صفحه اصلی » فرهنگ و اندیشه » ماجرای گفتگوی امام و جلال آل‌احمد

ماجرای گفتگوی امام و جلال آل‌احمد

محمد حسین دانایی بیست و یک سال از ابتدای عمرش را در جوار دایی شهیر، اهل قلم و فکر و ذکرش گذرانده است. به عبارتی جلال آل احمد، بیست و یک سال بوده که او به دنیا آمده است.

تاریخ انتشار: ۲۰:۴۷ - جمعه ۱۳۹۵/۰۶/۱۹

 به گزارش صاحب نیوز، محمد حسین دانایی بیست و یک سال از ابتدای عمرش را در جوار دایی شهیر، اهل قلم و فکر و ذکرش گذرانده است. به عبارتی جلال آل احمد، بیست و یک سال بوده که او به دنیا آمده است.

برای گفتن و شنیدن از شخصیت محبوبی چون جلال آل احمد چه کسی بهتر از خواهرزاده ش که از بطن خانواده ی او برآمده و با جزئیات و ریشه های جلال بیش از همه آشنا و رو به رو بوده است.

در بین کلام او می شود شاخصه های ادبی و فرهنگی این تبار که در رأس آن اندیشمند متعهدی چون جلال آل احمد می درخشد، را دید.

دانایی، جلال را پدر معنوی خود می داند و از تسلط او بر جزئیات و احوالات و زمانه ی آل احمد می شود این مدعا را باور کرد.

ساعتی از شهریور که ماه عروج جلال آل احمد است را با او به گفتگو نشستیم. آن چه می خوانید متن گفتگوی تفصیلی با دانایی است.

***

* آقای دانایی، از احوالات شخصی جلال آل احمد شروع کنیم و خلاصه ی آنچه شما از او می توانید بگویید.

زنده یاد جلال آل احمد، نویسنده نامدار معاصر در آذرماه سال ١٣٠٢ در یک خانواده ی روحانی به دنیا آمد. خود او در دی ماه سال ١٣٤٦، یعنی یک و نیم سال قبل از فوت، در مقاله ی جذابش به اسم شرح احوالات در این مورد اینطور نوشته است؛ “در  خانواده ای روحانی، مسلمان و شیعه برآمده ام. پدر و برادر بزرگ و یکی از شوهرخواهرها در مسند روحانیت مردند. و حالا برادرزاده ای و یک شوهر خواهر دیگر روحانی اند. و این تازه اول عشق است که الباقی خانواده مذهبی اند با تک و توک استثنائی.”

این تصویری است که جلال از محیط فضای خانوادگی اش در این مقاله تشریح کرده است.

پدر جلال آل احمد، سید احمد طالقانی، یکی از روحانیون معروف و صاحب نفوذ تهران، و پیش نماز مسجد پاچنار بود. برادر بزرگ جلال آل احمد کسی بود به نام سیدمحمدتقی طالقانی. او هم همانطور که مرحوم جلال اشاره کرده است روحانی بود. او نماینده ی آیت الله بروجردی در عربستان و مسئول امور شیعیان در مدینه بود. ایشان در مدینه به طرز مشکوکی از دنیا رفت. احتمال داده می شد که توسط سنی های افراطی مسموم شده باشد.

و اما از خود او بگویم. یکی از اولین مشکلاتی که در سنین نوجوانی گربانگیر مرحوم آل احمد شد؛ ادامه ی تحصیلش آنهم در دبیرستان بود. چون پدرش بنا به قاعده معمول روحانیون، به نظام آموزشی جدید اعتماد نداشت و معتقد بود اینگونه تحصیلات باعث بی دینی در جوانان می شود. لذا در نظر داشت جلال را یا به بازار  برای فراگرفتن کار تجارت و کاسبی بفرستد یا او را به حوزه های علمیه روانه کند تا بعدها از او یک جانشین برای خودش بسازد. به عبارتی می خواست از او یک روحانی بسازد اما جلال با موانع تحصیل مبارزه کرد و سرانجام ضمن کار در بازار توانست در دوره های شبانه ی دبیرستان دارالفنون ثبت نام کند.

بعد از اخذ دیپلم در سال ١٣٢٢ به دانشکده ی ادبیات دانشسرای عالی راه پیدا کرد. هم زمان با ورد به دانشگاه وارد فعالیت های اجتماعی و سیاسی هم شد و اولین کارهایش را به چاپ رساند.

