برشي از كتاب شهيد فهميده نوشته محمد رضا اصلاني

رو در رو با تانك

تیپ‌های 26 و 6 زرهی عراق با استعداد کامل به طرف غرب پیش می‌آمدند. محاصره خرمشهر از قسمت شمالی در حال کامل شدن بود. از صد و پنجاه پاسداری که خارج از شهر به دفاع مشغول بودند، نشانی جز پیکرهای خونین افتاده بر خاک نبود.

تاریخ انتشار: ۰۰:۵۸ - پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۲/۲۲

سرويس مقاومت صاحب نيوزآتش پشتیبانی دشمن از ساعتها پیش فروکش کرده بود، اما تانکها‌‌ بي امان شلیک می‌کردند و مجال هیچ حرکتی را به رزمنده‌ها نمی‌دادند. روزی طولانی و خسته کننده بود. برای چند دقیقه فراموش کردند کجا هستند‌ و برای چه آمده‌اند. هر سنگری به قربانگاهی بدل شده بود. تحمل آن همه ویرانی و اندوه، دیوار صبر و توانشان را در هم می‌شکست. بی‌هدف و درمانده به جستجوی کسانی رفتند که تا ساعتها پیش باآنها همراه بودند و حالا یادشان لحظه‌ای تنهایشان نمی‌گذاشت. از اخرین روزهای مهر ماه که نیروهای دشمن کم کم به شهر رخنه کرده بودند، هر روز در ازای یک سال گذشته بود با نفوذ عراقی‌ها به خرمشهر، از شدت مقاومت در آن سوی حاشیه کارون کاسته شده بود، اما پایداری در داخل شهر شدت یافته بود و نیروهای متجاوز  با سرسختی غیر قابل تحملی روبه روبرو بودند. جبهه جنگ علاوه بر محله‌های شناخته شده، به امتداد بندر، میدان راه آهن، کشتارگاه و از آن جا تا بالاتر از پلیس راه گسترده شده بود.

خانه‌های پیش ساخته در غرب جاده اهواز – خرمشهر، محل درگیری خونین نیروهای رزمنده و سربازان دشمن شده بود. این درگیری با قطع جاده اهواز – خرمشهر و شهادت نیروهای کمکی بودند، به پایان رسید. محمد حسین و محمد رضا، حیرت‌زده خبرهای دردناکی را می‌شندیدند و در هنگامه نبرد، اندوه تنهایی را باور می‌‌کردند. تیپ‌های 26 و 6 زرهی عراق با استعداد کامل به طرف غرب پیش می‌آمدند. محاصره خرمشهر از قسمت شمالی در حال کامل شدن بود. از صد و پنجاه پاسداری که خارج از شهر به دفاع مشغول بودند، نشانی جز پیکرهای خونین افتاده بر خاک نبود.

 بیسیم چی ها، سردرگم و پریشان بودند و بی هدف به این سو و آن سو می‌رفتند و فریاد می‌کشیدند. سنگرها خالی بود و همرزمان، به تنهایی یا در گروههای دو – سه نفری، در گوشه و کنار به شهادت رسیده بودند. از آن بیسیم چی جوانی که دو زانو بر خاک افتاده بود، خواستند که روی زمین دراز بکشد. او حرفهایشان را شنید و در پاسخ بارانی از اشک بر گونه‌هایش جاری شد و چیزی نگفت. محمد حسین و محمد‌رضا، خود را رساندند و در جهنمی از آتش و دود و انفجار، به گفتگو نشستند. بیسیم‌چی که کم کم آرام شده بود، نالید:«نیروهای کمکی در راه هستند. عده زیادی پرستار و امدادگر هم… » با شنیدن سوت یک خمپاره 60 خودشان را روی زمین انداختند. انفجار مهیبی درچند قدمی آنها، خاک و خاشاک را به آسمان فرستاد. محمد رضا نگاهی به بیسیم چی کرد و گفت: خدا را شکر، حالا چرا گریه می‌کنی؟ بیسیم چی فریاد زد‌: پادگان دژ سقوط کرده، کوی طالقانی به دست عراقی‌ها افتاده… او همچنان فر یاد می‌زد، اما محمد رضا و محمد حسین حرفهای او رانمی‌شنیدند. به لبان بیسیم چی نگاه می‌کردند تا بدانندچه می‌گوید. نام رود کارون را به خوبی شندند و حدس زدند که دشمن از روی کارون عبور کرده است. تانکها پیش می‌آمدند و شهر را در حلقه زهرآلود خود می‌فشردند.

