صفحه اصلی » مقاومت » عناوین برتر مقاومت » اين بود برخورد ما با اسير

برشي از زندگي شهيد علي رضا ماهايني

اين بود برخورد ما با اسير

صاحب نيوز: با دشمنت هم مثل دوست‌هایت رفتار می‌کنی؟! خدایا، چقدر داغ می‌بینم؟ چقدر دوستانم شهید می‌شوند؟ قربان بزرگیت بشوم. پشت داد به خاکریزی که عراقی‌ها زده بودند. چشمش افتاد به دوعراقی. گشت عراقی بودند. لباس و پوتین‌های‌شان آمریکایی بود و سعی می‌کردند عین‌هو آنها راه بروند. سرچرخاندن طرف پسرعمویش که زل زده بود به […]

تاریخ انتشار: ۰۸:۰۹ - چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۳

صاحب نيوز: با دشمنت هم مثل دوست‌هایت رفتار می‌کنی؟!

خدایا، چقدر داغ می‌بینم؟ چقدر دوستانم شهید می‌شوند؟ قربان بزرگیت بشوم. پشت داد به خاکریزی که عراقی‌ها زده بودند. چشمش افتاد به دوعراقی. گشت عراقی بودند. لباس و پوتین‌های‌شان آمریکایی بود و سعی می‌کردند عین‌هو آنها راه بروند. سرچرخاندن طرف پسرعمویش که زل زده بود به گشتی‌ها.

-عجب پوتین‌هایی دارند… خدا کند اندازه پاهایم شوند. علی‌رضا خندید. آهسته گفت: « از کجا معلوم آنها ساعت تو را با خود نبرند.»

– این ساعت را از دست فروش نزدیک امام‌زاده عبدالمهیمن (نزدیک شهر بوشهر) خریدم. تبرک شده است… مطمئنم دست آنها بهش نمی‌رسد.

– خدا کند همین‌طور باشد که می‌گویی… فکر می‌کنی متوجه ما شده باشند؟

– نه … گیج می‌زنند … فقط فکر تیپ‌شان هستند.

–من هم همین فکر را می‌کردم… انگار دارند تمرین راه رفتن می‌کنند…

عجب الگوهایی دارند… عشق‌شان آمریکای شدن است. صدایی شبیه زار زدن کسی، حرف علی رضا و پسرعمویش را قطع کرد. هر دو با تعجب نگاه کردند.

– صدا به صدای زار زدن حیوان ‌می‌ماند. این را علیرضا گفت و خود را بالاتر کشید. سگی دورتر از سربازهای عراقی روزمین دراز به دراز اقتاده بود. خون تمام بدن دریده‌اش را رنگ سرخ زده بود سربازها ایستاده بودند بالای سرش و اسلحه‌شان را نشانه رفته بودند روسرِسگ. نگاه سگ تو صورت سربازها بود. انگار داشت با چشم‌های پر دردش التماس می‌کرد تیر خلاص رو بزنند. علیرضا دلش به حال سگ سوخت. خودش را کشید پایین. اطرافش را نگاه کرد. آفتاب تیز شده بود رو نخل‌های سوخته اطراف سوسنگرد. فکر کرد حتما سگ مال یکی از آن خانه ها بوده.

–حالا صاحبش کجاست؟… یعنی او را ول کرده‌اند به امان خدا !؟… عجب حرفی می‌زنی مرد!… موقع حمله چنان وحشیانه هجوم آورده بودند که کسی نتوانسته بود جنب بخورد … چقدر جنایت کردند… چقدر آدم زنده به گور کردند…

اشک پر شد تو چشم‌های روشنش. زود با پشت دست پاکشان کرد. بغضش را قورت داد. دوست نداشت جلو پسرعمویش اشک بریزد. نگاه کرد به پسرعمویش. همان‌طور زل زده بود به گشتی‌ها. پوتین‌ها و لباس‌هایشان هوش و حواس را از او گرفته بود.

-باید نو باشند… خط اتوی‌شان هنوز تا نخورده.

– واقعا دلت خوش است!…

– غنیمت جنگی است دیگر.

