صفحه اصلی » مقاومت » حال و هوای کرمان در روز تشییع حاج قاسم از زبان خبرنگار صاحب نیوز

حال و هوای کرمان در روز تشییع حاج قاسم از زبان خبرنگار صاحب نیوز

مراسم تشییع سردار سلیمانی حماسه‌ای بی نظیر بود که هیچ گاه از تارک تاریخ فراموش نخواهد شد؛ حماسه‌ای که نشان دهنده عظمت سردار و نشان دهنده ادامه مسیر او توسط ملت بود. در این سفرنامه شرحی از این مراسم آمده است.

تاریخ انتشار: ۱۱:۰۷ - دوشنبه ۱۴۰۰/۱۰/۲۰

به گزارش صاحب نیوز/ احسان جدیدی: وارد کرمان که شدیم بوی عشق را استشمام کردیم. همه جا رنگ حاج قاسم گرفته بود، قاسم پسر حسن. از ایستگاه قطار گرفته که در دمای زیر صفر درجه در آن موقع شب چند نفری در حال تغییر نام ایستگاه به نام «سپهبد شهید قاسم سلیمانی» بودند چه راننده تاکسی‌ها که گل صحبتشان حاج قاسم بود.

آخر شب بود، به محل درنظر گرفته شده برای اسکان خبرنگاران رفتیم. هنوز چشم روی هم نگذاشته بودیم که خبر آوردند هواپیمای حامل پیکر مقدس فرمانده دل‌ها به زودی در فرودگاه کرمان به زمین خواهد نشست و خبرنگارانی که مایل هستند می‌توانند برای پوشش خبری این رویداد از طریق خودروی ون در نظر گرفته شده، به فرودگاه کرمان بروند.

خبرنگاران سریع حاضر شدند و در خودرو قرار گرفتند. لحظات پراسترسی بود. به سمت حاج قاسم می‌رفتیم. نرسیده به فرودگاه، خودرو در حجم جمعیت متوقف شد. ترافیک مردم اجازه نمی‌داد خودرو جلوتر برود. ازدحامی که سبب شده بود کار نیروهای امنیتی بسیار سخت شود. همزمان از طریق تلفن همراهمان نشستن هواپیما را از طریق شبکه خبر به صورت زنده دنبال می‌کردیم. پیکر مطهر وارد زادگاه خود شد. خانواده و همراهان از هواپیما پیاده شدند و خودروهابه سمت مقصد مدنظر حرکت کردند.

فهمیدیم از برنامه جا ماندیم و دیگر رفتن ما به داخل فرودگاه فایده‌ای ندارد. اما مردمی که بیرون از خودرو بودند نمی‌دانستند پیکر حاج قاسم و مهمانان از هواپیما پیاده شده و از درب دیگر فرودگاه را ترک کرده‌اند. با یکدیگر از پشت نرده‌ها هواپیما را به هم نشان می‌دادند. جمعیت یکباره منفجر شد. به سمت درب‌ها هجوم آوردند و وارد محوطه فرودگاه شدند و به سمت فرودگاه می‌دویدند. ساعت حدود 3 نیمه شب بود.

صبح اولین شات من تصاویر حاج قاسم بود که بر روی در و دیوار نصب شده بود. مغازه و اداره‌ای نبود که یک بنر یا پوستر بزرگ از حاج قاسم را جلو درب مغازه‌اش نصب نکرده باشد. بنرهای بزرگ نیز در جای جای شهر با افتخار فریاد می‌زد اینجا زادگاه قدرتمندترین ژنرال جهان است. ژنرالی که نابودی داعش را بدون پوشیدن لباس نظامی با کت و شلوار رقم زد و ابرقدرت‌های پوشالی مانند آمریکا و اسرائیل و دلارهای سعودی را در منطقه به گِل نشاند. ژنرالی که ملت‌ای مختلف منطقه از ایرانی، عراقی، سوری، لبنانی، افغانستانی، پاکستانی و غیره را علیه استکبار بسیج کرد و جبهه‌ای سنگین مقابل استکبار جهانی در غرب آسیا تشکیل داد.

در مسیر رسیدن به محل برگزاری مراسم تشییع خیابان‌ها پر از جمعیتی بود که می‌رفتند تا خودشان را به میدان آزادی کرمان یعنی محل شروع مراسم تشییع برسانند. اما چه میدان آزادی ای!؟ مگر می‌شد جمعیت چند میلیون نفری را در یک میدان جا داد. صبح که از استانداری خارج شدم تنها باید از بلوار پاسداران مقداری جلوتر می‌آمدم تا می‌رسیدم به خیابان شهید سپهبد قرنی و دیگر از این خیابان می‌شد خیابان شریعتی و سیل روان جمعیت در این خیابان را که مسیر تشییع بود را دید.

