صفحه اصلی » مقاومت » هشتمین شهید لشکر هشت نجف/ زیتون؛ سوغاتی که به ریحانه شهید نرسید

مدافعی دیگر از دیار شهیدان؛

هشتمین شهید لشکر هشت نجف/ زیتون؛ سوغاتی که به ریحانه شهید نرسید

شهید ایزدی همسر و دخترش را بسیار دوست داشت تا جایی که ریحانه دخترش خیلی زیتون دوست داشت. زیتون های سوریه به نام بود. آن منطقه هم درخت زیتون زیاد داشت. زیتونها را که دید به یاد دخترش افتاد. آنها را چید و در آب ریخت. هر روز صبح آبش را عوض می کرد تا تلخی اش یادش برود. می خواست وقتی برمی گردد برای دخترش سوغات ببرد.

تاریخ انتشار: ۰۶:۳۳ - سه شنبه ۱۳۹۵/۰۸/۴

به گزارش صاحب نیوز، اول آبان ماه سال 94در روز تاسوعا به شهادت رسید و در هشتمین روز هشتمین ماه سال به خاک سپرده شد.به گفته ی همسر شهید، پویا ارادت خاصی به امام رضا(ع) داشت و شهادت و کارنامه ی اعمالش به امضا و تایید امام رضا (ع ) رسید.

%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d9%be%d9%88%db%8c%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d8%b2%d8%af%db%8c-1
شهید پویا ایزدی در دوران نوجوانی نیز با اعتقادی راسخ و ایمانی قوی جز جوانان فعال باغبهادران بود.او اوقات نوجوانی اش را در پایگاه بسیج امام حسین (ع) گذراند و بیشتر اوقات فراغتش در مسجد و صرف فعالیت های فرهنگی و مذهبی می شد. پویا ایزدی روحیه ی بسیار خیرخواهانه داشت تا آنجایی که مادر از سفره های افطاری می گوید که پویا برای سربازان غریب پایگاه می برد و همیشه از مادرش می خواست تا غذای بیشتری درست کند یا گریه ی مادر و دختری نا آشنا که در روزمراسم شهادت، تعجب همه را به سمت خودجلب کرد. رازی که بعد از شهادتش فاش شد.

