صفحه اصلی » مقاومت » مدافعان حرم » ضد انقلاب، سکوت عباس را تاب نیاورد

ناگفته هایی از سه برادر شهید

ضد انقلاب، سکوت عباس را تاب نیاورد

وقتی در غسالخانه بهشت زهرا بودیم، مادرم در حالی که داشت بدن سوخته و شکنجه دیده عباس را غسل می داد گفت: “مرحبا به تو ای عباس کربلایی که برادرت را تنها نگذاشتی و به همراه برادرت رفتی و در سفر شهادت همراه او هستی.”

تاریخ انتشار: ۱۱:۲۹ - پنجشنبه ۱۳۹۳/۰۵/۲

به گزارش صاحب نیوز به نقل از ساجد شهید عباس اکبری در بیستم فروردین 1345 در خانواده‌ای مذهبی و متدین دیده به جهان گشود. این شهید گرامی سومین فرزند پسر خانواده است که به همراه برادر بزرگش در یکی از عملیات‌های شجاعانه دفاع مقدس به درجه رفیع شهادت نائل آمد. عباس با وجود سن کم خود در صحنه‌های جنگ شرکت می‌کرد و قبل از شروع جنگ تحمیلی نیز به همراه 2 برادر دیگرش در مبارزات انقلابی شرکت می‌کرد. سخنانی از زبان فاطمه اکبری، خواهر این شهید نقل قول می‌کنیم:

*تمام تیرهایش به هدف خورد

عباس در زمان انقلاب در تظاهراتها شرکت می‌کرد و به شعار نویسی روی دیوار می‌پرداخت. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی درس را رها کرد و به عضویت بسیج درآمد. فنون نظامی را در بسیج آموخت و از طرف سپاه اسلحه گرفت و شبها اطراف کوچه و مسجد و بیمارستان نگهبانی می‌داد. شور و شوق عجیبی در وجود این نوجوان کم سن بود.

یکبار در میدان تیراندازی که من نیز شاهد تیراندازی اش بودم، تمام تیرهایش به هدف اصابت کرد و در فعالیت هایی که در بسیج انجام می داد بسیار سخت کوش و مصمم بود. قبل از ترک مدرسه هر کس که مخالف امام و روحانیت بود بطور جدی با آنها بحث می‌کرد و با آن سن کمی که داشت، در مقابل اهانت به روحانیت می خروشید و با استدلال و منطق دفاع می‌کرد. در کلاس درس معلمان نیز از او راضی بودند بطوری که معلم دینی ایشان همیشه می‌گفت که عباس در کلاس درس به من کمک می‌کند و به بچه‌هایی که ضعیف‌تر بودند کمک می‌رساند بعد از رها کردن مدرسه هم در پایگاه‌ها به بچه‌ها قرآن یاد می‌داد.

*لباسهای بسیجی برایش بزرگ بودند

به برادر بزرگم، “حاج اصغر” علاقه زیادی داشت و دنباله رو او بود. در تمام کارهایش با حاج اصغر مشورت می‌کرد و راهنمایی می‌خواست. بعد از شروع جنگ تحمیلی و درگیری‌هایی که در کردستان بود و حاج اصغر فرمانده آنجا بودند شهید عباس هم تصمیم گرفت به همراه حاج اصغر به کردستان برود. لباس بسیجی‌اش را آورد تا من برای او اندازه کنم چون هیچ کدام از لباس‌ها اندازه‌اش نبود و همگی برای ایشان بزرگ بودند لباس‌هایش را برای ایشان کوچک کردم خیلی خوشحال بود مادرم ابتدا با رفتن ایشان مخالفت کرد به همین دلیل برادرم قبول نمی‌کرد او را ببرد ولی ایشان تصمیم خودشان را گرفته بودند و به برادرم اعلام کردند اگر حاج اصغر مرا با خود نبرد من از طریق بسیج اعزام می‌شوم مادرم وقتی علاقه و شور و اشتیاق او را برای رفتن دید به او اجازه داد که همراه برادرم برود. عباس قبل از هرچیز برای طی دوره آموزشی اعزام شد و بعد از آموزش هم از طریق پادگان ولی عصر به سردشت در کردستان رفت و در کنار حاج اصغر به مبارزه با اشرار و ضد انقلاب پرداخت. آنها تمام سعی و کوشش خود را انجام دادند تا منطقه را از اشرار مسلح و کومله‌ها پاکسازی کنند. بعد از رفتن عباس، چند ماه بعد من و خواهرم نیز به کردستان رفتیم تا در آنجا در بیمارستان به مجروحین کمک کنیم و هم در کلاس درس به بچه‌ها قرآن تعلیم دهیم. عباس نیز در پایگاه‌های بسیج علاوه بر شرکت در عملیاتها در پایگاه‌ها بسیج قرآن درست می‌داد.