وارد خیابان شریعتی شدم در حالی که حدود 10 – 15 شات تاکنون از جمعیتی که به سمت مسیر تشییع می‌آمدند عکس گرفته بودم. از اقوام مختلف با لباس‌های محلی، از روستائیانی که با پرچم‌هایی عرض ارادت خود به سردار رشید اسلام را اعلام کرده بودند، از افغاستانی‌هایی که با در دست داشتن پرچم ایران و افغانستان به سمت مسیر راهپیمایی می‌آمدند، از خانواده‌ای که در سرمای آن ساعت صبح کرمان کودکان خود را از خواب آرام بیدار کرده سربند زده، تصویر حاج قاسم را در دست گرفته و به سمت محل تشییع منادی صلح و آرامش می‌آمدند و از … .

تصمیم داشتم خیابان شریعتی را به سمت میدان آزادی بروم و بعد از همراه با جمعیت تشییع کنندگان به سمت آرامستان کرمان حرکت کنم. نیم ساعتی آرام آرام و هم پای جمعیت به سمت میدان آزادی رفتم. هر چه جلوتر می‌رفتیم جمعیت فشرده تر می‌شد تا جایی که دیگر جمعیت ایستاد. خیابان عریض شریعتی کرمان آن چنان مملوء از جمعیت بود که دیگر امکان تکان خوردن و جا به جا شدن در آن میسر نبود. دوربین را به زحمت بالا بردم و شروع به عکس گرفتن از جمعیت کردم.

هیچ کس خبر نداشت در میدان آزادی چه اتفاقی افتاده است. فشار جمعیت شروع شد. در آن حال ناخودآگاه به یاد شهدای منا افتادم؛ قربانیان مظلوم عید قربان در حج سال 1394. بعد از ظهر بود که فهمیدم در همین لحظات، فشار جمعیت در میدان آزادی چه حادثه‌ای این چنینی را رقم زده که به جان باختن 56 نفر و مصدومیت 213 نفر منجر شده بود.

احساسات مردم قابل وصف نبود. شوق مردم برای رسیدن به خودروی حامل تابوت را نمی‌شود بیان کرد. آن روز چنان فضای معنوی در کف خیابان‌های کرمان به جریان افتاده بود که تاکنون تجربه آن را نداشتم. بوی خدا به مشام می‌رسید از مردی خدایی.

حرکت به سمت میدان آزادی بی فایده بود. سرتاسر مسیر بلندگوهایی تعبیه شده بود که سخنرانی فرمانده کل سپاه در میدان آزادی را پخش می‌کرد. از بلندگوها اعلام شد جمعیت قفل شده و جان مردم به خطر افتاده است، هیچ کس به سمت میدان آزادی حرکت نکند. آرام آرام جهت جریان جمعیت تغییر کرد و جمعیت به سمت گلزار شهدا به حرکت در آمد. مانند سیلی که انسان را با خود می‌برد، خود را به جمعیت سپرده بودم. هر از گاهی از دست نوشته‌ها و تصاویری که مردم از سردار دل‌ها در دست داشتند عکاسی می‌کردم. گویی هر کس خواسته بود نمادی، نشانی، چیزی از حاج قاسم به همراه بیاورد و کمتر کسانی بودند که عکس یا دست نوشته یا چفیه یا سربندی همراه نداشته باشند.

کمی که جلوتر رفتم، یک ایستگاه اتوبوس را در تقاطع خیابان شریعتی و خیابان سپهبد قرنی دیدم. به زحمت خودم را بر روی سقف ایستگاه رساندم تا مکان مناسبی پیدا کرده باشم برای عکاسی. بحمدلله جای مناسبی بود. مرتفع و کنار خیابان، مشرف بر جمعیت بود. فکر می‌کنم حدود دو ساعت طول کشید تا کاروان حامل پیکرهای مطهر مسیر یک و نیم کیلومتری میدان آزادی تا آن نقطه را طی کرد و به محل استقرار من رسید.

پیش قراول کاروان چندین جوان بودند که با پرچم‌ها و علایم بلند حرکت می‌کردند. یاد علمدار کربلا افتادم و یاد علمداری که اکنون در آن تابوت قرار داشت. چند لایه حفاظتی تدبیر شده بود تا از نزدیک شدن جمعیت به خودروها جلوگیری شود. قیامتی بود.

خوردوها آرام آرام از کنار من گذشتند. خودروها که عبور کردم تصمیم گرفتم پایین بروم و خودم را به آن‌ها برسانم تا از نمای دیگر نیز از تابوت عکاسی کنم.

پایین آمدم اما جمعیت در خیابان شریعتی چنان متراکم بود که نمی‌شد جلو رفت. تصمیم گرفتم از کوچه‌ها و خیابان‌های موازی با خیابان اصلی حرکت کنم. به همین خاطر کمی از خیابان محل تشییع دور شدم اما جمعیت تمام شدنی نبود و در آن خیابان‌ها و کوچه‌ها هم نمی‌شد خیلی سریعتر حرکت کرد. لاجرم حرکت کردم تا دوباره برگشتم به خیابان محل تشییع. نمی‌دانستم پشت سر خودروی حامل تابوت هستم یا جلوی آن تصمیم گرفتم با جمعیت به سمت گلزار شهدا حرکت کنم.