وقتی در سال ١٣٢٥ تحصیلات دانشگاهیش را تمام کرد، از سال بعدش به عنوان دبیر دبیرستان های تهران مشغول به تدریس شد.

در سال ١٣٢٩ هم با خانم دکتر سیمین دانشور ازدواج کرد. این زوج هنرمند و صاحب قلم گرچه فرزند صلبی و بطنی نداشتند اما آثار علمی و ادبی فراوانی را به وجود آوردند و هزاران نفر شاگردان و هزاران نفر خواننده های آثارشان و همین طور ده ها نفر نویسنده های جوانی که به تبعیت از آنان و با تشویق و حمایت آنها وارد فعالیت های فرهنگی و ادبی شدند در واقع فرزندهای معنوی جلال و سیمین به حساب می آیند. و باعث می شوند نام و یادشان در تاریخ ماندگار بشود.

هنوز علت مرگ جلال نامشخص است

و اما جلال در سال ١٣٤٨ یعنی در چهل و شش سالگی از دنیا رفت. مرگ جلال هم مثل مرگ برادرش مشکوک بود و هنوز هم شایعاتی در مورد علت فوت او یا قتل او وجود دارد. هنوز با اینکه پنجاه سال از مرگ او می گذرد، از سمت مقامات رسمی، قوه قضایی، نیروی انتظامی و پزشکی قانونی هنوز کوششی نشده است تا این ابهام برطرف بشود تا عاقبت جامعه و افکار عمومی به صورت قطعی و رسمی پی ببرند به اینکه آل احمد به مرگ طبیعی از دنیا رفت یا در اثر عوامل دیگری.

* دقیقا کدام کتاب ها در سال ١٣٢٢ تا ١٣٤٨، در زمان حیات او به چاپ رسید؟

با توجه به عمر کوتاه مرحوم جلال و تعداد عناوین آثاری که از او به یاد مانده میتوان او را جزء پرکارترین نویسنده های ایران به حساب آورد.

تعداد آثار چاپ شده از او حدود سی و پنج عنوان است. می گویم حدود سی و پنج عدد چرا که برخی از انتشاراتی ها، چندین اثر آل احمد را در یک مجموعه منتشر کردند و برخی هم هر اثر را جدا چاپ کرده اند.

اگر شروع نویسندگی اش را در سال ٢٢ تا تاریخ فوتش در سال ٤٨ را محاسبه کنیم، تقریبن سالی یک و نیم عنوان از او کتاب جدید به بازار عرضه شده است و تازه این تعدادی را که عنوان کردم منهای مطالب و مقالات و یادداشت هایی ست که از او در نشریات مختلف به چاپ می رسید.

مجموعه آثار آل احمد تا به امروز توسط صاحب نظران، هم از لحاظ شکلی و هم از لحاظ محتوا به چهاردسته تقسیم شده است.

دسته ی اول آثار آل احمد مربوط به قصه ها و داستان هایی است که نوشته. اعم از داستان کوتاه و بلند یا هم رمان. مثل مدیرمدرسه، زن زیادی، دید و بازدید، نفرین زمین، نون و القلم، سرگذشت کندوها.

دسته ی دوم آثار او مقالات هستند. مثل غرب زدگی، در خدمت و خیانت روشنفکران، ارزیابی شتاب زده، پیرمرد چشم ما بود، افسانه ی عوام.

دسته ی سوم آثار، مشاهدات اوست. اعم از تک نگاری هایی که داشته و البته سفرنامه هایش. مثل اورازان، تات نشین های بلوک زهرا، خارک، سفر روح، سفر فرنگ، سفر امریکا و یکی دیگر از سفرنامه هایش که خیلی جذاب است و مورد توجه جامعه قرار گرفته؛ سفر حجش است، به اسم خسی در میقات.

دسته ی چهارم آثار جلال، ترجمه هاست. که چند تا از این ها را عرض می کنم؛ یکی کتاب مائده های زمینی و همین طور کتاب بازگشت از شوروی از آندره ژید فرانسوی. کتاب بیگانه از آلبر کامو، دست های آلوده از ژان پل سارتر، قمار باز از داستایوفسکی، تشنگی و گشنگی از اوژن یونسکو.

