صفحه اصلی » مقاومت » مدافعان حرم » نگهبانی از کانال توسط رزمنده‌ نابینا

نگهبانی از کانال توسط رزمنده‌ نابینا

باران به شدت می بارید. ما کانالی حفر کرده بودیم تا از داخل آن عبود کنیم. عراقی ها می رفتند از سر نخل ها و با تفنگ دوربین دار، ما را تک تک شکار می کردند.

تاریخ انتشار: ۱۳:۲۸ - چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۵/۲۲

به گزارش صاحب نیوز به نقل از جامع آزادگان: زمین های اطراف خرمشهر جان می داد برای کشت و زرع. زمین های مستعدی بود. گروه قبل از ما، اطراف ساختمانی که بودیم، نعناع، ریحان، پرپین (خورفه)، تربیزه (تربچه) و… کاشته بودند. روزی در باغچه مشغول سبزی چیدن بودیم که یک دفعه گلوله ی توپی آمد و در اطراف منفجر شد. کمی ترسیدیم. یکی از همراهان گفت:

ـ سبزی نخواستیم بیا از این جا برویم.

رفتیم و داخل سنگر موضع گرفتیم. بلافاصله عراقی ها شروع کردند. یکی از بچه ها، شدت آتش را که دید گفت:

ـ من می خواهم بروم تخم پاشی.

ـ چی؟

ـ مگر نمی بینید عراق چطور زمین ها را «شخم» می زند.

راست می گفت. هر کاتیوشا که به زمین اصابت می کرد، تکه بزرگی را شکاف می داد و گود می کرد. آتش بازی دشمن تمام شد دیدیم خبری از زمین سبزی کاری شده نیست. گلوله های کاتیوشای لعنتی همه چیز را ویران کرده بودند. زمین را شخم مرگ زده بودند.

از فردای آن روز دوباره دست به کار شدیم و به جای دیگری شروع به سبزی کاری کردیم.

در روستای ما خبری از نماز جمعه نبود و تا آن موقع من در هیچ نماز جمعه ای شرکت نکرده بودم. خیلی دلم می خواست می توانستم در نماز جمعه شرکت کنم. روز جمعه ای بود. برادران سپاهی اعلام کردند:

ـ آماده باشید می خواهیم شما را برای نماز جمعه ببریم.

خیلی خوشحال شدم. ما را سوار خودرو کردند و به رامشیر بردند. نماز جمعه برپا بود و عده ی زیادی هم جمع شده بودند. ایام عزاداری بود. امام جمعه رامشیر روضه ای خواند. عقده دلم باز شد. اشکی ریختم و دلم سبک شد. با خودم گفتم:

ـ نماز جمعه هم چه جای با صفایی است. کاشکی در چاه تلخ هم برپا می شد.

شبی باران سخت وسیل آسایی باریدن گرفت. باران های پاییزی و زمستانی خوزستان مشهور است. همه چیز را با خود می شوید و می برد. باران به شدت می بارید. ما کانالی حفر کرده بودیم تا از داخل آن عبود کنیم. عراقی ها می رفتند از سر نخل ها و با تفنگ دوربین دار، ما را تک تک شکار می کردند. از ترس شکار شدن، کانالی به طول ۳۰، ۴۰ متر حفر کرده بودیم تا روزها بتوانیم راحت از داخل آن عبور کنیم. بر اثر باران داخل کانال پر از آب شده بود. آن شب نوبت پست من بود. باید در آن باران«دمب اسبی» ـ در اصطلاح محلی مردم دشتستان و تنگستان، باران «دمب اسبی» یعنی باران خیلی شدید و تند ـ دو، سه ساعتی نگهبانی می دادم. خیلی برایم سخت و دشوار بود. راستش کمی هم، بفهمی نفهمی، می ترسیدم. در آن تاریکی، سرما و باران، نگهبانی دادن، آن هم در کنار دشمن، کار رعب آور و هراسناکی بود. با خودم گفتم:

ـ مجید! نرو!

اما «مجید دیگر» نهیب زد:

ـ پس آمده ای جبهه چه کار کنی؟ می دانستی که باران و رعد و برق هم هست. برو!

اسلحه ام را برداشتم، بارانی را پوشیدم و چکمه ای به پا کردم و رفتم داخل کانال. همه جا خیس و تاریک بود. چکمه ام پر از آب شد. هوا سرد بود. ناگهان برق شدیدی آسمان و زمین را روشن کرد. برق به چشمانم خورد و آن را خیره و تاریک کرد. برای دقایقی همه جا تاریک و ظلمات بود و جایی را نمی دیدم. حتی دست هایم را نمی دیدم:

ـ آخ مجید! کورشدی؟ نگفتم نرو. آخه مرد حسابی تو این شرشر بارون، عراقی خرش گم شده که بیاد. تو همان سنگر می ماندی. حداقل کور نمی شدی. حالا چه می کنی؟ هنوز سیزده ، چهارده سالته. باید تا آخر عمر، کور بمانی.

اما آن «مجید دیگر» گفت:

ـ کار برای خدا سختی داره. دیگران جان می دهند، تو هم چشم بده. چه مانعی داره؟ تازه! شاید هم خوب شدی. نشدی هم خیالی نیست، چشمانت را برای اسلام داده ای.

شاید حدود بیست دقیقه ای کور و منگ کنار دیوار کانال چمپاته زدم و به کوری فکر می کردم همه جا صدای بارون بود و رعد و برق سنگین. ناگهان با خودم گفتم:

ـ نکنه دشمن از کوری من استفاده کنه و داخل کانال بشه. شاید هم شده و الان بالای سرم ایستاده باشه.

فرز و چابک کلاشینکفم را از ضامن خارج کردم و کورکوری به طرف دشمن فرضی رگبار زدم. بالافاصله دشمن از دور جوابم را داد خیالم راحت شد که دشمن اطراف ما نیرو ندارد. زیرا اگر نیرو داشت، جوابم را نمی داد. این «راز» را از دیگران، که چندین بار به جبهه آمده بودند، یاد گرفته بودم. با خود گفتم:

ـ الحمدالله. خبری از گشتی های دشمن نیست. اگر بود، پاسخم را می دادند. می توانی با خیال راحت بگیری بخوابی.

باران همه چیز را درهم کرده بود. یکدم می بارید. دو ساعت تمام در آن هوا نگهبانی دادم. چشمانم کم کم شروع به دیدن کرد و خیالم راحت شد که کور نشده ام.

صبح که هوا روشن شد، دیدم آب تا نیمه کانال بالا آمده است. باورم نمی شد که دیشب درچنین جایی دو ساعت نگهبانی داده ام.

 

دیدگاهتان را بنویسید

- دیدگاه شما، پس از تایید سردبیر در پایگاه خبری صاحب نیوز منتشر خواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که به غیر از زبان‌فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد‌شد

هفده − شش =