صفحه اصلی » مقاومت » خدا نمی‌گذارد ما ناامید شویم

خاطرات سرزمین روشنی/ قسمت چهارم

خدا نمی‌گذارد ما ناامید شویم

پس از آن به شمخانی گفتیم که حاج حسین شهید شده است. وقتی این موضوع را شنید، گفت: اگر خودکشی حرام نبود، این کار را انجام می‌دادم.

❖ نویسنده: زهره قندهاری | تاریخ انتشار: ۰۰:۱۸ - چهارشنبه ۱۳۹۳/۰۲/۳

 

صاحب نيوز – زهره قندهاری /  پس از ناهار راوی آقای صالحی گفت: در شلمچه شهدا میزبان شما هستند. شهدایی که از جان و مال خود گذشتند تا به شهادت رسیدند همه آنها به گردن ما حق دارند. هنگامی که مهمان برای شما بیاید اگر عزیز باشد می‌گویید قدمتان به چشم و اکنون شهدا به شما خوش آمد می گویند.

 

راوی از زبان سردار رضایی گفت: در عملیات کربلای چهار مانند کربلای پنج و والفجر هشت همه چیز آماده بود و نیروهای بسیجی بسیاری آمده بودند و مسوول حفاظتی آن رعایت شده بود؛ چرا این عملیات ناموفق بود. مدتی که برای عملیات کربلای چهار پیش بینی شده بود؛ قرار بود که از اروند رود عبور کنیم و جاده را بگیریم چون در طرف دیگر جاده باتلاق بود. قرار شد به آن طرف جاده برویم تا نیروهای پدافندی به کمک ما بیایند و در آنجا پشتیبانی شوند تا به بصره برسند. وقتی عملیات کربلای چهار آغاز شد و با عدم موفقیت به پایان رسید. قرار شد که حاج حسین خرازی به عنوان فرمانده به قرارگاه ما بیاید. حاج حسین به ما گفت: شما ناامید نباشید این یک عملیات بوده است و انشاءالله در آینده عملیات‌های موفقیت‌آمیزی انجام می‌دهیم.

خرازی

حاج حسین گفت: خدا نمی‌گذارد ما ناامید شویم. اکنون غرور دشمن را فرا گرفته است.

راوی گفت: 45 روز از عملیات کربلای پنج می‌گذشت، ما خیلی پوست کلفت بودیم که با این همه شهید باز هم ایستاده بودیم و مقاومت می‌کردیم. ما اعتقاد داریم که حیات و ممات ما در دست خداوند است. راوی از زبان محسن رضایی گفت: حاج حسین با من تماس گرفت و گفت: رضایی بیا من می‌روم قرارگاه فردا یک گردان وارد می‌شود. حاج احمد کاظمی، حسین خرازی و سردار بنی لوحی رفتند قرارگاه و هنگامی که برگشتند 4 صبح بود.

حاج حسین گفت: بعد از نماز صبح کمی می‌خوابیم ما را ساعت 8:30 دقیقه بیدار کنید تا به خط مقدم برویم. یک مرتبه از فرماندهی گردان تماس گرفتند و گفتند خط مقدم را زدند و یک نفر در ماشین غذا شهید شده است. حاج آقا بلند شد و گفت: می‌خواهم به سنگر pmp بروم و غذای داخل خط را ببرم و اصرار داشت که خودش این کار را انجام دهد.

10 متری که از سنگر فرماندهی دور شد خمپاره‌ای به بالای سرش خورد و سپس به قلبش فرو رفت. آن موقع متوجه شدم که خداوند ترکش را برا‌ی چه چیزی فرستاده است. از سنگر کناری پتویی آوردند و بر روی حاج حسین انداختند. من هم به همراه سردار بنی لوحی به قرارگاه رفتیم.

دریا دار‌شمخانی، سردار بنی لوحی و محسن رضایی و من به قرارگاه رفتیم. من و سردار بنی لوحی گفتیم که به  شمخانی بگوییم که حاج حسین مجروح شده است. این خبر را به او رسانیدیم.

او گفت: می‌خواستید او را به دکتر ببرید. پس از آن به شمخانی گفتیم که حاج حسین شهید شده است. وقتی این موضوع را شنید، گفت: اگر خودکشی حرام نبود، این کار را  انجام می‌دادم.