این چهار دسته، مجموعه آثاری است که از او عنوان می کنند. اما آثار جلال می تواند یک دسته ی پنجمی هم داشته باشد که آن هم یادداشت های روزانه ی اوست. یادداشت هایی که اگر امکان انتشار سالم و بدون سانسور آن ها فراهم بشود، می تواند یک گنجینه از اطلاعات تازه در مورد جزئیات احوال و افکار و روحیات جلال آل احمد و چگونگی زندگی و زمانه ی او ارائه کند. در واقع می توانیم بگوییم جلال آل احمد تازه ای را به جامعه معرفی خواهد کرد. جلال آل احمدی که تا امروز مثل یک کوه یخی فقط آن قسمتهای بالایی اش که از آب بیرون بود، دیده می شد. با انتشار این یادداشت ها، بخش های دیگری از جلال آل احمد دیده خواهد شد.

و این یادداشت های روزانه، هم به لحاظ حجم و هم به لحاظ محتوا در وضعیتی است که به راحتی می تواند یک دسته ی مستقل در مجموعه آثار آل احمد تشکیل بدهد.

جلال هیچ گاه دین و مذهب را انکار نکرد

* رابطه ی جلال آل احمد با نهاد دین و مذهب و به طور خاص با روحانیت را چه طور می شود ارزیابی کرد؟ که هم همانطور که شما اشاره کردید می شنویم که از تحصیل در حوزه ی علمیه و روحانی شدن گریزان است و هم بارها از رابطه و نزدیکی اش با برخی روحانیون از جمله حضرت امام، شنیده ایم.

گر چه جلال آل احمد هم مثل بقیه ی نوجوانان و جوانان معاصر خودش تحت تاثیر جریانات تاریخی حاکم بر دنیا و دوره ی جنگ جهانی دوم قرار داشت و به تدریج از قلمرو فرهنگ بومی و سنتی خانواده ی خودش که آکنده از مفاهیم و معارف و باورهای دینی و ایدوئولوژی بود، فاصله گرفت و از آن ها دور شد اما هرگز در مقام نفی و انکار مطلق قرار نگرفت. و رابطه اش را با نهاد دین و مذهب و عاملان که روحانیون بودند قطع نکرد.

نمونه ای از فاصله گیری های موقت جلال آل احمد را میتوانیم در ترجمه ی دو کتاب ببینیم. یک کتاب جزوه ی کوچکی بود به اسم عزاداری های نامشروع اثر سید محسن امینی عاملی و یکی دیگر از این کتاب ها به اسم محمد و آخرالزمان اثر بل کازانوای فرانسوی. این دو کتاب یک مقداری جنبه های ضد دینی و ضداعتقادی داشت. و البته میتوان گفت با بخش وسیعی از خرافاتی که به اسم دین در جامعه وجود داشت برخورد می کرد. لذا همین علت بود که متعصبین آن زمان یا به قول خود جلال، ریش قرمزها، با این کتاب مخالفت کرده و برخورد کردند و اجازه ی توزیعش را ندادند و از بین بردند. جلال هم سماجتی نکرد و به دنبال پخش مجدد این کتابها نرفت. این نشان می دهد که به نوعی جلال در یک برهه ای از زمان از دین و مذهب و روحانیت فاصله گرفت ولی میبینیم که این فاصله پایدار نبوده است.

البته این را هم عرض کنم که این عدم انقطاع کامل جلال با نهاد دین و مذهب هم علل متعددی دارد. به عبارتی هم به دلیل ساختار خانوادگی و پیوندهای ناگسستنی آن هست و هم ناشی از خمیره و ساختار شخصیتی جلال که به هر حال برآمده و برتافته از تاروپودهایی بود که در سنین کودکی با عنصر دین و مذهب و باورهای ایدوئولوژی آمیخته بودند. و در نتیجه جذابیت ها و گرایش های مقطعی روزگار نمی توانستند ماهیت شخصیتش را تغییر بدهند بلکه فقط می توانستند آن را متحول کنند نه اینکه به کلی آن را تغییر بدهند.

به هر حال این وضعیت گج دار و مریز بین جلال با روحانیت و متقابلا بین روحانیت و جلال همین طور ادامه داشت تا اوایل دهه ی چهل شمسی. یعنی دقیقن اوایل سال ١٣٤٠. در این سال دو اتفاق مهم و تأثیرگذار باعث شد آن وضعیت تعلیق و بلاتکلیفی گذشته در او تغییر کند. و زمینه ها را طوری فراهم کرد تا جلال و روحانیت دوباره یکدیگر را کشف کنند و بهم نزدیک بشوند.

