برشي از کتاب تا بی‌نهایت- تدوين سید محمد طالبیان

قرضم را بدهيد

مدت نه سال، سالروز شهادت محمد ناصر از تعدادی از مردم پذیرایی می‌کردم و به‌ آنها غذا می‌دادم سال دهم به مادر شهید گفتم: خوب است همین مقدار مخارج را بدون طبخ به مستحقان برسانیم. مادرش گفت: هرجور میل داری. مقداری برنج و مرغ خریدم و بسته‌بندی کرده و بین افراد محله  که شناخت داشتم […]

تاریخ انتشار: ۱۶:۰۴ - جمعه ۱۳۹۲/۱۰/۲۷

مدت نه سال، سالروز شهادت محمد ناصر از تعدادی از مردم پذیرایی می‌کردم و به‌ آنها غذا می‌دادم سال دهم به مادر شهید گفتم: خوب است همین مقدار مخارج را بدون طبخ به مستحقان برسانیم. مادرش گفت: هرجور میل داری. مقداری برنج و مرغ خریدم و بسته‌بندی کرده و بین افراد محله  که شناخت داشتم توزیع کردم. چند بسته نیز نگه داشتم تا به محله «دروی» (محل سکونت شهید) ببرم. هنگامی که بسته‌ها را توزیع کردم و بسته‌های باقی مانده را به «دروی» بردم و تقسیم کردم. همان شب ناصر را درخواب دیدم که گفت: بابا چه عجب که به فکر ما بودی! گفتم: من هرسال به فکر تو بوده‌ام و این مراسم را برگزار کرده‌ام گفت: من که چیزی ندیده‌ام. فقط امسال را دیدم ولی چه فایده که آن زن را رنجاندی! گفتم: خوب! تمام شده بود. گفت: بابا دروغ نگو چهار مرغ دیگر بود. گفتم: آن‌ها برای کسی بود. از خواب بیدارشدم، صبح روز بعد مرغ و برنج خریدم و درخانه آن زن بردم واز برخورد روز گذشته نیز عذرخواهی کردم (شهیدان از اعمال خیر بستگان سود می‌برند)

ازخاطرات پدر شهید محمد ناصر اکبران

زمانی که ابراهیم امیر‌عباسی به شهادت رسید معاون فنی برق خراسان بودم. بعد از شهادت ایشان خیلی ناراحت بودم. ابراهیم به من پیشنهاد کرده بود با  او به مرودشت بروم ولی به علت گرفتاری زیاد نتوانستم بروم. به این جهت پیش رئیس اداره رفتم و اصرار کردم که من باید به جبهه بروم. رئیس اداره گفت: بابا اینجا کار زیاد داریم! ما هر ماه کلی بسیجی و کارمند اعزام می‌کنیم شما باید بمانید. کار شما بسیار مهم است! اهمیتش کمتر از جبهه نیست! ولی من قبول نمی‌کردم و نمی‌توانستم بپذیرم که کار این‌جا مهمتره یا معادل خدمت درجبهه است، تا اینکه با اصرار فراوان تلاش کردم دراولین اعزام به جبهه عزیمت نمایم. در این گیرو دار شبی درخواب دیدم. مسیری را حفر می‌کنم تا به عنوان حفاظ دور تیر‌های نیروگاه بکشیم و سپس کارهای فنی نیروگاه را انجام بدهیم. دراین میان ابراهیم آمد و بالای یک بلندی به ارتفاع یک متر نشست‌. پرسیدم: چه عجب! تو که شهید شده ای! گفت: آمدم احوال شما را بپرسم. گفتم: ابراهیم! می‌خواهم بروم جبهه باید مرا با خودت ببری…! گفت: این کار تو اهمیتش برای من ازجبهه بیشتر است!(خدمت به مردم بسیار ارزشمند است)

خاطرات ابوالفضل کیومرثی درباره شهید ابراهیم امیر‌عباسی

شهید

شهید

خانم مریم لاکی خاطره‌ای از شهید سید احمد رحیمی نقل می‌کند که خبر تشییع جنازه خودش را پس از مدتی که مفقود بوده است اعلام می‌کند. ایشان می‌گوید: آخرین روزی را که مفقود بود، شبش خواب دیدم که در کوپه قطار به همراه دخترم نشسته‌ام پس از لحظاتی دیدم شهید سید احمد در بیرون از کوپه (داخل سالن)به همراه یک سید نورانی از پشت پنجره درحال ایستاده به من اشاره کرده ومی گوید:ناراحت نباش من دارم می آیم. ان روز صبح با این خوابی که دیدم امید داشتم که از وی خبری به دستم برسد.شاید ذکر این مطلب خالی از لطف نباشد که فرزندم تاآن روز که هیچ چیززی نمی‌گفت و تنها حامل صدا‌های نامفهوم دوران نوزادی بود، آن روز بدون مقدمه بابا! بابا! می‌گفت من از این امر بسیار متعجب شدم و همان روز ساعت 9 به بعد بود که از تهران تلفنی تماس گرفتند و گفتند شهیدی به نام احمد رحیمی(بسیجی)از ارومیه به شهر منتقل می‌گردد،لذا ما احتمال دادیم جنازه شهید شما باشد. و از من خواستند که به محض رسیدن جنازه برای شناسایی بروم. حق مطلب هم همین بودکه احمد به راحتی قابل شناسایی نبود، چرا که دست وپای راستش چند تکه شده و تمام بدنش براثر موج انفجار سوخته شده بود. گوشت‌های زیر گلویش به خاطر اصابت ترکش خرد شده بود جراحات متعددی بر سر و پیکرش بود. و به همین دلیل هم پلاکش همراهش نبود؛ تنها زمانی که به پای چپ او نگاه کردم اورا شناختم. زیرا همانجایی بود که 17 روز قبل از شهادت مجروح شده بود. و اکنون سالم مانده بود. از طرفی تنها پشت وی بود که نسوخته بود و اسمش برروی پیراهنش نوشته بود با توجه به خوابی که دیده بودم و این جنازه را با قطار به مشهد آوردند بطور عینی دریافتم که شهیدان حضور عینی درخانواده شان دارند.