– تو گروه ما غنیمت جنگی وجود ندارد. مرد برگشت تو صورت علی‌رضا نگاه کرد. می دانست علی‌رضا تو یکی از عملیات‌ها نگذاشته غنیمت جنگی جمع کنند. صورت خسته و دقیق علی‌رضا منتظر حرکتی از طرف گشتی‌ها بود. سرتاسر خاکریز، بوی خاک مخلوط شده با دود وباروت می‌داد. در سکوت منطقه فرو رفت. زیر چشم‌هایش بر اثر خستگی هاله کبود بسته بود. شب‌های پر انتظار رسیدن نیروها ومهمات و نگهبانی و گشتی‌هایی که گاه تا بیست ساعت بی خوابی به همراه داشت، صورتش را باریک کرده بود. صدای ضد هوایی توآسمان ترکید. چشم چرخاند به آسمان. هواپیمایی ندید. گشتی‌ها دویدند طرف خاکریز.

علي‌رضا و پسرعمویش هردو آماده و منتظر ماندند. سر عراقی‌ها به آسمان بود. انگار هواپیما  را دیده بودند. صدای انفجار آمد. بعد یکی دیگر. زمین شروع کرد به لرزیدن.- هواپیما ایرانی بود … باید موضع عراقی‌ها را کوبیده باشد. دو نفر عراقی برگشتند سرجای‌شان. انگار منطقه گشت‌شان فقط آن‌جا بود. هردو کنج ایستاده بودند. مثل چوب شکسته و فرونشسته توخاک سست. پوتین‌های‌شان خاکی شد. این را علی‌رضا گفت وخندید. پس عمویش هم زد زیر خنده،- گِلی هم بشود قبول داریم. دوباره صدای ضد هوایی آمد. نگاه کردند به آسمان. خط سفیدی روی تن آبی وطلایی آسمان کشیده شده بود.

– خوب کوبیدشان… عراقی‌ها را دیوانه کرده… تو هنوز تو فکر پوتین‌ها هستی؟

– آره … دارم براشان نقشه می‌کشم … یک جفتش را می‌دهم به تو. علی‌رضا خندید. هیچ وقت به این چیزها فکر نکرده بود. دنیا پیش چشمش قدرارزن نمی‌ارزید. گوشه سبیلش را به دندان گرفت.

– باید آهسته خودمان را به آنها برسانیم… دونفر بیشتر نیستند… یکی شان درجه‌دار است… می‌تواند اطلاعات به‌مان بدهد.

– فکر نمی‌کنی برگردیم با نیروهای کمکی بیایم سراغشان … شاید گروهی، دسته‌ای پشت خاکریز‌های آن طرف باشد.

– اگر بود تا حالا خودی نشان می‌دادند… تنها هستند. برای آوردن نیروی کمکی هم دیر است … شاید تا برویم وبرگردیم تعدادشان چند برابر بشود… آماده باش. منطقه را خوب می‌شناسم. برایم غریبه نیست. علی‌رضا این را گفت و تن از خاکریز بلند کرد. باید روی شیب تند کنار خاکریز را مثل گلوله طی می‌کرد. گذشت وروی شیب جاده پر از گودال دراز کشید . عراقی‌ها انگار که صدای پوتین‌های علی‌رضا را شنیده بودند. ترس‌زده برگشتند. دور چرخیدند. بعد اسلحه‌های‌شان را تو دست‌های‌شان محکم گرفتند. علی‌رضا نفس تو سینه‌اش حبس کرد. نگاه کرد به خاکریز. پسرعمویش با چشم‌های گردآماده بود با حرکت عراقی‌ها به طرف علی‌رضا گلوله بارانشان کند، علیرضا سر تکان داد. فهماند عراقی‌ها را زنده می‌خواهد. خط چین پر شد روپیشانی پسر عمویش. زیر لب غر می‌زد: «باید نفله‌شان کنیم… دل رحمی علی‌رضا همیشه دست و پای بچه‌ها را بسته» عراقی‌ها پشت به پشت شدند. راه افتادند تو منطقه. علی‌رضا گفت اینها ترسیده‌اند با یک حرکت تند غافل‌گیرشان می‌کنیم. یا مهدی می‌گوییم و حمله می‌کنیم.

چیزی با آنها فاصله نداشتند. به اندازه یک خیز بلند. تمام قدرتش را تو پاهاش جمع کرد. نگاهش افتاد به پسرعمویش. انگار با نگاه حرف‌های همدیگر را می‌فهمیدند. عراقی‌ها یهو با هم ایستادند. به آدم‌های آهنی‌ای می‌ماندند که کلید خاموش شان را زده باشند.

– هرکاری می‌کنید زودتر .

این را پسرعموی علی‌رضا گفت و تفنگش را به طرف یکی از عراقی‌ها که بلند‌تر بود و چهارشانه نشانه رفت.