واقعه ی اول فوت مرحوم آیت الله العظمی بروجردی بود. همان طور که حتما می دانید آیت الله بروجردی زعیم عالیقدر جهان تشیع بود و چون تا وقتی در قید حیات بودند به خاطر محبوبیت و سلطه ی بلامنازع هم علمی و هم معنوی ایشان بر عالم تشیع تقریبا همه ی جریانات فکری و گرایش ها و سلایق سیاسی و اجتماعی و اعتقادی روحانیون را تحت شعاع خودش گرفته بود. اما بعد از فوت ایشان در فروردین سال ١٣٤٠، یک فضاها و فرصت هایی فراهم شد برای آشکار شدن آراء و نظرات مختلف در سطح مراجع تقلید در حوزه های علمیه. به دنبال این قضیه یعنی فوت آیت الله بروجردی هر یک از حضرات آیات عظام که در آن زمان بودند مثل آیت الله گلپایگانی، آیت الله شریعتمداری، آیت الله مرعشی نجفی و همین طور امام خمینی هر کدام با دیدگاه های خاص خودشان، مدیریت بخشی از حوزه های علمیه و زعامت بخشی از جامعه ی شیعیان را به عهده گرفتند. در واقع رهبری جهان تشیع و مدیریت آن از حالت یکپارچگی زمان آیت الله بروجردی خارج شد. و تقسیم شد بین این چند آیات عظام که عرض کردم.

طبیعتا هر کدام از این آیات عظام علاقمندانی داشتند و یک عده ای از مریدان جذب شان می شدند که از جمله ی این افراد، روشنفکران هم بودند. این یکی از اتفاقاتی بود که در سال ٤٠ روی داد و باعث نزدیکی جلال با روحانیت شد. و واقعه ی دومی که در نزدیکی جلال با روحانیت تعیین کننده بود و باز در همین سال ٤٠ اتفاق افتاد، فوت پدر جلال آل احمد بود. جنازه ی ایشان را در قم دفن کردند. بعد از چند روز که از فوت ایشان می گذشت طبق معمول روحانیت، مجالس ترحیمی از طرف مراجع مختلف قم برای بزرگداشت ایشان برگزار شد. طبق سنت، جلال و شمس آل احمد که پسرهای بزرگ مرحوم بودند باید در مجالس مذکور شرکت می کردند و بعد از برگزاری مراسم باید برای تشکر از آیات عظام که برگزارکننده ی مراسم بودند، به منزلشان می رفتند. برگزاری مراسم ترحیم و دید و بازدیدهای بعدی باعث شد که بار دیگر باب رفت و آمد و مراوده ی فکری جلال با برخی از روحانیت که چهره ی شاخص آن بخش حضرت امام خمینی بود، باز شود و زمینه ای فراهم شد که توجه هر دو طرف به یکدیگر جلب شود.

“غرب زدگی”، نقطه ای عطفی در تاریخ معاصر است

این زمینه ها وجود داشت تا اینکه سال ٤١، اولین چاپ از کتاب معروف غرب زدگی جلال منتشر شد. همه ی صاحب نظران از جمله خود جلال انتشار این کتاب را یک نقطه عطف تاریخی در دوره ی معاصر به شمار می آورند. انتشار این کتاب و موضع گیری های صریح جلال در زمینه های سیاسی، اقتصادی، فرهنگی در مقابل نفوذ فرهنگ و تمدن غرب و شرح وضعیت رقت انگیز جوامع غرب زده در این تقابل و رودررویی باعث یک نوع انفجار و یا حداقل یک نوع شکفته گی فکری در سطح جامعه روشنفکری و تحصیلکرده های کشور شد و صدای ناشی از این انفجار، تحت توجه اهل دین و اهل قلم قرار گرفت.