شهید عباس اکبری2

*ضد انقلاب، سکوت عباس را تاب نیاورد

در ماه مبارک رمضان بود که تازه به کردستان رفته بودند و ما را از حال خود جویا کردند. از ما خداحافظی کردند ولی نگفتند که فردای آن روز عملیاتی علیه کومله‌ها و دمکراتها در پیش دارند. این عملیات در زمان بنی صدر صورت گرفت. با برنامه‌ای که بنی صدر خائن داشت مهمات به اندازه کافی در اختیار آنها نگذاشته بود و آنها با کمترین سلاح قصد پاکسازی روستای مراغان سردشت را داشتند که در کمین دشمن گرفتار می شوند. در این عملیات که همه رزمندگان روزه بودند، عملیات به پیروزی نمی‌انجامد و به شهادت عده‌ای از رزمندگان اسلام از جمله حاج اصغر و عباس می‌شود. ابتدا عباس به اسارت کومله‌ها در می‌آید که از ناحیه پا نیز مجروح شده بودند و به بیمارستان صحرایی منتقل می‌شود. در حین معالجه پای او سعی می‌کنند با تبلیغ او را منحرف سازند ولی عقاید و اعقتاداتش بقدری قوی و استوار بود که آنها نتوانسته به هدف خود برسند. کفار و دشمنان وقتی متوجه شده بودند که به این طریق نمی‌توانند از او اطلاعات بگیرند به شکنجه روی آورده بودند و تصمیم داشتند به این ترتیب از او اعتراف بگیرند ولی عباس با مقاومتی بی‌نظیر و شجاعانه در برابر آنها تسلیم نشده بود و فقط به شعار دادن علیه آنها پرداخته بود و در جواب آنها که پرسیده بودند برای چه به کردستان آمدی و در جنگ شرکت کردی گفته بود: “من به امر رهبر و برای ریشه کن کردن شما اینجا آمدم ما هزاران نفر از شما را به درک فرستاده‌ایم و دست از مبارزه علیه شما نمی‌کشیم.”

*”عباس وار در کنار برادرش ماند

افراد دشمن توهین های خود را به امام شروع می‌کنند که همان موقع عباس آب دهان خود را به آنها می‌اندازد و دشمن هم تحمل نمی‌کند و او را به رگبار می‌بندد. چندین روز بعد خبر شهادت حاج اصغر و عباس را به ما دادند که همان موقع مادرم گفت خدا را شکر که آنها به آرزویشان رسیدند. وقتی در غسالخانه بهشت زهرا بودیم، مادرم در حالی که داشت بدن سوخته و شکنجه دیده عباس را غسل می داد گفت: “مرحبا به تو ای عباس کربلایی که برادرت را تنها نگذاشتی و به همراه برادرت رفتی و در سفر شهادت همراه او هستی.” بنا به وصیت حاج اصغر در مراسم تشییع این دو شهید صبر پیشه کردیم و مادرم حتی لباس مشکی نپوشید و در مجلس آنها یک قطره اشک هم نریخت. 

دیدگاهتان را بنویسید

- دیدگاه شما، پس از تایید سردبیر در پایگاه خبری صاحب نیوز منتشر خواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که به غیر از زبان‌فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد‌شد