هیچ رحم و شفقت و ملاحظه‌ای وجود نداشت. کم کم باورشان می‌شد که شکست آن اژدهای سنگدل، خیالی خام و بیهوده است، اما هم زمان گرما و نور آتشی فروزان را، در دل خود احساس می‌کردند. محمد حسین اندیشناک و پر معنی گفت: محمد رضا‌! بگو.

–این جا کجاست؟

 محمد رضا هدف مقابلش را به رگبار بست. قطاری از فشنگ را با خود جابجا کرد. سر به زیر آورد وفریاد کشید: شوخی می‌کنی؟

-نه.بگو،اینجا کجاست؟

-خرمشهر، نزدیک ایستگاه راه آهن.

محمد حسین احساس آرامش کرد و فریاد کشید: اسم محل را هم بگو‌. الان کجا هستیم؟

 محمد رضا، با فریادی که انگار حنجره‌اش را می‌خراشید جواب داد: نزدیک چند تا گاوداری خراب شده که دیوارهای ریخته‌اش سنگر بچه‌ها شده؛ نزدیک ایستگاه راه آهن؛ کوت شیخ. قطره‌های اشک چشمهای خسته و بی خواب محمد حسین را پرکرد. آرام و با اطمینان زمزمه کرد: خرمشهر، جنب راه اهن، کوت …شیخ!. در سنگرهایی که شاید لحظه هایی بعد زیر چرخ آهنین تانکها مدفون می‌شدند نیروهای اندک و پراکنده، پیروزی خود را در گرو آخرین نفس‌هایشان می‌دیدند. خسته و بی رمق از پیکاری نابرابر، با خدای خود پیمان بستند که تا پای جان مبارزه کنند، پیمانی خالصانه و استوار. زمان شهادت نزدیک بود. مدتی بعد، دیگر هیچ‌کدامشان نمی ماندند و تنها زمزمه‌ای خاموش و ابدی باقی می‌ماند. نمی‌خواستند به استقبال شکست بروند. می‌خواستند تا اخرین تیر و تا آخرین قطره خون مقاومت کنند و گلوله‌هایشان را بر پیکر آهنین آن اژدهای کوه پیکر نشانه روند. یکدیگر را در آغوش می‌گرفتند و می‌گریستند. اولین بار نبود که از یکدیگر حلالیت می‌طلبیدند و از خداوند طلب آمرزش می‌کردند. می‌خواستند با خاطری آسوده‌، در واپسین لحظات عمر خود مبارزه کنند.

شهيد فهميده

 تعدادشان اندک بود. آنقدر گرم نبرد بودند که از هیچ جا خبر نداشتند. در پهنه زخم خورده و دریده شده شهر، گویی که آوای نفس‌های هم را می‌شنیدند و دلهایشان به یاد هم می‌طپید. در میان آن‌ها که هر یک در نقطه‌ای از شهر جان فشانی می‌کردند‌، محمد حسین فهمیده، محمد رضا شمس، حسین محمدی و چند نفر دیگر، از همه جوان‌تر بودند. حمله تازه دشمن آغاز شده بود. حلقه محاصره درحال کامل شدن بود. فریادهای مقاومت، یکی پس از دیگری خاموش می‌شد. خرمشهره، مانند یک قربانی مظلوم و بی‌دفاع در آتش و خون تنها مانده بود. همراه با پیش آمدن تانکها، رگبار گلوله‌ها و فرود خمپاره‌ها شدت گرفت؛ و زمین و زمان جهنمی اشکار و هول آور شد. رزمنده‌ها ، زمانی را می‌دیدند که سپاه دشمن مغرور و آسوده خاطر از کنارشان می‌گذشت. و برخاک خونین و مطهر شهر و پیکرهای زخمی همرزمان آنها پای می‌کوبید.

انگار، پیشتر طنین عربده‌های او را می‌شنیدند. محمد رضا زخمی شده بود و بی‌تابی می‌کرد. به خود می‌پیچید و اندک اندک در حریری از خون پیچیده می‌شد. لبخند می‌زد و همچون شبی مهتابی لحظه به لحظه رنگ از چهره‌اش می‌گریخت. گروه کوچکی از زنان امدادگر، برای کمک نزدیک شدند.