– دارد دیوانگی می‌کند… با صدای گلوله عراقی‌ها مثل مور و ملخ می‌ریزند روسرمان. با احتیاط دست بلند کرد. دوباره پیشانی پسرعمویش پر شد از خط‌های عصبانیت. می‌دانست درآن لحظه تو چه حالی است.

– الان خون، خونش را می‌خورد. همیشه عجله ‌ند. عراقی‌ها برگشته بودند سرجایشان. سینه خیز جلو کشید. پسر عمویش هم تا شیب تند کنار خاکریز جلوآمده بود. دست تکان داد سرجایش بماند. فهماند با هم خیز بردارند. دنبال راهی بود برای محاصره کردنشان‌. می‌دانست تو محاصره که بیفتند زود تسلیم می‌شوند. این عادت عراقی‌ها بود. ترس مثل سایه همراهشان بود. نگاه آخر را بهم انداختند. با اشاره دست علی‌رضا از جا کنده  شدند. نعره کشیدند. عراقی‌ها وحشت زده تیرهای‌شان را خالی کردند تو جان زمین.

علی‌رضا دورشان زد. یکی از گلوله‌هایی که پسرعمویش شلیک کرده بود سرباز عراقی را نقش زمین کرد.عراقی‌ای که قد بلند بود و چهارشانه دست گذاشته بود رو درجه‌های‌ش؛ دو ستاره بیشتر نداشت.

– نباید می‌زدیش… قرارمان این بود زنده اسیرشان کنیم. ناله سرباز عراقی بلند شد. زیاد طول نکشید. یهو از صدا افتاد.  پسرعمویش نشست رو زمین. دستش رو پای خون‌آلودش بود. علی‌رضا در حالی که عراقی را خلع سلاح می‌کرد خود را به او رساند. – آخرش کاردست خودت دادی… می‌توانی تکان بخوری. – آره…فقط یک تیر خوردم… همین…

تفنگ درجه‌دار عراقی را رو شانه‌اش انداخت. فشنگ‌هایش را ریخت تو جیب‌هایش و اشاره کرد به جلو که دست به پشت گردن راه بیافتد بعد پسرعمویش پیراهنش را از تن کند و دور زخم پیچید وگره زد. خون پیراهن خاکستری را رنگ قرمز زد.

– قرارمان شلیک نبود… هیچ وقت به حرفم گوش نمی‌دهی … برگردیم برایت تنبیه‌ای می‌نویسم.

– من دارم از درد می‌میرم تو می‌خواهی من را تنبیه کنی؟!

– آماده‌ای می‌خواهم بکشم رو کولم.

پس اون چی؟… از اسیر استفاده کن… سه تای تو و من است. علی‌رضا نگاهی به قد و بالای مرد انداخت. انگار تا آن لحظه ندیده بودش . قد بلند و چهارشانه. به غول تو قصه‌ها می‌ماند. صدایش زد مرد وحشت زده برگشت. چند تا «الدخیل…الدخیل»گفت و پا کشان جلو علی‌رضا ایستاد. نگاه پسر عموی علی‌رضا به پوتین‌های سربازی بود که با چشم‌های باز به آسمان زل زده بود. علی‌رضا دست افسر را آرام گرفت و کشید طرف پسرعمویش. مرد دستپاچه پشت کرد و روی زانوهای گنده‌اش کوبیده شد روی زمین. انگار داشت دق دلش را از زمین درمی‌آورد وعلی‌رضا دست‌های پسر عمویش را از حلقه کرد دور گردن عضلانی مرد. – بالاخره سوار عراقی‌ها هم شدیم… کار خدا رو می‌بینی. علی‌رضا به خنده افتاد. خواست کمک کند مرد از جا کنده شود .افسر سرپا ایستاد. انگار لاشه گوسفندی را به پشت گرفته بود. با اشاره علی‌رضا افسر ایستاد. خیس عرق بود. صدای رگباری از دورها آمد. علی‌رضا اشاره کرد به افسر پا تند کند. مرد به دویدن افتاد و فریاد پسرعموی علی‌رضا بلند شد. خواست فحش بکشد به افسر، با نگاه علی‌رضا صدایش را برید.

– باید ممنونش هم باشی که کولت کرده… بهش بدهکاری.

– بدهکار؟!

– بله… فکر کردی تو آن دنیا به همین راحتی از حق و حسابت می‌گذرند.