جلال خیلی هوشمندانه و هدفمند در این راه جدید قدم گذاشته بود و از جمله ی کارهایی که در همین راستا انجام داد؛ سه نسخه از این کتاب را که انتشارش ممنوع بود و به اصطلاح قاچاقی چاپ شده بود، تقدیم کرد به مرحوم آشیخ علی دوانی که آن موقع از اساتید حوزه ی علمیه بود. و جلال به ایشان گفته بود که یک نسخه از کتاب را برای خودش نگه دارد و یکی دیگر را به حضرت امام خمینی در قم بدهد. و سومی را هم به آیت الله مکارم شیرازی بدهد. به طور قطع این اقدام، نشان می دهد که جلال از قبل لایه هایی از جریانات فکری و فعالان حوزه های علمیه را شناسایی کرده بود و با توجه به سنخیت و تجارب مشترکی که بین آن لایه ها و گروه هایی از جامعه ی روشنفکری آن زمان که تشخیص می داد وجود دارد، سعی می  کرد به صورت حساب شده زمینه های لازم را فراهم کند که یک پیوندهای فکری و اعتماد بین این دو گروه که عده ایشان در حوزه بودند و عده ی دیگر در تهران بودند ایجاد شود.

و می بینیم حوادثی که بعدا روی می دهد نشان می دهد که حرکت جلال درست بوده و به خوبی این حرکت را ایجاد کرده، چون باعث شد بی اعتمادی مطلق روحانیون نسبت به روشنفکرها که ثمره ی سالها تقابل  تا پایان عصر رضا شاه بود، کم کم بی رنگ بشود و زمینه ی تعامل و همبستگی بین روحانیون و روشنفکران حداقل در مورد مسائل سیاسی و اجتماعی از جمله در مورد مقابله با نفوذ اجانب و سلطه ی استبداد داخلی فراهم شود.

جلال در یکی از نوشته هایش به این نکته اشاره کرده است و یادآوری کرده که وقتی برای تشکر از حضرت امام به دیدار ایشان در قم می رود، متوجه می شود که یک نسخه از کتاب غربزدگی زیر تشکچه ی امام هست، بنابراین رو می کند به امام و به شوخی می گوید: آیا این اباطیل به دست شما هم رسیده. اما امام در جواب به جلال می گویند؛ اینها اباطیل نیست، اینها حرفهای درستی است که باید از زبان ما گفته می شد و حالا شما دارید این حرفها را می زنید.

15 خرداد، فاصله روشنفکران و روحانیت را کم کرد

* می شود اینطور استباط کرد که با شروع نزدیکی و ارتباط مرحوم آل احمد با روحانیون، در بین آیات عظمای آن زمان بیش از همه شاهد ارتباطات بیشتر او با حضرت امام هستیم؟

ببینید به فاصله ی اندکی که فتح باب شد بین متفکرین و روشنفکران و جامعه ی روحانیت و کمرنگ شدن عدم اعتماد بین این دو گروه، ماجرای ١٥ خرداد ١٣٤٢ اتفاق افتاد. و آن موضع گیری های قوی و شجاعانه ی حضرت امام و مقاومت ایشان در مقابل سیاست های استبدادی سلطنت و بعد هم سرکوب خشن روحانیون و فعالیون سیاسی و مذهبی پیش آمد که این قضیه هم عاملی دیگری بود برای تشدید توجه جلال و بخشی از روشنفکران همراه او به حوزه های علمیه و مراجع تقلید به ویژه به حضرت امام. این قضیه ی نزدیک شدن جلال به روحانیون و امام به صورت فزاینده ادامه داشت. تا جایی که امروز برخی از تحلیل گران معتقد هستند که نظریات آل احمد و نفوذ معنوی او بر بخش قابل توجه ای از روشنفکران معاصر و جوانان تحصیلکرده ی آن روزگار جزء عناصر موفق در انقلاب اسلامی بوده است. و در نتیجه جلال را هم جزء ارکان و عواملی به شمار می آورند که حداقل غیر مستقیم روی وقوع انقلاب اسلامی اثر گذاشته است.

* گویا رابطه ای هم با مقام معظم رهبری داشتند در آن زمان؟

آشنایی مقام معظم وهبری با جلال طبق نوشته ی خود ایشان مربوط به زمانی است که کتاب های غربزدگی و ترجمه ی دستهای آلوده ی جلال چاپ می شود. از این هنگام مقام معظم رهبری با قلم و طرز فکر او آشنا می شود ولی وقتی مقاله ی ولایت عزارئیل جلال چاپ شد این بیشتر نظر رهبری را جلب کرد و به قول ایشان: چاپ این مقاله گله و اعتراض من و خیلی از جوانهای آن روزگار را برانگیخت.