 

خاک شلمچه خاک مطهری است که با خون شهدا عجین  شده است.  به این منطقه که آمدیم آرامش خاصی داشت گویی به گلستان شهدای اصفهان آمده بودم حالا می‌فهمیدم که وقتی می‌گویند شهدا زنده‌اند به راستی هم این گونه است.

 

روز شهادت حاج حسین به شلمچه رسیدیم

شهید خرازی

روزی که به شلمچه رسیدیم مصادف شد با شهادت حاج حسین و این موضوع در من پررنگ‌تر شد که تا شما را دعوت نکنند نمی‌توانی قدم به این سرزمین بگذاری. این جا همانند کربلاست. این جا کربلای دیگری است که مرا برای در عهد و پیمانی که با شهدا بسته‌ام  تقویت می‌کند.

این جا به خون شهدا مزین شده است و خوش به حال مردمان جنوب که چنین گنجینه عظیمی را در خود دارند. لطف و کرامت بانوی دو عالم حضرت زهرا سلام الله علیها مرا بر آن داشت تا اکنون این جا باشم جایی که تک تک برادران و پدرانمان به  آسمان‌ها پرواز کردند و به شهادت رسیده‌اند. حالا من به مکانی دعوت شده بودم که جان برکفان اسلام یکی پس از دیگری در آن به شهادت رسیده بودند.

صدای اذان ظهر با نسیمی که در شلمچه می‌وزید تلفیقی از عشق و جنون و مستی را به یاد آورد. به یاد شهدایی افتادم که در اذان ظهر به شهادت رسیدند آنهایی که با صدای الله اکبر دعوت حق را لبیک گفتند و به دیدار معبود شتافتند.

 

شب در اردوگاه امام رضا(ع) خوابیدیم. صبح جمعه به منطقه‌ای دیگر رفتیم از معبری گذشتیم که دور تا دور آن را با نی پوشانده بودند از این مکان گذشتیم تا به مکانی رسیدیم که در هر یک متر مربع از آن را با نی‌ها تنه‌ای مانند درخت درست کرده بودند. دو طرف ما رودخانه بود کنار رودخانه را سنگ چین کرده بودند و در مکانی دیگر جداگانه دو سنگر درست کرده بودند. بالای یکی از سنگرها نوشته بودند یادمان شهدای عملیات کربلای پنج و تصویر سردار شهید غلامرضا طرق مسوول گردان شهادت لشکر 92 زرهی که در تاریخ 21/11/1364 به شهادت رسیده بود و سمت چپ بر روی یک تابلوی چوبی قبله را به سمت رودخانه فلش زده بود. پشت این سنگرهای شنی آب بود. وارد حیاط  یادمان  شهدا شدیم حوضی بزرگ وسط حیاط بود و 10 مخزن آب نارنجی رنگ دور تا دور حیاط گذاشته بودند. بر روی همه آنها نوشته بود « فدای لب تشنه امام حسین(ع)» گنبدی نقره‌ای رنگ در این مکان وجود داشت من که نمی‌خواستم داخل جمعیت باشم جایی پیدا کردم که در آن تنها باشم به پشت حیاط یادمان رفتم. بر روی دیوار حیاط نوشته نوشته شده بود « برای سلامتی و فرج مهدی فاطمه گناه نکنیم». « در خاموشی شهادت وحشت نیست». « شادی روح شهدا صلوات». « سلام بر فاطمه مهدی (عج)».

شهید خرازی

 

بر روی سنگ چین‌ها در کنار آب نشستم و چند لحظه‌ای به سکوت آب نگریستم. گویی این رودخانه در بغضی غمگین فرو رفته بود چون سال‌ها شاهد شهادت جوانانی بود که در مقابلش پر پر شده بودند. کنار این رودخانه هنوز آثاری از خسارت‌های جنگ باقی مانده بود. به ياد شهدایی افتادم که در این مکان به نبرد با دشمن برخاسته بودند.

دیدگاهتان را بنویسید

- دیدگاه شما، پس از تایید سردبیر در پایگاه خبری صاحب نیوز منتشر خواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد‌شد
- دیدگاه‌هایی که به غیر از زبان‌فارسی یا غیرمرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد‌شد

17 − چهارده =