آری جهیزیه ای که با کمک و تلاش پویا برای این خانواده که وضعیت مالی خوبی نداشتند، تهیه شده بود.
وسایل منزلی که پویا برای زندگی مشترک آنها خریده بود. حال پویا خود راهی منزلی جاودان دربهشت شد.%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d9%be%d9%88%db%8c%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d8%b2%d8%af%db%8c-8
شهیدی که در زندگی مشترکشان از هیچ چیز برای همسرش دریغ نمی کرد.همیشه با مهر و عطوفت با او رفتار میکرد و بارها از او تشکر می کرد و می گفت «خیلی از زحمات وکارهایی که تو در خانه می کنی بر اساس دین ما وظیفه ات نیست. پختن و ظرف شستن و تمیز کردن خانه هیچ کدام وظیفه ات نیست. ((حلالم کن که انقدر در خانه ی من زحمت میکشی))و همسرش با شنیدن این حرفها و طرز او، انگیزه و توانی مضاعف پیدا می کرد.مرد بود. مردی به تمام معنا! با تنی تنومند و اقتداری که در کارهایش موج میزد.مردی که اسیر غرور نشده بود. سرشار از احساسات می شد هرجا که پای محبت و مهربانی در میان می آمد. آنچنان احساساتش را بروز میداد که اطرافیان را غرق محبت و عشق می کرد.
در هر شرایطی سعی می کرد کسی را کمک کند و مشکلی را حل کند .با مرور زندگی نامه ی شهید ویژگی شاخص خیرخواهی را برای وی می توان در نظر گرفت. قرآن و نهج البلاغه خوانی از مطالعات اصلی شهید بود و گلزار شهدای اصفهان پاتوق وقت و بی وقت شهید با خانواده اش بود.%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d9%be%d9%88%db%8c%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d8%b2%d8%af%db%8c-3
جایی که به گفته شهید روزی تفریح گاه دخترش خواهد شد. همیشه از همسرش می خواست برای شهادتش دعا کند و می گفت دعا کن با مرگی با عزت مانند شهادت از این دنیا بروم. در آخرین لحظات وداع با خانواده اش به ریحانه تنها دختر عزیزش گفته بود مراقب خودت و مادرت باش. خون تو که از خون رقیه(س)سه ساله ی امام حسین (ع) رنگین تر نیست. ان شاالله حضرت رقیه (س) نگاه ویژه ای به تو خواهد داشت.
در ادامه مصاحبه ای با یکی از دوستان شهید خواهیم داشت.
از ماموریت شهید به عراق خاطره ای دارید؟
شهید ایزدی فردی بسیار مسیولیت پذیر بود و کاری که به او سپرده می شد را به نحو احسنت انجام می داد. مأموریت عراق که رفته بود در زمانی کوتاه با نیروهای ایرانی و عراقی مستقر در آنجا رابطه ی خوبی برقرار کرده بود. چندباری با نیروهای مهندسی به کارگاه مصحف سازی ادوات رفتند و شهید ایزدی در کارگاه متوجه شد کارشان اصولی نیست و صفحات در برابرگلوله مقاوم نیستند و بهتر است نوع فلز و قطر صفحات تغییر کند. آنقدر صحبت کرد و دلیل آورد که قبول کردند.بعد هم با سپاه قدس در ایران ارتباط برقرار کرد و کد صفحات فلزی مخصوص را داد تا ساخته شود.%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d9%be%d9%88%db%8c%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d8%b2%d8%af%db%8c-7
از نحوه ی برخورد شهید با فرماندهانش در محل کار برایمان بگویید.
شهید ایزدی فردی بشدت ولایت پذیر بود. همیشه اول و آخر حرفهایش به حضرت آقا ختم می شد و برایشان آرزوی سلامتی می کرد. در محیط کار هم ازدستور فرمانده اش همیشه اطاعت می کرد و احساسی برخورد نمی کرد. در ماموریتش به عراق در ساختمانی نیمه کاره در محاصره با داعشی ها قرار گرفتند.