– من چیزی ندارم به تو بگویم علی‌رضا… تو دیگر کی هستی؟ با دشمنت هم مثل دوست‌هایت رفتار می‌کنی! افسر گوش تیز کرده بود به حرف‌های آنها. ترس از تیرباران شدن صورتش را کبود کرده بود. علی‌رضا لرزش بدنش را می‌دید. دست گذاشت رو شانه پهن افسر‌. مرد برگشت علی‌رضا خندید تو صورتش. نیش مرد تا بنا گوش باز شد. پسر عموی علی‌رضا غر زد. علی‌رضا نگاه تندی تو صورتش انداخت.

-بخوابی برایت بهتر است… کمتر حرص می‌خوری… این را علی‌رضا گفت و دست گذاشت رو پیشانی پسرعمویش. یخ بود. رنگش زد شده بود. گره را محکم‌تر کرد خون شره کرد رو شلوار و پوتین‌های افسر. آهسته گفت:«معذرت …معذرت…» هوا داغ‌تر شده بود. چشم چرخاند سایه‌ای پیدا کند. جنگ سایه نخل‌های سوخته را هم آتش زده بود. دوید جلو افسر . مرد نفس نفس می‌زد. خستگی صورتش را به مشت گنده پیرمردی بدل کرده بود. کمک کرد پسرعمویش را رو زمین دراز کردند. افسر ایستاد و دست‌هایش را پشت گردنش گره کرد. علی‌رضا دست دراز کرد و پیراهنش را کشید که بنشیند و افسر با ناباوری نشست. علی‌رضا قمقمه‌اش را گرفت طرف مرد. با دست‌های لرزان گرفتش. لبی تر کرد و داد به علی‌رضا. صورتش رنگ خنده به خود گرفت و چشم‌هایش برق زد. فهمید علی‌رضا کاریش ندارد. این را از دوست‌هایش شنیده بود. باور نکرده بود. برای لحظه‌ای چشم‌هایش را هم گذاشت. به چرت افتاده بود. علی‌رضا چند دقیقه‌ای اجازه داد خستگی درکند؛ بعد آهسته صدایش زد. مرد از جا پرید. به آدم مرده‌ای می‌ماند که یهو زنده شده باشد. دست دراز کرد طرف پسرعموی علی‌رضا و بعد پشت کرد به او. آماده کول کشیدن او بود .

علی‌رضا نگاه کرد به ساعتش.عقربه‌ها انگار که خسته شده باشند به خواب رفته بودند. تفنگ‌ها را رو شانه‌اش انداخت و آهسته افسر را کنار زد . افسر با تعجب نگاهش کرد. مانده بود علی‌رضا چه کار می‌خواهد بکند . علی‌رضا زانو زد زمین بعد اشاره کرد که افسر پسرعمویش را بِکِشد رو پشت استخوانی او. مرد چند لحظه‌ای با چشم‌های از حدقه بیرون زده نگاهش کرد. قدمی عقب برداشت به زبان عربی غلیظی گفت:«این کار من است… من اسیر شما هستم.» علی‌رضا سرتکان داد و دوباره اشاره کرد که زخمی را بکشد روی پشتش. افسر به ناچار زخمی را از زمین کند و گذاشت رو پشت علی‌رضا. با اشاره علی‌رضا دوباره راه افتادند. افسر جلو می‌رفت و علی‌رضا با پسرعمویش پشت سر او.

– واقعا دارم دیوانه می‌شوم… قمقمه آب را اول می‌دهی به او بعد هم من را کول می‌کشی … تو دیگر چه آدمی هستی؟…

-خوب، او هم انسان است… مثل تو و من…

– اگر یهو برگردد و حمله کند چه؟

– نمی‌کند… خیالت جمع… افسر صدا زد . مرد ایستاد. اشاره کرد به تفنگ‌های روی شانه‌اش. مرد بهت زده تفنگ‌ها را از روی شانه علی‌رضا برداشت. فریاد پسر عموی علی‌رضا درآمد.

– چه کار می‌کنی؟

-هیچی بارم را سبک کردم… از زمین و آسمان آتش می‌بارید که رسیدند به قرارگاه. فرماندارنظامی سوسنگرد ایستاده بود جلو ساختمان. از دیدن علیرضا و تفنگ‌های تو دست اسیرعراقی سرجایش میخکوب شد. لب باز کرد چیزی بگوید.

– فقط به امدادگرهایت بگو خودشان را برسانند.

بچه محله جلالی –براساس زندگی شهید علی‌رضا ماهینی- تدوین : داوود بختیاری دانشور ص36-73

دیدگاهتان را بنویسید

- دیدگاه شما، پس از تایید سردبیر در پایگاه خبری صاحب نیوز منتشر خواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که به غیر از زبان‌فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد‌شد