروع فعالیتم در واحد تبلیغات سپاه و در قسمت خواهران که شامل انجام کارهای فرهنگی اعم از برگزاری مراسم ها، برپایی نمایشگاه، برگزاری مراسم های دعا و دیدار با خانواده شهدا می شد.

بیشتر فعالیت های من در آن یک سالی که مشغول شدم در کتابخانه تبلیغات سپاه خوانسار بود، در این حین استفاده از نوارهای سخنرانی بایگانی شده در سپاه که از سخنرانان و واعظان معروف آن دوران بود و علاوه برآن برگزاری برنامه هایی اردویی برای خانواده های شهدا به خصوص خانواده های شهدایی که از دیگر شهرها مثل خمینی شهر ونجف آباد بودند، هم از فعالیت ها و کارهایی بود که در آن مدت در واحد تبلیغات سپاه انجام می دادیم.

دو، سه ماه بعد از ورود به فعالیت های واحد تبلیغات ازدواج کردم. این را هم بگویم که پدرم در ابتدا به هیچ وجه زیر بار دادن دختر به پاسدار نمی رفت، استدلالش هم این بود که چون پاسدار هستند احتمال دارد خیلی زود شهید شوند و خواستگارهای دیگری معرفی می کردند.

اما بالاخره وقتی موافقت من را دیدند، خانواده هم راضی شدند. 29 آذر سال 64 عقد کردیم، یک ماه از عقدمان نگذشته بود که در دوره آموزش نظامی که در اصفهان برگزار می شد شرکت کردم، آن زمان نسرین امامیان مسئول بسیج خواهران استان اصفهان بود و دوره آموزشی که در آن شرکت کردیم شامل آشنایی با اسلحه کلت، ژ.س، نارنجک و آموزش برخورد با سلاح های شیمیایی بود.

مدتی پس از پایان دوره بود که قرار شد همسرم به قرارگاه رمضان در باختران (کرمانشاه) برود، شش ماه بود که ازدواج کرده بودیم و آن زمان هم کرمانشاه مرتب بمباران می شد.

درباره بمباران های کرمانشاه یادم است یک بار که هواپیماها برای بمباران شهر می آمدند ناخودآگاه داخل محوطه ایستادم و به نگاه کردم، همین طور که هواپیمای میگ می آمد ردی از بمب را روی سر شهر می ریخت، انگارکسی من را داخل زیرزمین کشاند و بعد ناگهان صدای مهیب انفجار بمب ها پشت ساختمان شنیده شد.

نمی دانم چه کسی به همسرم گفته بود که شهرک را زده اند و همه زن ها و بچه ها شهید شده اند، او هم با عجله آمده بود و وقتی دید سالم هستم، صبر نکرد و شبانه من را به خوانسار برگرداند.

یک سالی کرمانشاه بودیم و در آن مدت در درمانگاه فعالیت می کردم. از کرمانشاه که آمدیم همسرم در دانشگاه تهران قبول شد و با هم به تهران رفتیم.

در مدتی که در سپاه خوانسار فعالیت می کردم، بسیار پیش می آمد که به دیدار خانواده شهدا می رفتیم، مراسم های دعای توسل آن زمان هنوز هم به یادماندنی و پرخاطره است. به قدری با خانواده ها و مادران شهدا صمیمی و همراه بودیم که هر شب چهارشنبه در منزل یکی از خانواده های شهدا دعای توسل برگزار می کردیم و صفای خاصی هم داشت.

از خانم هایی که با ایشان هم دوره بودند و در فعالیت های ابتدای انقلاب و در دوران دفاع مقدس شرکت داشتند جویا شدیم؛
از دوستان و هم دوره ای هایم اشرف رضایی، زهرا خالوحاجی، زهره علایی، راضیه احمدی، مریم طباطبایی(خالوحاجی) و خانم ها حسن زاده و پیوندی و دیگر دوستانی هم بودند که در فعالیت ها دوران انقلاب و دفاع مقدس شرکت داشتند.

در انتهای این گفتگوی صمیمانه از این بانوی خوانساری می خواهیم توصیه و سفارش هایی که امروز به کار نسل جوان انقلابی می آید را بازگو کنند؛ با تواضع اظهار می کند؛ صحبت خاصی ندارم اما این نسل در دوره ای است که امکانات بیشتری با وجود فضای مجازی برای فعالیت دارد و باید از این امکانات استفاده کند.

این گفتگو را در همین جا با آخرین برگ از خاطرات دوران اسارت معصومه آباد قهرمان کتاب من زنده ام خاتمه می دهیم.
پایم که به اولین پله خروجی هواپیما رسید، یادم افتاد امروز دوازدهم بهمن است؛ همان روزی که امام بعد از سال ها چشمش به آسمان ایران روشن شد. بارش برف شدت گرفته بود. خنده خدا هر لحظه به اوج می رسید و بیشتر می شد.
تا آنجا که دستانم قدرت داشت بقچه ام را که حاصل رنج چهار سال از جوانی ام بود به نشانه سپاس از خدای مهربانم، به سوی آسمانش پرتاب کردم. نفسم را در سینه حبس کردم تا رخ به رخ خداوند برسانم و روی ماهش را ببوسم… یاد نامه سردار بختیاری به رضاخان افتادم که خطاب به او نوشته بود: هر عقابی بدون اجازه از بام میهن ما بگذرد باید پرهایش را به تربیت شدگان نسل ما باج دهد.
از این که توانسته بودم با رنج چهارساله اسارتم یک پر عقاب را بکنم خوشحال بودم.
با صدای بلند فریاد زدم: سلام ایران سرافزار من.

در بین این گفتگو در مورد آلبوم عکس هایی اول انقلاب و روزهای دفاع مقدس صحبت شد که مرور این عکس ها برای بسیاری از خوانساری ها یادآور خاطرات ناب و از یادنبردنی است.

انتهای پیام/ چشمه سار/ م.ت