رهبری از یک تماس تلفنی با جلال هم یاد می کنند. و اضافه می کنند که: تلفنی با او تماس گرفتم و اعتراض کردم با اینکه جواب درستی نداد ولی از ارادتم به او چیزی کم نشد.

بعد هم رهبری می گویند: این دیدار تلفنی من برایم بسیار خاطره انگیز است و در حرفهایی که رد و بدل شد، هوشمندی، حاضرجوابی، صفا و دردمندی که آن روز در قله ی ادبیات مقاومت قرار داشت، موج می زد.

این تنها مورد ارتباط مستقیم مقام معظم رهبری با جلال آل احمد است.

جوانان آرمانگرا، دوستداران جلال بودند

* از دوستان و دشمنانش بگویید؟ آنهایی که مشوقش بودند؟ آنهایی که دستش را گرفتند؟

چه کسی است که دوست و دشمن نداشته باشد. رابطه ی داشتن دوست و دشمن با آدم ها هم مثل رابطه ی برف و پشت بام است که هر که بامش بیش، برفش بیشتر. جلال هم دوستان زیادی داشت و دشمنان زیادی هم.

اول در مورد دوستانش چند نکته عرض کنم. عمده ی دوستان و دوستداران جلال، جوانانی هستند که اکثرا آرمانگرا هستند. جوانهایی که هم از سرمایه های مادی، معنوی، ادبی، تاریخی و فرهنگی بومی خودشان اطلاع دارند و به آنها افتخار می کنند. و در عین حال چشمشان به آنطرف مرزهای فکری و افق های تمدنی ست و منتظر هستند که پیام ها و دستاوردهای تمدنی و فرهنگی نوینی را برای جامعه ی بشری به دست بیاورند. این جوانها در واقع شیفته ی صراحت، صداقت و شجاعت جلال هستند. و از برخورد شفاف و بدون حاشیه ی جلال با مشکلات و دردهای بشری لذت میبرند. و از موضع گیری های قاطع و حملات بعضی اوقات بیرحمانه ی او با ریشه های مشکلات اقتصادی و اجتماعی و سیاسی و فرهنگی حمایت می کنند.

و اما دشمنان جلال که به ترتیب تاریخی به صورت چند گروه عرض می کنم. اولین گروهی که در مقابل جلال مقاومت کردند و با نگاه بغض آلود به جلال نگاه کردند متعصبین دینی و عقیدتی بودند که جلال از اینها با عنوان ریش قرمزها یاد می کند. کسانی که با درک اندک و سطحی از مبانی اعتقادی مردم به صحنه می آیند و عمدتا نگاهشان به دین و مذهب یک نگاه سطحی و کاسب کارانه ست و نگاه عمقی و فلسفی ندارند.

دومین گروه از مخالفان جلال، آن دسته از فعالان سیاسی و فرهنگی هستند که خودباخته هستند یعنی از داشته های ارزشمند خود غافل هستند یا به قول حافظ؛ آنچه خود دارند از بیگانه تمنا می کنند. این گروه را می شود به دو  دسته و زیرمجموعه تقسیم کرد. دسته ی اول اول؛ شیفته گان و حاملان تفکرات چپ گرایانه هستند. همین گروه یک زمانی در قالب قوی ترین تشکل تاریخ سیاسی کشور یعنی حزب توده جمع شدند و این تشکل سالهای سال کعبه ی آمال بسیاری از جوانهای آرمانخواه آن زمان بود از جمله خود جلال آل احمد. اما همین جوانهایی که جذب شده بودند به سمت این قطب بعد از آگاهی از حقایق پشت پرده و بعد از پی بردن وابستگی سران این حذب به نیروهای خارجی از این گروه فاصله گرفته و به اصطلاح از این گروه انشعاب کردند. جلال و دوستانش هم از همین گروه انشعابیون بودند و به علت همین انشعاب و استقلال رأی مورد غضب توده ایها و چپ گرایان قرار گرفتند و بنابراین اینها هم از مخالفان و دشمنان جلال هستند.

دسته ی دوم از این گروه کسانی هستند که از این ور بام افتادند. یعنی شیفته گان تمدن غرب و فرنگی مآبهایی که جلال پنبه شان را در غرب زدگی به خوبی زده است. بسیاری از روشنفکرها و تحصیلکرده هایی که قبل از انقلاب، جذب دربار و سایر مراکز قدرت و ثروت شدند و روشنفکری را به نان دانی خودشان تبدیل کردند در این گروه قرار میگیرند.

