صفحه اصلی » خواندنی » حاج رضا محبوب قلوب همه بود…

شهيد حبيب اللهي

حاج رضا محبوب قلوب همه بود…

حاج رضا در حساس‌ترین موقعیت‌هایی عملیات بدون اینکه ترسی به خود راه دهد همه جا حاضر بود. شجاعت حاج رضا زبانزد همه بچه‌ها بود در عین حال دوست دار بچه‌ها بود و بچه‌ها هم ایشان را دوست داشتند و واقعا حاج رضا محبوب قلوب همه بود…

تاریخ انتشار: ۱۱:۰۳ - دوشنبه ۱۳۹۳/۰۷/۷

 صاحب نيوز : جبهه رفتن با همه خستگی‌ها و تنگناها یک طرف، مساله حمام رفتن ما هم یک طرف، پیش از عملیات فتح المبین روی یک تپه، پشت ارتفاعات (تپه شکن) چادر زده و استقرار یافته بودیم. و طبق معمول و مشکل همیشگی ما یک حمام صحرایی! صبحها هر بدبخت بیچاره‌ای که مجبور می‌شد تو اون هوای سرد بره حموم، باید چند ساعت زودتر از خواب بیدار می‌شد تا با شکستن هیزم آب حمام را گرم کند، صبح حمام رفتن همین طوری سوژه بود چه برسد به این همه برو بیا و مقدمات!

خلاصه آنقدر غر زدیم که شدیم مسول پیگری حمام واحد و یک روز با توپ پر چند کیلومتری رو رفتیم تا رسیدیم مقر فرماندهی. آقا رضا حبیب اللهی مسول بود. آخه حاجی، چند تا جوون عزب رو بدون حمام وسط بیابون ول کردی که چی؟ شما این جا همه جور امکاناتی دارید خبر از پیاده ندارید و… اقا رضا خوب گوش داد. عرق صورتش را با آستین خالی دستش پاک کرد و گفت: باشه، بررسی می‌کنم.

چند شب بود، نیمه‌های شب صدای کلنگ برای چند لحظه چشماهایت را نیمه باز می‌کرد. معمول بود هر کس زودتر از خواب بیدار می‌شد و قصد حمام یعنی اجبار حمام! داشت زودتر می‌رفت هیزم می‌شکست و حمام را گرم می کرد‌. اما من که در به در دنبال یک سوژه بودم که جای من رو بگیره‌، کنجکاو شدم ببینم طرف کیه؟ اونشب هم صدای کلنگ بلند شد. از تکان‌های بچه‌ها می شد فهمید که اغلبشون بیدار شدند.

–کیه نصف شبی؟

-غلط نکنم سعید

پشتی رو حوالش کردم که میون خنده‌های بچه‌ها ، تو هوا گرفت. بچه‌ها خسته‌تر از اون بودند که شوخی رو ادامه بدند. چند لحظه بعد گوشها با صدای کلنگ اشنا شد و چشمها بسته شد. اما من هنوز کنجکاو بودم. الان یک هفته‌ای بود که هر روز صبح آب داغ بود. همیشه هم کاسه کوزه‌ها سرمن شکسته می‌شد: – اقا سعید دستت درست! صبح رفتم حموم چه آب گرمی داشت.

از سنگر زدم بیرون از دور سایه یک نفر در حال شکستن هیزم به چشم می‌خورد. اما چیز عجیب نوع هیزم شکستنش بود. پیش خودم گفتم این دیگه کیه؟ جلوتر رفتم‌. ناگهان دیدم حاج رضا است.

– اِ سلام حاجی! چرا شما! خوب ما رو صدا می‌کردید سنگر فرماندهی کجا اینجا کجا! اونجا که حموم دارید…

– وعلیک السلام. من حمام نمی‌خوام. دارم چوبها رو آماده می‌کنم. تا عملیات بشه وضع همین طوره. باید تحمل کنید. هر کاری کردم نشد مساله حمام اینجا را جور دیگه‌ای حل کنم …

با یک دست کلنگ را گرفته بود و با استفاده از پا‌، چوب را می‌گرفت و ضربه می‌زد.

-اجازه بدهدی بیام کمک!

اگر می‌خواستم صدا می‌کردم. اون شب گذشت. ولی تا زمان عملیات‌، گرمی حمام واحد ما هر شب ادامه داشت.

حاج رضا حبیب اللهی در مهر ماه سال 1337 در شهر اصفهان و در یک خانواده مذهبی و روحانی به دنیا امد. از همان دوران جوانی، روحیات خاص خود را داشت و نسبت به بی عدالتی‌ها و ستمهایی که به مردم می‌شد بی تفاوت نبود. و یکی از مهره‌های اصلی وقایعی چون تحصن در منزل آیت الله خادمی بشمار می‌رفت. وی پس از انقلاب ضمن فعالیت در نهادهای مختلف انقلابی مشغول تحصیل علوم دینی گردید و در سال 1359همکاری خود را با بسیج فعالتر نمود. و به عنوان مربی آموزش به تدریس وآموزش مشغول شد و با آغاز جنگ به صف رزمندگان اسلام پیوست‌. در تاریخ 12 خرداد 1360 در اثر حادثه‌ای دست راست خود را فدا کرد و اولین فرمانده جانباز جبهه‌های جنوب شد.

ایشان تا سال 1361 در مسولیت های مختلف از جمله : فرماندهی سپاه دوم صاحب الزمان عجل الله تعالی‌، فرمانده سپاه سوم و فرمانده سپاه ناحیه اصفهان مشغول به انجام وظیفه بود و در تاریخ 18/11/1361 شربت شهادت را نوشید.

حاج رضا در حساس‌ترین موقعیت‌هایی عملیات بدون اینکه ترسی به خود راه دهد همه جا حاضر بود. شجاعت حاج رضا زبانزد همه بچه‌ها بود در عین حال دوست دار بچه‌ها بود و بچه‌ها هم ایشان را دوست داشتند و واقعا حاج رضا محبوب قلوب همه بود…

( از یادداشتهای یکی از دوستان شهید)

طراوت – مجتبی میر احسان -30شهریور 82

دیدگاهتان را بنویسید

- دیدگاه شما، پس از تایید سردبیر در پایگاه خبری صاحب نیوز منتشر خواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که به غیر از زبان‌فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد‌شد