صفحه اصلی » آخرین اخبار ایران و جهان » گفتگو » مردي كه امام تاييد او را از خدا خواست

گفتگوي صاحب نيوز با فرزند سردار سوداگر

مردي كه امام تاييد او را از خدا خواست

حاج احمد سوداگر را می‌توان با معاونت اطلاعات قرارگاه کربلا شناخت. حتی می‌شود زندگی‌اش را از شناسایی منطقه عملیاتی والفجر 8 در فاو یا مسئولیت اطلاعات قرارگاه نجف روایت کرد.

تاریخ انتشار: ۰۱:۴۶ - یکشنبه ۱۳۹۲/۱۱/۲۷

مریم مرتضوی – سرويس مقاومت صاحب‌نيوز: سردار سرتیپ پاسدار حاج احمد سوداگر، رزمنده هشت سال دفاع مقدس و خادم رزمندگان در قرارگاه خاتم​الانبیاء و لشکر 27 محمد رسول الله (ص) و رئیس پژوهشگاه علوم و معارف دفاع مقدس بود. او پس از سال‌ها مجاهدت و مبارزات پس از تحمل شکیبانه​ جراحات دوران دفاع مقدس، در بهمن سال 1390 بر اثر جراحات بسیار ناشی از جنگ و عوارض شیمیایی به شهادت رسید.

حاج احمد سوداگر را می‌توان با معاونت اطلاعات قرارگاه کربلا شناخت. حتی می‌شود زندگی‌اش را از شناسایی منطقه عملیاتی والفجر 8 در فاو یا مسئولیت اطلاعات قرارگاه نجف روایت کرد. با اینکه در جریان یکی از شناسایی‌ها در اثر برخورد با یک مین، پایش را از دست داده بود اما برای دفاع از کشور اسلامی‌اش هیچ وقت از پا ننشست.

در این مطلب گفتگویی با محمد رسول سوداگر، پسر بزرگ حاج احمد، انجام داده‌ایم تا سبک زندگی خانوادگی و اجتماعی این عنصر کلیدی قرارگاه قدس را بهتر بشناسیم.

احمد سوادگر

صاحب‌نيوز: یکی از خصلت‌های سردار سوداگر به گفته همرزمان و دوستانش، آشنا بودن او با هنرها و حرفه‌های گوناگون و تلاش برای آموزش آنها به دیگران بوده است. این روحیه را تا چه اندازه در پدرتان سراغ داشتید؟

پدرم در عین حال که همیشه علاقه داشت تا حد امکان حرفه‌های مختلف را بیاموزد، تلاش می‌کرد آموخته‌هایش را به دیگران هم بیاموزد. به عنوان مثال یک زمان کار کردن با لودر را یاد گرفت. بعضی از دوستانش تعریف کرده‌اند که به او خرده می‌گرفتند و یا با شوخی می‌گفتند این کار به چه درد تو می‌خورد؟ تا اینکه یک بار در روزهای برفی زمستان و در گیر و دار جنگ، یکی از مسیرها پر از برف شده بود به طوری که هیچ کدام از رزمنده‌ها نمی‌توانستند از مسیر عبور کنند و همگی پشت برف‌ها مانده بودند. دوستان پدرم تعریف کرده‌اند که پدرم آن شب را تا صبح به راننده لودر کمک کرده بود تا برف‌ها را از سر راه بردارد. صبح که رزمنده‌ها از خواب بیدار شدند، از باز شدن آن راه پر از برف و همت پدرم تعجب کرده بودند.

صاحب‌نيوز: از خانواده سردار سوداگر فرد دیگری هم در جبهه‌ها حضور داشته است؟

بله؛ یکی از برادرهای پدرم به نام «محمود سوداگر» که یک سال از پدرم کوچکتر بود، مدتی در جبهه جانشین اطلاعات عملیات لشکر هفت ولیعصر (عج) بود که در سال 65 مقابل چشم‌های پدرم به شهادت رسید.

آن زمان‌ها بود که دقت پدرم در بررسی حاشیه‌ها و امور مربوط به جنگ تا اندازه‌ای بود که از همان ابتدای جنگ، به عنوان یکی از نیروهای اطلاعاتی خدمت می‌کرد. در همان موقع، مسئولیت اطلاعاتی قرارگاه های نجف، کربلا و قدس با او بود.