نزدیک اذان ظهر بود. باید فکری به حال نماز می‌کردم. با جمعیت وارد میدان شهدا شدیم. در یک کوچه فرعی پیچیدم به امید این که حسینیه یا مسجدی پیدا کنم که بروم در آن نماز ظهر را بخوانم. صدای اذان شنیده شد و من دیگر به این فکر بودم کنج کوچه یا خیابانی به نماز بایستم. در یکی از این کوچه‌ها که همچنان جمعیت نیز در آن جریان داشت درب یک خانه جوانی افغانی ایستاده بود و فهمیدم چند نفر را برای اقامه نماز به درون خانه هدایت کرد. به او گفتم امکانش هست اجازه بدهد من هم در خانه ایشان نماز بخوانم. با روی گشاده تعارف کرد و تنها گفت داخل دیگر جا نیست صبر کنم دو نفری از خانه بیرون بیاند بعد وارد شوم.

صبر کردم تا دو نفر خارج شدند و بعد وارد خانه شدم. شاید مساحت خانه 20 متر نبود. وارد شدم و سلام کردم. گوشه اتاق پیرزنی در بستر بیماری بود. وضو گرفتم و نماز خواندم. جوان افغانی با یک لیوان دمنوش از مهمانان پذیرایی می‌کرد. از خانه خارج شدم و به دنبال جمعیت به راه افتادم. جمعیت آن قدر در خیابان اصلی متراکم بود که شعبه‌هایی از این سیلاب در کوچه‌ها و خیابان‌های اطراف به حرکت درآمده بود. من هم در یکی از این شعبه‌ها مسیرم را ادامه دادم و همچنان عکاسی می‌کردم. یک نفر گفت از این کوه‌ها هم عکس بگیر. به نظر می‌رسید از بافت شهری کرمان خارج شده‌ایم و در اطرافمان کوه‌هایی قرار داشت.

دقت کردم ببینم این فرد از من می‌خواهد از چه چیز این کوه‌ها عکاسی کنم. در فاصله چند کیلومتری روبرویمان کوه‌هایی بود که به نظر می‌رسید دارای پوشش گیاهی باشند. از این فرد پرسیدم از چه چیز کوه‌ها عکس بگیرم؟ کوه‌های جنگلی هستند. با لهجه کرمانی گفت نه این جمعیت مردم است که روی کوه را پوشانده است. باورکردنی نبود چنین جمعیتی که تمام سطح کوه را پوشانده بودند. کوهی که مشرف بود بر محلّ درنظر گرفته شده برای خاکسپاری حاج قاسم. تاکنون چنین جمعیتی را از نزدیک ندیده بود.

وارد خیابانی شدیم که منتهی می‌شد به آرامستان کرمان. بلندگوهای تعبیه شده در اطراف خیابان مرتب مردم را به حفظ آرامش دعوت می‌کردند و با اعلام این که جمعیت فراتر از ظرفیت خیابان است، از مردم می‌خواستند دیگر محل را ترک کنند. انتهای خیابان به نوعی بن بست بود و ختم می‌شد به آرامستان. هر چه به سمت جلو می‌رفتیم جمعیت فشرده‌تر و فشرده‌تر می‌شد. چشمم به کاروان حمل تابوت افتاده که پشت سر ما در حال حرکت بود.

در نزدیکی آرامستان فشار جمعیت خیلی زیاد شد. جمعیتی میلیونی وارد محیطی می‌شد که تقریبا بسته بود و ممکن بود دوباره حادثه‌ای رخ دهد. فشار هر لحظه بیشتر می‌شد. از دور متوجه شدم خودروی حمل تابوت از حرکت ایستاده است. بلندگوها اعلام کردند وضعیت وخیم شده و صدها نفر جانشان به خطر افتاده مردم سعی کنند با حفظ آرامش پراکنده شوند. بلندگوها همچنین از مردم روی کوه می‌خواستند با حفظ آرامش آن محل را ترک کنند زیرا شیب کوه زیاد بود و ممکن بود کوچکترین تحرک و حرکتی منجر به یک فاجعه شود.

دیگر به آرامستان رسیده بودم و احساس فشار جمعیت هر لحظه بیشتر می‌شد. تنها من نبودم آن همه زن و کودک و پیرمرد و پیرزن و بزرگ و خردسال همه در خطر بودند. عده‌ای از مردم دست به کار شدند و موانع اطراف را برداشتند. دیوارهایی در اطراف بود که مردم سعی کردند با هل دادن آن‌ها را بیاندازند و مسیر خروجی برای جمعیت باز کنند.

بلندگوها اعلام کردند به دلیل امکان به خطر افتادن جان مردم، پیکر مطهر حاج قاسم امروز تدفین نخواهد شد و پایان برنامه را اعلام کردند. از یکی از مسیرهایی که مردم برای خروج باز کردند به دنبال جمعیت از محوطه خارج شدم.

انتهای پیام/

دیدگاهتان را بنویسید

- دیدگاه شما، پس از تایید سردبیر در پایگاه خبری صاحب نیوز منتشر خواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که به غیر از زبان‌فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد‌شد

هفت − شش =