خواهر شهید سید‌مهدی رضوی می‌گوید: برادرم در آخرین سفر قبل از شهادت خیلی ناراحت بود و می‌گفت اشتباه کردم با قرض ماشین خریدم اگر شهید شدم تکلیف قرض‌ها چه می‌شود؟ بعد از شهادت ایشان را خواب دیدم که گفت قرض‌هایم را بدهید. پدرم ماشین را فروخت و قرض‌ها را داد. یکی از طلبکاران ادعا کرد 75000 تومان طلب دارد و حال آنکه به حساب ما 50000 تومان طلبکار بود ولی پدرم همان مبلغ ادعایی او را پرداخت کرد. مجددا برادرم را خواب دیدم که گفت: آن فرد پنجاه هزارتومان طلبکار بوده است. و برای بقیه دروغ گفته است ولی اشکالی ندارد. حالا من راحت هستم‌. گویا حق الناس آن‌قدر مهم است که حتی شهید نیز درآن عالم ناخشنود و معذب‌ است. بعد از یک ماه آن شخص مازاد پول را پس فرستاد‌.

بعد از شهادت غلامعلی گاهی اوقات می‌گفتم کمرم شکست داغ غلامعلی کمرم را شکست! تا این‌که یک شب درعالم رویادیدم غلامعلی وارد خانه شد و جوراب‌هایم را پایم کرد.گفتم‌:مادر‌جان چه کار می‌کنی؟ گفت: می‌خواهم شما را به دکتر ببرم!

-برای چه؟

 -شما همیشه می‌گویی غلامعلی کمرم را شکسته است می‌خواهم شما را پیش دکتر ببرم ببینم کدام قسمت کمر شما شکسته است؟ خلاصه چادر و مقنعه‌ام را سرم کرد و مرا با اکراه به درمانگاه برد پزشک درمانگاه یک سید بزگواری بود که شال سبزی دور گردنش پیچیده بود پزشک گفت: کدام قسمت کمرت شکسته؟

-آقا من اشتباه کردم،معذرت می خواهم کمرم درد نمی‌کند. هرچه اصرار کردم فایده‌ای نداشت، دکتر به غلامعلی گفت: مادرت را روی تخت بگذار تا او را معاینه کنم. غلامعلی مرا روی تخت گذاشت و دکتر شروع کرد به معاینه کردن، به هرجا اشاره کرد گفتم درد نمی‌کند. غلامعلی گفت: مادر! شما هرجا می‌نشینی می‌گویی غلامعلی کمرم را شکست. من از این موضوع ناراحتم. حالا اگر کمرت شکسته به آقا بگو، تا شما را معالجه کند. من مجددا عذرخواهی کردم و غلامعلی مرا به خانه بازگرداند و گفت: دوباره این حرف‌ها راتکرار نکنی و خداحافظی کرد و رفت.

خاطرات مادر شهید غلامعلی چرخنده-اسفراین

دچار یک مشکل لاینحلی شده بودم که قادر به رفع آن نبودم یک روز عصر پنجشنبه پس از بازگشت از مزار شهدا وارد اتاق شدم روبروی عکس  دایی شهیدم سیدمهدی رضوی نشستم و با لحن پرخاشگرایانه‌ای گفتم: شما چطور دایی هستی که مرا فاموش کرده‌ای! من چند وقت است از این مشکل عذاب می‌کشم شما یکبار نیامدی بگویی چرا ناراحت هستی، چه مشکلی داری؟ چرا غمگینی؟ خیلی با ایشان درد و دل کردم و مشکل را با ایشان درمیان گذاشتم. همانطور که با عکس شهید واگویه می‌کردم خوابم برد. درعالم خواب دایی‌ام را دیدم که با لباس بسیار زیبا و تمیز با چهره‌ای نورانی و شاداب وارد شد فرزندان خودش را روی پاهایش گذاشت و شروع به صحبت کردن کرد. وقتی خواست برود گفت: دایی جان! ناراحت نباش! مشکلی که دیشب مطرح کردی حل خواهد شد. به خدا توکل کن‌. بعد از یک هفته مشکل من حل شد.

 کتاب تا بی‌نهایت- سید محمد طالبیان – کنگره سرداران شهید و بیست و سه هزار شهید استان‌های خراسان

دیدگاهتان را بنویسید

- دیدگاه شما، پس از تایید سردبیر در پایگاه خبری صاحب نیوز منتشر خواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که به غیر از زبان‌فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد‌شد