 احمد سوادگر

صاحب‌نيوز: سردارسوداگر در دوران زندگی خود مسئولیت‌های بسیاری بر عهده داشت. در این مدت فرصت رسیدگی به امور خانواده را هم داشت؟ در واقع می‌خواهیم بدانیم با وجود مشغله‌های بسیار، رابطه شهید سوداگر با خانواده‌اش چگونه بود؟

پدرم ماموریت زیاد می‌رفت. اما در بیشتر این ماموریت‌ها، ما را هم همراه خودش می‌برد. البته از خودروی اداری استفاده نمی‌کرد و دوست نداشت راننده ما را به سفر ببرد. همیشه با خودروی خودمان در ماموریت‌ها همراه او بودیم و خودش هم رانندگی می‌کرد.

صاحب‌نيوز: یعنی مسئولان اداره از اینکه خطری ایشان راتهدید کند، نگران نبودند؟

تا جایی به یاد دارم، آنها همیشه راننده‌ای برای پدرم می‌فرستادند. اما پدرم دوست نداشت از این امکان، استفاده شخصی کنند. معمولا راننده را نمی‌پذیرفت و می‌گفت: «خودم اتومبیل دارم و می‌توان رانندگی کنم.» به همین دلیل همیشه در سفرهایی که ما هم به همراه او می‌رفتیم، از اتومبیل شخصی استفاده می‌کرد.

حتی خاطرم هست که زمانی پدرم در سپاه استان مازندران مشغول کار بود. یک روز صبح زنگ در خانه ما را زدند و من که آن موقع کودک بودم، همراه پدرم بیرون رفتم. راننده‌ای از طرف سپاه جلو آمد، خودش را معرفی کرد و اعلام کرد که هر روز پدرم را به محل کار می‌رساند. پدرم پرسید: «محل اداره کجاست؟» راننده خیابان را  كه نشان داد. پدرم گفت: «این مسیر کوتاه است. نمی‌خواهد به دنبال من بیایید، ترجیح می‌دهم هر روز پیاده به اداره بیایم.» در واقع نمی‌خواست آن مرد هر روز برای خدمت به او، به زحمت بیفتد.

 حاج احمد سوداگر

صاحب‌نيوز: با این وجود،سردار سوداگر آداب معاشرت را هم رعایت می‌کرد. کمی ازاین خلق و خوی ایشان بگویید.

پدر تا حد امکان سعی می‌کرد کارهای شخصی‌اش را خودش انجام بدهد و با این وجود اینکه فرمانده بود، رعایت حال دیگران را می‌کرد. حتی سعی می‌کرد به دیگران در کارهایشان کمک کند.

از طرف دیگر پدرم مدت کمی در شهر محل تولدش، دزفول، زندگی کرد و خیلی زود به اهواز رفت و از آنجا به مازندران و بعد هم به تهران منتقل شد. در تمام این مدت ما با اقواممان در ارتباط بودیم و آنها مدام به خانه ما می‌آمدند و چند روزی می‌ماندند. این روحیه مهمان نوازی پدرم برایم خیلی مهم و دوست داشتنی بود.

فرزندسردار احمد سوادگر

 

  صاحب‌نيوز: یک خاطره به قلم  سردار سوداگر

با مجموعه‌ای از فرماندهان به خدمت امام خمینی (ره) رفتیم. وقتی وارد شدم حضرت امام روی تختی در اتاق نشسته بود. از در خانه که وارد شدم، نگاهش به در بود. امام روی تخت نشسته بود و من پایین تخت، دست امام را گرفته بودم. حواسم نبود که از شدت ارادت خیلی به دست امام فشار می‌دادم که حضرت امام فرمود یواش‌تر.

بعد به امام عرض کردم: من از دزفول آمدم، دعایی برای من کنید. امام خمینی (ره) سرم را به سمت خودش کشید و در بغل گرفت و فرمود: «خدا شما رو تایید کنه». گفتم: یک دعا بکنید. دوباره فرمود: «خدا شما رو تایید بکنه.» درخواستم را باز هم تکرار کردم و امام همان دعا را برای بار سوم تکرار فرمود.

همان موقع حجت الاسلام امام جمارانی خطاب به من گفت: بلند شو. وقتی خدا کسی را تایید کند، دیگر نیازی به تایید هیچ کس دیگری ندارد.

 

دیدگاه‌ها

  1. عمارنامه گفته :

    سلام و درود؛
    دوست عزیز این مطلب شما در پایگاه اینترنتی و بسته فرهنگی عمارنامه منتشرگردید.
    http://www.ammarname.ir/node/35136
    ما را از بروزرسانی خود آگاه
    و با درج بنر و یا لوگو در وبگاه خود یاری نمایید .
    موفق و پیروز باشید .
    http://ammarname.irinfo@ammarname.ir
    یا علی

دیدگاهتان را بنویسید

- دیدگاه شما، پس از تایید سردبیر در پایگاه خبری صاحب نیوز منتشر خواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که به غیر از زبان‌فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد‌شد