صفحه اصلی » مقاومت » من زودتر از جنگ تموم میشم!

یک دقیقه با شهدا

من زودتر از جنگ تموم میشم!

يك بار هم گفت: من زودتر از جنگ تمام مي شوم وگرنه، بعد از جنگ به تو نشان مي دادم تمام اين روزها را چه طور جبران مي كردم.

تاریخ انتشار: ۱۳:۱۹ - شنبه ۱۳۹۵/۱۱/۱۶

به گزارش صاحب نیوز؛ شهید محمد ابراهیم همت روز 12 فروردين  سال 1334 هـ.ش در شهرضا در خانواده مستضعف و متدين بدنيا آمد. محمد ابراهيم در سايه محبت هاي پدر و مادر پاکدامن، وارسته و مهربانش دوران کودکي را پشت سر گذاشت.

اشتياق محمد ابراهيم به قرآن و فراگيري آن باعث مي شد از مادرش با اصرار بخواهد که به او قرآن ياد بدهد و او را در حفظ سوره ها کمک کند.

پس از پايان دوران سربازي و بازگشت به زادگاهش شغل معلمي را برگزيد و در روستاها مشغول تدريس شد و به تعليم فرزندان اين مرز و بوم همت گماشت. ابراهيم در اين دوران نيز با تعدادي از روحانيون متعهد و انقلابي ارتباط پيدا کرد و در اثر مجالست با آنها با شخصيت حضرت امام (ره) بيشتر آشنا شد.

شهيد همت پس از پيروزي انقلاب برای ايجاد نظم و دفاع از شهر و راه اندازي کميته انقلاب اسلامي شهرضا نقش اساسي داشت. او از جمله کساني بود که سپاه شهرضا را با کمک دوتن از برادران خود و سه تن از دوستانش  تشکيل داد.

پس از شروع جنگ تحميلي از سوي رژيم متجاوز عراق، شهيد هميت به صحنه کارزار وارد شد و در طي ساليان حضور در جبهه هاي نبرد، خدمات شايان توجهي برجاي گذاشت و افتخارها آفريد.

او و سردار رشيد اسلام، حاج احمد متوسليان، به دستور فرماندهي کل سپاه ماموريت يافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تيپ محمد رسول الله (ص) را تشکيل دهند.

شهيد همت در جريان عمليات خيبر به برادران گفته بود: «بايد مقاومت کرده و مانع از بازپسگيري مناطق تصرف شده، توسط دشمن شد. يا همه اينجا شهيد مي شويم و يا جزيره مجنون را نگه مي داريم.»

رزمندگان لشکر نيز با تمام توان در برابر دشمن مردانه ايستادگي کردند. حاجي جلو رفته بود تا وضع جبهه توحيد را از نزديک بررسي کند، که گلوله توپ در نزديکي اش اصابت مي کند و اين سردار دلاور به همراه معاونش، شهيد اکبر زجاجي، دعوت حق را لبيک گفتند و سرانجام در 24 اسفند سال 62 در عمليات خيبر به لقاء خداوند شتافتند.

 روایت همسر حاج ابراهیم از رفتار شهید در خانه

حاج ابراهیم وقتي به خانه مي آمد ، من ديگر حق نداشتم كار كنم.
بچه را عوض مي كرد، شير برايش درست مي كرد. سفره را مي انداخت و جمع مي كرد ، پابه پاي من مي نشست، لباس ها را مي شست، پهن مي كرد، خشك مي كرد و جمع مي كرد.
آن قدر محبت به پاي زندگي مي ريخت كه هميشه به او مي گفتم: درسته كه كم مي آيي خانه ؛ ولي من تا محبت هاي تو را جمع كند، براي يك ماه ديگر وقت دارم.
نگاهم مي كرد و مي گفت: تو بيش تر از اين ها به گردن من حق داري.
يك بار هم گفت: من زودتر از جنگ تمام مي شوم وگرنه، بعد از جنگ به تو نشان مي دادم تمام اين روزها را چه طور جبران مي كردم.

انتهای پیام/ الف

 

دیدگاهتان را بنویسید

- دیدگاه شما، پس از تایید سردبیر در پایگاه خبری صاحب نیوز منتشر خواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که به غیر از زبان‌فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد‌شد