محمد حسین دست از پا نیم شناخت‌. هراسان به طرف محمد رضا رفت و مظلومانه فریاد کشید: محمد رضا!-مواظب خودت باش!جلو نیا!

 محمد حسین، بی اعتنا خود را به محمد رضا رساند و سرش را بر زانوی او که آشکارا می‌لرزید، گذاشت. امدادگران رسیدند. با کمک آنها تلاش کرد که از خون‌ریزی محمد رضا جلوگیری کند، اما کار آسانی نبود. از سرا پای پیکر مجروح محمد رضا خون می‌ریخت. او التماس کرد:«حسین برو! به خاطر…من خودت را…به زحمت …نینداز! من…شهید…»

-خون ریزی‌ات بیشتر می‌شود؛حرف نزن!

 – عراقی‌ها … دارند می‌رسند.

برو …به فکر خودت باش!

–بدون تو ؟!

-چرا قبول…نمی‌کنی؟ تانک‌ها نزد …یک شده‌اند. قایم شو! برو!

–من حتما شهید می…شوم! چشم‌های اشک آلود محمد حسین صف تانکها را دید که دیگر خیلی نزدیک شده بودند و می‌امدند که از روی جنازه‌های پاک همرزمانش عبور کنند. آماده شد تا محمد رضا را از مسیر تانک‌ها دور کند. اگر این کار را نمی‌کرد. دلش ارام نمی‌گرفت. محمد رضا‌، برافروخته و خشمگین با ته مانده صدایش نالید.

 –من با….بقیه فرق …ندارم از روی همه…عبور می‌کنند…ببین! جنازه ها را…

محمد رضا ساکت شد و بعد به سختی گفت‌: اول…دیگران…اول از بقیه …شروع کن…محمد حسین، گیج و سردرگم مانده بود. چشم‌های محمد رضا کم کم بی‌فروغ می‌شد. ناگهان محمد حسین آهی سرد از اعماق دل کشید و گفت: خدایا! خودت کمک …کن.خدایا!…ولحظه ای بعد‌، از محمد رضا که به سختی درد می‌کشید‌، پرسید نارنجک داری؟

 -فکر می‌کنم…چند تایی داشته…باشم! بیا بگرد! با عجله جیبهای محمد رضا را جستجو کرد و چهار قبضه نارنجک بیرون آورد‌. محمد رضا گفت‌: یک نارنجک …برای تانک فایده ندارد. باید چند تا را…باهم…منفجر کرد. فه…می …دی؟ محمد حسین دیگر درنگ نکرد یک لحظه‌، پیکر نیمه جان محمد رضا را که به سردی می‌گرایید‌، درآغوش گرفت. سپس، شتابان از او دور شد. نارنجکها را به کمر بست‌. چند نارنجک هم خودش داشت که آنها را درجیب نارنجک جای داد و از فانسقه‌اش آویخت‌. بعد به سنگر‌های دیگر رفت و چند نارنجک جمع کرد. محمد رضا در حالی که به دشواری حرف می‌زد، از امدادگران خواست که به کمک محمد حسین بروند و او را که گلوله به زانویش خورده بود نجات دهند. و آنها با اکراه رفتند و پیکر محمد‌رضا که دیگر سرد و خاموش شده بود برجای ماند. تانکها‌، بی‌هیچ مانعی درصف‌های منظم پیش می‌آمدند و نزدیک‌تر می‌شدند. حلقه محاصره بیشتر از پیش تنگ شده بود؛ تنگنایی به وسعت یک شهر….تانکها به چند قدمی او رسیده بودند و هم نفس با محمد حسیین پیش  می‌آمدند. نارنجکی را که در مشت گرفته بود، از ضامن آزاد کرد. بعد خم شد و نارنجک را روی جیب‌های نارنجک فشرد و بی‌درنگ قلب اژدها را نشانه گرفت و خود را زیر شنی‌های تانک پیشرو انداخت…‌.

شهید فهمیده- محمد رضا اصلانی- انتشارات مدرسه – ص 78-87

دیدگاهتان را بنویسید

- دیدگاه شما، پس از تایید سردبیر در پایگاه خبری صاحب نیوز منتشر خواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که به غیر از زبان‌فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد‌شد