و اما گروه بعدی دشمنان جلال که تعدادشان زیاد هم هست نسبتا، ولی آزار زیادی ندارند، روشنفکران راحت طلب و بیخیالی هستند که به قول جلال در برج عاج های موهوم خودشان نشستند و فارغ از غم و درد اکثریت جامعه، مشغول شادخواهی و سرگرمی های اشرافانه ی خودشان هستند که باز به قول جلال، نعمت خدا را حرام می کنند.

* به دیدگاه شما کدام قسمت از وجوه شخصیت و آثار جلال، بیشترین تاثیر را داشته است؟

به اعتقاد بسیاری از صاحب نظرانی که چه در گذشته و چه امروز جلال را تحلیل کردند، جلال آل احمد یکی از قوی ترین و اثرگذارترین نویسندگان و متفکران دوره ی معاصر ماست. نمی گویم بزرگترین، می گویم اثر گذارترین. ایشان از چند طریق توانسته است بر جریان اندیشه و تفکر و فرهنگ و ادب کشور ما اثر بگذارد.

اولین اثر او از طریق ترجمه ی آثار مدرن اروپایی ست. و به عبارتی جلال آل احمد از این راه، دیدگاه ها و نظریات مطرح شده در مکاتب فلسفی و ادبی و اجتماعی جهان را به ایرانیان معرفی کرد. یکی از مهمترین مفاهیمی که از این کانال وارد فضای فکری و روشنفکری ایران شد؛ بحث ادبیات متعهد و هنرمندانه بود. که برای جزئیات مفصل و بیشتر میتوانیم به منابع مربوطه ش مراجعه کنیم.

علاوه بر این آل احمد توانست نظام روشنفکری کشور را به طرز هوشمندانه بازسازی و ساماندهی بکند. انتشار کتاب در خدمت و خیانت روشنفکران و همین طور تلاش موفقیت آمیز او در زمینه ی تأسیس کانون نویسندگان ایران دو نمونه ی عینی برای این مدعا هستند.

آل احمد علاوه بر این دو نوع اثرگذاری که نمونه هایش را عرض کردم، یک کار مهمی که کرد؛ یک سبک نگارشی خاصی را ابداع کرد. این سبک باعث شد که ضریب نفوذ و قدرت اثر زبان و ادبیات فارسی افزایش پیدا کند. این سبک ادبی که بازتاب خلق و خوی آکنده از صداقت، صراحت و شجاعت، عصیان و عصبیت آل احمد است. صفت بارز این سبک که خلاصه نویسی و ساده نویسی هست خیلی با شرایط عصر ارتباطات و دوره ی نوین، هماهنگی و همخوانی پیدا کرده که اسمش را گذاشتند سبک تلگرافی یا سبک شلاقی. این باعث شد که جلال به یک الگوی جذاب برای جوانان اهل ادب و فرهنگ تبدیل بشود.

اینها چند نمونه از محورهایی است که باعث اثرگذاری عمیق و گسترده ی جلال بر جامعه ی ایران شده است.

با همه ی اینها معتقدم می شود با عقاید جلال آل احمد مخالف بود، عقاید او را نقد کرد و حتا نفی کرد اما وجود خود او و قدرت اثرگذاری او را به طور قطع نمی شود نفی و انکار کرد. به هر حال او در فضای فرهنگی و ادبی معاصر حضور داشته است و تاثیرات مهمی داشته است.

جلال هنوز شخصیتی است که نامدار است اما در عین حال گمنام است. و هنوز می شود بر روی جریان آل احمد کار کرد و ابعاد دیگری از نظریات و آثار او را مورد توجه قرار داد.

* از خودتان و مرحوم آل احمد بگویید؟

من خواهرزاده ی جلال هستم و در بیست و یکی دوسال اول زندگی ام به طور خیلی نزدیکی با او ارتباط داشتم. در واقع او پدر معنوی من بود.

پدر من روحانی بود و دلش میخواست من هم روحانی بشوم و من دلم نمی خواست روخانی شوم. تنها کسی که می توانستم به او پناه ببرم و راهنمایی بخواهم که چه طور می شود، روحانی نشد، جلال آل احمد بود.

او به من یاد می داد که چه طور به مدرسه بروم و چه طور از حوزه فرار کنم.  ارتباط خیلی نزدیکی داشتیم.