%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d9%be%d9%88%db%8c%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d8%b2%d8%af%db%8c-2فرمانده دستور داده بود که هیچ کس حق تیراندازی ندارد مگر با شنیدن صدای تکبیر من!داعشی ها لحظه به لحظه نزدیک تر می شدند و مطمئن نبودند کسی در ساختمان هست یا نه؟! تا اینکه پویا گفت اگه قراره شهید بشیم بهتره قبلش چند تایی را بکشیم که سخن فرمانده یادش آمد و عکس و العملی نشان نداد. نیروهای داعش ساختمان را به رگبار بستند. بلوک و سنگ از سقف روی سرشان میریخت اما تکان نمی خوردند. دشمن که از بودن ایرانی در ساختمان ناامید شد مکان را ترک کرد و دور شد. تدبیر فرمانده و اطاعت پذیری نیروها جانشان را نجات داد.
شهید ایزدی چگونه به سوریه اعزام شدند؟
10 نفری بیشتر برای اعزام نمی خواستند و چند ماهی هم از برگشتش به عراق نگذشته بود.کمرش هم آسیب دیده بود. با اعزامش مخالفت کردند. اما نامه ای کتبی نوشت با این مضمون که: اینجانب پویا ایزدی با توجه به معافیت پزشکی و جسمانی به خصوص از ناحیه کمر آمادگی اعزام به ماموریت ویژه را دارم. و اینگونه بود که حضرت زینب (س) او را به عنوان علمدار حریمش انتخاب کرد و به عنوان یازدهمین نفر به سوریه اعزام شد.%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d9%be%d9%88%db%8c%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d8%b2%d8%af%db%8c-4
از لحظات ورود و حس و حال شهید در سوریه برایمان توضیح دهید.
تقریبا ساعت 10 و نیم بود که در پادگان مستقر شدیم. بعد از جلسه ی توجیهی باید به زیارت دخت امیرالمومنین(ع) می رفتیم.و چه کسی می دانست در این جمع چند شهید خواهیم داشت. آنهایی که ارتباطشان قوی تر بود همان شب جواز شهادتشان را گرفتند و پویا یکی از همانها بود. حرم حضرت زینب(س)و حضرت رقیه(ع)بسیار غریب بود. هرکسی حال و هوای خاصی داشت. پویا را دیدم که دست بر ضریح به پهنای صورت گریه می کند. به گمان همانجا بود که حضرت زینب (س) او را به عنوان عباس و میرو علمدار حرمش برگزید.
به نظر شما با وجود مشکلی که از ناحیه ی کمر داشتند، چرا اصرار به حضور در دفاع از سوریه را داشتند؟
پویا فردی بسیار دیندار و معتقد بود اما همیشه حرفش در متقاعد کردن دیگران این بود که با دیدن اوج جنایات داعش،میتونید بفهمید که جدایی از اعتقادات بخاطر امنیت ملت خودمان هست که باید افرادی با وجود عشق به خانواده هایشان از خود گذشتگی کنند و به سوریه بروند تا در برابر این وحشی ترین انسانها قرار بگیرند.
خاطره ای از شهید در سوریه دارید؟
شهید ایزدی همسر و دخترش را بسیار دوست داشت تا جایی که ریحانه دخترش خیلی زیتون دوست داشت. زیتون های سوریه به نام بود. آن منطقه هم درخت زیتون زیاد داشت. زیتونها را که دید به یاد دخترش افتاد. آنها را چید و در آب ریخت. هر روز صبح آبش را عوض می کرد تا تلخی اش یادش برود. می خواست وقتی برمی گردد برای دخترش سوغات ببرد.%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d9%be%d9%88%db%8c%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d8%b2%d8%af%db%8c-9
از لحظات قبل از شهادت برایمان خاطره ای بگویید
در شرایطی بودیم که هر لحظه امکان اصابت گلوله و خمپاره و شلیک تک تیراندازها زیاد بود.من و دیگر همرزمم به پویا گفتیم لااقل نماز را نشسته در پشت تانک بخوانیم که خطرش کمتر است. پویا گفت: نه لذتش به این است که ظهر تاسوعا وسط میدان نبرد، نماز را ایستاده بخوانیم. شاید این آخرین نمازمان باشد. پویا با آن قامت رشید در کنار تانک ایستاد و مشغول نمازخواندن شد.

%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d9%be%d9%88%db%8c%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d8%b2%d8%af%db%8c-6چنان حالت عارفانه ای داشت گویی جز خدا کسی او را نمی دید.
بعد از اتمام نماز عصر و سلام به سرور و سالار شهیدان حضرت ابا عبدالله (ع) رو به من گفت عجب نماز با حالی بود.من و دیگر همرزمم نماز را با حالت نشسته در پشت تانک خواندیم. بعد از آن به داخل تانک رفتیم. پویا در حالیکه تسبیحی در دست داشت و مشغول ذکر بود به آرامی اشک می ریخت و منتظر دستور فرمانپه برای اذامه عملیات بود و ذکر می گفت.
از نحوه ی شهادت شهید پویا ایزدی بفرمایید.
یکم آبانماه سال 94 بود. پویا سوار بر تانک به سمت داعش میراند و فرمانده هم با موتور جلوتر از تانک می رفت. موشکی از سمت داعش به سمتشان شلیک شد. فرمانده گرمای موشک را در بالای سرشان احساس کرد. موشک از او گذشت و به تانک اصابت کرد. موج انفجار به حدی بود که پویا به بیرون پرتاب شد. ترکش هایی به گردن و بازو و پاهایش اصابت کرده بود و در اثر موج انفجار لباسهایش پاره و پیکرش آسیب دیده بود. فرمانده به نزدیکش رفته بود و پویا به شهادت رسیده بود…

%d8%b4%d9%87%db%8c%d8%af-%d9%be%d9%88%db%8c%d8%a7-%d8%a7%db%8c%d8%b2%d8%af%db%8c-5

روحش شاد

انتهای پیام/ الف

دیدگاهتان را بنویسید

- دیدگاه شما، پس از تایید سردبیر در پایگاه خبری صاحب نیوز منتشر خواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که به غیر از زبان‌فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد‌شد