* آخرین باری که با او بودید را به خاطر دارید؟

آخرین دیداری که داشتیم، حدود یک هفته یا ده روز قبل از فوتش بود. شهریور ١٣٤٨ ایشان در اسالم بود.

روز پنج شنبه بود که سه نفر از دوستانش می خواستند به دیدارش بروند، در ماشین شان یک جای خالی داشتند، به من پیشنهاد دادند که با آنها بروم که من هم از خدا خواسته همراهشان شدم. رفقا یک شب ماندند و فردا برگشتند تهران اما من چون کاری نداشتم در آن ایام و دانشگاه هم که تعطیل بود چند روزی پیش او ماندم.

مقداری هیزم خریده بود که انبار کند برای سرمای در راه و بخاری خانه. هیزم ها را خودش می شکست، این کارها را خیلی دوست داشت. کمکش کردم هیزم ها را شکستیم و در انبار چیدیم.

مشکل عمده ای به لحاظ سلامتی نداشت، همان جلال آل احمد همیشگی بود، فقط مچ دستش بر اثر ضربات تبر که بر هیزم ها زده بود، مقداری آسیب دیده بود.

بعد هم که برگشتم تهران، به فاصله ی چند روز خبر دادند که او از دنیا رفته است که شرح و توضیحاتش را در کتاب دو برادر، به تفصیل نوشته ام.

* جلال آل احمد را در نقش همسری سیمین دانشور چه طور می دیدید؟

من فکر می کنم جلال و سیمین یک پدیده ی واقعی برای بیان یک تفاهم هوشمندانه هستند. این ها مثل هم نبودند، عین هم نبودند. تفاهم به مفهوم رایج که در بین خانواده ها وجود دارد در بین این دو وجود نداشت. ولی هماهنگ بودند و این هماهنگی هم ناشی از احساس نبود، این هماهنگی ناشی از تعقل و هوشمندی بود.

این دو از دو بستر متفاوت برخواسته بودند. دو گیاهی بودند که در دو اقلیم متفاوت روییده بودند و طبیعتا همه چیزشان با هم تفاوت داشت. شرایط خانوادگی، اجتماعی و فرهنگی این دو با هم متفاوت بود. جزء به جزء شخصیت شان می توانست کاملا متفاوت از هم ارزیابی بشود ولی در مجموع به این نقطه ی مشترک رسیده بودند که می خواهند با هم یک زندگی موفقیت آمیز و لذت بخشی داشته باشند به این جهت به صورت هوشمندانه ای سعی می کردند که از این نقاط اقتراق و جدایی فاصله بگیرند و به سمت مشترکاتشان حرکت کنند.

یکی از مهمترین وجوه بارز در همکاری هوشمندانه ی این دو نفر این بود که متوجه شدند اگر بخواهند از اختلافات فاصله بگیرند باید به هم کمک کنند. و سراسر زندگی این زن و شوهر آکنده بود از همکاری و همکاری و همکاری.

جلال مرتبا چه از لحاظ علمی و چه از لحاظ فکری، اندیشه، نظریه سیمین دانشور را تقویت می کرد و از آنطرف سیمین، جلال را تقویت می کرد.

اگر به عنوان سند بخواهم اشاره کنم، مهمترین سندی که وجود دارد همان شرح احوالات جلال آل احمد است. دقیقن در این نوشته ها می گوید: من در سال ١٣٢٩ که با سیمین ازدواج کردم، هیچ اثری از من چاپ نشد مگر اینکه اولین خواننده ش، سیمین دانشور بود.

و این یعنی اعتقاد و اعتماد کامل به همسرش. و اینکه سیمین دانشور زنی صاحب نظر و فاضل است و زنی که شایسته گی این را دارد که اولین خواننده ی اثر همسرش باشد.

من به شخصه شاهد هستم که این دو به تکرار، می نشستند و راجع به جزء به جزء آثارشان با هم بحث می کردند. یادم هست نسبت به هم انتقاد می کردند اما این انتقادات خدشه ای در رابطه شان وارد نمی کرد.

انتهای پیام/نسیم آنلاین/ث

دیدگاهتان را بنویسید

- دیدگاه شما، پس از تایید سردبیر در پایگاه خبری صاحب نیوز منتشر خواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که به غیر از زبان‌فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد‌شد

دوازده + 7 =